تبليغاتX


به یاد ارباب تشنه لب - ميلاد علمدار عشق

به یاد ارباب تشنه لب

                                                                                                                        

                      

                                                                                                                                                                      

 

زندگانی حکمت آمیز و غرور آفرین پیشوایان معصوم (ع) وفرزندان برومندشان، سرشار از نکات عالی وآموزنده در راستای الگوگیری از شخصیت کامل و بارز آنان بودع ونیز درس های تربیتی آنان نسبت به فرزندان خویش ، در تمامی زمینه های اخلاقی و رفتاری،سرمشق کاملی برای تشنگان زلال معرفت وپناهگاه استواری برای دهستداران فرهنگ متعالی اهل بیت عصمت (ع) وبه ویژه لرای نسل جوان ، خواهد بود. از آن جا که زندگانی پرخیر و برکت اهل بیت (ع)دربردارندۀ دو اصل استوار « حماسه و عرفان»است،پرداختن به بعد حماسی زندگانی آنان وفرزندانشان که در معرض پرورش و تربیت ناب اسلامی قرار داشته اند، برای عامه مردم و به ویژه جوانان جذّاب وگام مؤثری در عرصه تبلیغ اهداف خواهد بود.همچنین غبار برخی شبهات عامیانه را لز چهره مخاطبان مبلغان دینی،در راستای معرفی و تیلیغ اهداف وانگیزه های اهل بیت (ع) خواهد سترد. شبهاتی از قبیل این که چرا مبلغان بیشتر به جنبه های عاطفی وخصوصاً به مظلومیت اهل بیت پیامبر (ع) می پردازند؟ اگرچه پاسخ به این پرسش ساده ، برای مبلغان بسیار روشن و بدیهی است، اما باید به خاطر داشت که مبلّغ می بایست ضمن پاسداشت احترام شنوندگان ومخاطبان خود، برای تأثیری گذاری بیشتری درآنان ،پاسخگو و برآورنده نیازهای روحی آنان ،بااطلاع رسانی بیشتد درابعاد حماسی آن بزرگ مردان حماسه و اندیشه و هدایت نیز باشد. بااین پیش درآمد ، میتوان باتبیین جنبه های حماسی شخصیت پور بی هماورد حیدر(ع) درزوایایی از زندگانی آن حضرت که کمتر بیان شده است،گام مؤثری برداشت. این نوشتار سهی دارد، بابررسی زندگانی حضرت عباس(ع) پیش از رویدادروز دهم محرم سال 61هجری،به ابعاد حماسی شخصیت او با نگاهی به فعالیت های دوران نوجوانی وشرکت وی در جنگ ها، چهرۀ روشن تری از آن حضرت به تصویر کشد.

_________________________________________

 

                                    

                              

 

_____
ولادت و نام گذاری
داستان شجاعت وصلابت عباس (ع) مدت ها پیش از ولادت او،از آن روزی آغاز شدکه امیرالمؤمنین (ع) از برادرش عقیل خواست تا برای او زنی برگزیند که ثمرۀ ازدواجشان،فرزندانی شجاع و برومند در دفاع ازدین وکیان ولایت باشد.1او نیز «فاطمه»دختر «حزام بن خالدبن ربیعة» رابرای همسدی مولای خویش انتخاب کرد که بعدها«ام البنین »خوانده شد. این پیوند، درسحرگاه جمعه چهارمین روز شعبان سال 26 هجری ، به بار نشست.2 نخستین آرایه های شجاعت، درهمان روز ، زینت بخش غزل زندگانی عباس (ع) گردید؛ آن لحظه ای که علی (ع) اورا «عباس» نامید. نامش به خوبی بیانگر خلق وخوی حیدری بود. علی(ع) طبق سنت پیامبر (ص) درگوش او اذان و اقانه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشک حلقه چشانش را فراگرفت. ام البنین (علیها السلام) ازاین حرکت شگفت زده شد و پنداشت که عیبی در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینه ای دیگر برکتاب شجاعت وشهامت عباس(ع) افزوده شد.امیرالمؤمنین (ع) حاضران رالز حقیقتی دردناک ، اما افتخار آمیز ،که درسرنوشت نوزاد می دید،آگاه نمود که چگونه این بازوان ،درراه مددرسانی به امام حسین (ع) از بدن جدا می گرددو افزود: ای ام البنین !نور دیدهاا نزد خداوند منزلتی سترگ دارد و پروردگار درعوض آن دو دست بریده، دوبال به او ارزانی میدارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛آنسان که پیشتر این لطف به جعفربن ابی طالب شده است.3

کودکی ونوجوانی
تاریخ گویای آن است که امسر المؤمنین (ع) همّ فراوانی مبنی بر تربیت فرزندان خود مبذول ممی داشتند و عباس(ع) راافزون بر تربیت در جنبه های روحی و اخلاقی از نظر جسمانی نیز مورد تربیت و پرورش قرار می دادند. تیزبینی امیرالمؤنین(ع) در پرورش عباس(ع) ،از او چنین قهرمان نامآوری در جنگ های مختلف ساخته بود. تاآنجا گخ شجاعت و شهامت او، نام علی (ع) را در کربلا زنده کرد.
روایت شده است که امیرالمؤنین (ع) روزی در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفتگو بودند. در آن لحظه ،مرد عربی درآستانه درب مسجد ایستاده، از مرکب خود پیاده شد و صندوقی راکه همراه آورده بود، از روی اسب برداشت و داخل مسجدآورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست علی(ع) را بوسید، وگفت: مولای من! برای شما هدیه ای آورده ام و صندوقچه را پیش روی امام نهاد . امام درِصندوقچه را باز کرد. شمشیری آب دیده در آن بود. درهمین لحظه، عباس (ع) که نوجوانی نورسیده بود،وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه ای ایستاده و به شمشیری که در دست پدر بود، خیره ماند.امیرالمؤنین (ع) متوجه شگفتی و دقت او گردید و فرمود: جلوتر بیا. عباس (ع) پیش روی پدر ایستاد و امام با دست خود،شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهی طولانی به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند؛ یا امیرالمؤنین! برای چه میگریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا می بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله می کند تا این که دو دستش قطع می گردد4... واین گونه نخستین بارقه های شجاعت و جنگاوری درعباس (ع) به بار نشست.
شرکت در جنگ ها ، نمونه های بارزی از شجاعت
1ـآب رسانی درصفین
ترسی از صاحب آن تجهیزات میندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در دیگر جنگ ها بدهد تا هر گاه فردی با این شمایل را دیدند، پیکار علی (ع) در خاطرشان زنده شود.

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین ، وی به منظور شکست دادند. امیرالمؤمنین (ع)، عده زیادی را مأمورنگهبانی از آب راه فرات نموده و«ابالاعور
اسلمی » را بدان گمارد. سپاهان خسته و تشنه امیرالمؤمنین (ع) وقتی به روی خود بسته می بینند. تشنگی بیش از حد سپاه ، امیرالمؤمنین (ع) را بر آن می دارد تا عده ای را به فرماندهی «صصعة بن صوحان» و « شبث بن ربعی»، برای آوردن آب اعزام نماید. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله کرده وآب می آورند.5 که در این یورش امام حسین (ع) و اباالفضل العباس (ع) نیزشرکت داشتند که مالک اشتراین
گروه را هدایت می نمود.6به نوشته برخی تاریخ نویسان معاصر، هنگامی که امام(ع)
درروز عاشورا از اجازه دادن به عباس (ع) برای نبرد امتناع می ورزد، او برای
تحریض امام حسین(ع) خطاب به امام عرض می کند:« آبا به یاد می آوری، آن گاه که
در صفین آب را به روی ما بسته بودند، به همراه تو برای آزاد کردن آب تلاش بسیار
کردم و سرانجام موفق شدیم به آب دست یابیم و در حالی که گرد وغبار صورتم را پوشانیده بود و و نزد پدر بازگشتم ...»7

2ـ تقویت روحیه جنگاوری عباس(ع)

در جریان آزاد سازی فرات، توسط لشکریان امیرالمؤمنین(ع) مردی تنومند وقوی هیکل به نام «کریب بن ابرهه»، از قبیلۀ«ذمی یزن»، از صفوف لشکریان معاویه، برای هماورد طلبی جدا شد. در مورد قدرت بدنی بالای اومگاشته اند که وی یک سکۀ نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می مالید که نوشته های روی سکه ناپدید می شد.8 اوخودرا برای مبارزه با امیرالمؤنین (ع) را برای مبارزه صدازد. یکی از پیش مرگان مولا علی (ع) به نام «مرتفع بن وضاح زبیدی» پیش آمد، کریب پرسید: کیستی؟
گفت : هماوردی برای تو! .کریب پس از لحظاتی جنگ، اورا به شهادت رساندو دوباره فریاد زد: یاشجاع ترین شما با من مبارزه کند ،یا علی (ع) بیاید. «شرحبیل بن بکر» و پس از او « حرث بن جلاح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند.
امام علی (ع) دراین جا با بکار بستن یک تاکتیک نظامی کامل، سرنوشت مبارزه را به گونه ای دیگر رقم زد واز آن جاکه «خدعه » درجنگ جایز است،9 تاکتیک نظامی بکار برد. اوفرزند رشید خود عباس (ع) را که درآن زمان علی رغم سن کم، جنگجویی کامل وتمام عیار به نظر می رسید،10 فراخواند وبه اودستور داد که اسب، زره وتجهیزات نظامی خود را با او عوض کند ودر جای امیر المؤنین درقلب لشکر بماندوخود لباس جنگ علای (ع) را پوشیده براسب او سوار شد در مبارزه ای کوتاه ، اما پرتب و تاب ، کریب را به هلاکت رساند...وبه سوی لشکر بازگشت وسپس محمد بن حنفیه را بالای نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند و..
امیرالمؤنین از این حرکت چند هدف را دنبال می کرد؛ هدف بلندی که در در جه اول پیش چشم او قرار داشت ، روحیه بخشیدن به عباس ( ع) بود که جنگاوری نو رسیده بود و تجربه چندانی درنبردنداشت والا ضرورتی در انجام این کار نبود و نیز افراد دیگری هم غیر از عباس (ع) برای این کار وجود داشت. از این رو، این این رفتار خاص، بیانگر هدفی ویژه بوده است. در درجۀ دوم، او می خواست لباس و زره و نقاب عباس(ع) درجنگ ها شناخته شده باشدودردل دشمن،ترسی از صاحب آن تجهیزات بیندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در دیگر جنگ ها بدهد تاه گاه فردی با این شمایل را دیدند، پیکار علی (ع) در خاطرشان زنده شود. ودرگام واپسین (به روایت برخی تاریخ نویسان )، امام بااین کار می خواست کریت نهراسد و از مبارزۀ با علی (ع) شانه خالی نکند.12 و همچنان سرمست از بادۀغرور و افتخارِ به کشتن سه تن از سرداران اسلام،درمیدان باقی بماید و به دست امام کشته شود تا هم او،هم همرزمان زرپرست و زور مدارش،طعم شمشیر اسلام را بچشند.
اما نکته دیگری که فهمیده می شود،این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخی، تناسب اندام عباس (ع) در سنین نوجوانی، چندان تفاوتی با پدرش ـ که مشهور است قامتی میانه داشته اند ـ نداشته که امام می توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یانوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا می توان به برخی از پندارهای باطل پاسخ گفت که واقعاً حضرت عباس(ع) از نظر جسمانی با سایر افراد تفاوت داشته است و علی رغم این که برخی تنومند بودن عباس(ع) و یاحتی رسیدن زانوان او تانزدیک گوش های مرکب را انکار کرده و جزء تحریفات واقعه عاشورا می پندارند، حقیقتی تاریخی به شمار می رود. اگر تاریخ گواه وجود افراد درشت اندامی چون کریب (در لشکر معاویه ) بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادی نظیر عباس(ع) وجود داشته باشند؛ که او فرزند کسی است که در قلعه خیبر را از جا کند و بسیاری از قهرمانان عرب را در نوجوانی به هلاکت رساند.آن سان که خود می فرماید:«من در نوجوانی بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان در قبیله معروف «ربیعه» و«مضر» را درهم شکستم...».13
3ـ درخشش در جنگ صفین
درصفحات دیگری از تاریخ این جنگ طولانی و بزرگ که منشأ پیدایش بسیاری از جریان های فکری و عقیدتی درپایگاه های اعتقادی مسلمانان بود،به خاطره جالب و شگفت انگیز دیگری در درخشش حضرت عباس(ع) بر می خوریم. این گونه نگاشته اند ؛در گرماگرم نبرد صفین،جوانی از صفوف سپاه اسلام جداشد که نقابی بر چهره داشت . جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت. هنوز چندان مو بر چهره اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می شد.سنش را حدود هفده سال تخمین زدند .آمدمقابل لشکرمعاویه، با نهیبی آتشین،مبارز خواست. معاویه به «ابوشعشاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رز کرد و به او دستور داد تا باوی مبارزه کند. ابوشعشاء باتندی به معاویه پاسخ گفت:مردم شام مرا باهزار سواره نظام برابر می دانند[اما تو می خواهی مرا بهجنگ نوجوانی بفرستی؟]، آن گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس لز لحظاتی نبرد،عباس(ع) اورا به خون غلتاند. گردو غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعشاء بانهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می غلتد. اوهفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تاجایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت رساند. به گونه ای که دیگر کسی جرأت بر مبارزۀ بااو به خود نمی داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤنین(ع) نیز براگیخته شده بود. هنگامی که به لشگرگاه خوود بازگشت،امیرالمؤمنین(ع) نقاب از چهره اش برداشت وغبار از چهره اش سترد...14

                              

دوشادوش امام حسن (ع)
اما با وجود شرایط نا به سامان پس لز شهادت امام علی(ع) حضرت عباس(ع) دست از پیمان خود با برادران و میثاقی که باعلی(ع) در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پیش تر از آنان گام برنداشت واگر چه صلح، خرگز باروحیۀ جنگاوری ورشادت ایشان سازگار نبود، اما او ترجیح می داد اصل پیرویِ بی چون و چرا از امام برحق خود را به کار بنددو سکوت نماید. در این اوضاع نابهنجار حتی یک مورد در تاریخ نمی یابیم که او علی رغم عملکرد برخی دوستان ، امام خود رااز روی خیر خواهی و پند دهی مرد خطاب قرار دهد. این گونه است که درآغاز زیارتنامۀ ایشان که از امام صادق(ع) وارد شده است، می خوانیم:«السلام علیک أیها العبد الصالح،المطیع للّه و لرسوله و لامیرالمؤنین و الحسن و الحسین صلی الله علیهم و سلم»؛ «درودخدا بر تو ای بندۀ نیکوکار وفرمانبردار خدا و پیامبر خدا وامیرالمؤمنین و حسن و حسین که سلام خدا بر آن ها باد».15
البته اوضاع درونی و بیرونی جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظایف خود عمل می کرد. پس از بازگشت امام مجتبی(ع) به مدینه،عباس(ع)درکنار امام به دستگیری از نیازمندان پرداخت و هدایای کریمانۀ برادر خود را بین مردم تقسیم می کرد. اودراین دوران،لقب«باب الحوائج » یافت 16و وسیلۀ دستگیری و حمایت از محرومسن جامعه گردید. اودر تمام این دوران،درحمایت واظهارارادت به امام خویش کوتاهی نکرد.تاآن زمان که دسیسۀ پسر ابوسفیان،امام را در آرامشی بی بدیل،درجواررحمت الهی سکنی داد وبه آن بسنده نگرده وبدن مسموم اورا نیزآماج تیرهای کینه توزی خودقرار دادند.آن جابود که کاسه صبر عبای(ع)لبریزشد وغیرت حیدری اش به جوش آمد.دست برقبضۀ شمشیر برد،امادستان مهربان امام حسین (ع) نگذاشت آن را از غلاف بیرون آورد و بانگاهی اشک آلود برادرغیور خودراباز هم دعوت به صبر نمود.17
یاور وفادار امام حسین(ع)
معاویه که همواره می دانست رویارویی با امام حسن(ع) ویا قتل امام سبب فروپاشی اقتدارش میشود، هرگز با امامان بدون زمینه سازی قبلی و عوامفریبی وارد جنگ نمی شد و به طور شفاف و مستقیم در قتل امام شرکت نمی کرد. اما ناپختگی یزید و چهرۀ پلیدو عملکردشوم او در حاکمیت جامعه اسلامی، اختیار سکوت را از امام سلب کرده بو و امام چارۀ نجات جامعه را تنها در خروج و حرکت اعتراض آمیر به صورت آشکار میدید.اگه معاویه تلاش های فراوانی در راستای گرفتن بیعت برای یزید به کار بست، امابه خوبی می دانست که امام هرگز بیعت نخواهد کرد و در سفارش به فرزندش نیز این موضوع را پیش بینی نمود. امام باصراحت وشفافیت تمام در نامه ای به معاویه فرمود:اگر مردم را بازور و اکراه به بیعت با پسرت وادار کنی،بااین که او جوانی خام ،شراب خوار و سگ باز است ،بدان که به درستی به زیان خود عمل کرده و دین خودت را تباه ساخته ای».18و در اعلام علنی مخالفت خود با حکومت یزید فرمود:«حال که فرمانروایی مسلمانان به دست فاسقی چون یزید سپرده شده، دیگر باید به اسلام سلام رساند[وبا آن خدا حافظی کرد ]»19 .در این میان،حضرت عباس با دقت . تیز بینی فراوان،مسائل و مشکلات سیاسی جامعه را دنبال می کرد و از پشتیبانی امام خند دست بر نداشته و هرگز وعده های بنی امیه او را از صف حق پرستی جدا نمی ساخت و حمایت بی درغش را از امام اعلام می داشت.یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار وقت مدینه «ولید بن عتبه » نگاشت:حسین (ع)را احظار کن و بی درنگ از او بیعت بگیر و اگر سرباز زد،گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست». ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید ،اما امام سرباز زد و فرمود: «بیعت به گونه پنهانی چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را برای بیعت حاضر می کنی، مرا نیز احضار کن [تاسعتنمایم ]». مروان گفت:امیر! عذر او را نپذیرد،اگر بیعت نمی کند،گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود:«وای بر تو ای پسرزن آبی چشم!تو دستور می دهی که گردن مرا بزنند!به خداکه دروغ گفتی و بزرگتر از دهانت سخن راندی!»20
دراین لحظه، مروان شمشیر خودرا کشید وبه ولید گفت:«به جلادت دستور بده گردن اورا بزند،قبل از این که بخواهد از این جا خارج شود.من خون او را به گردن می گیرم». عباس(ع) به عمراه افرادش که بیرون دارالامارة منتظر بودند، با شمشیرهای آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایا نمودند.21
امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوی حرم امن الهی نمود و عبای (ع)نیز همانند قبل، بدون درنگ و تأمل در نتیجه و یا تعلّل در تصمیم گیری، بار سفر بست و با امام همراه گردید. و تا مقصد اصلی، سرزمین طفّ از امام جدا نشده و میراث سال هاپرورش در خاندان عصمت و طهارت (ع)را با سخنرانی ها،جانفشانی ها و حمایت های بی دریغش از امام بر خوئد، به منصۀ ظهور رساند.
پی نوشت ها:
1ـشیخ عباس قمی ، نفس المهموم،قم مکتبة بصیرتی ،1405ق،ص332.
2-سیدمحسن امین ، اعیانالشیعه ،بیروت ،دارالتعاریف للمطبوعات ،1406ق،ج7، ص429.
3-محمدبن ابراهیم کلبا سی،خصائص العباسیة،مؤسسه انتشاراتخامع ،1408ق،ص119و120.
4-محمد علی ناصری،مولدالعباس بن علی(ع)قم،انتشارات شریف الرضی،1372ش،صص61و62.
5-عبدالرزاق مقرم،العباس(ع)،نجف،مطبعةالحیدریظ،بی تا،ص88.
6-محمد مهدی حائری مازندرانی،معالی السبطین،بیروت مؤسسه النعمان،بی تا،ج2،ص437، العباس(ع)،ص153.
7-ابوالفضل هادی منش ،ماه درفرات؛ نگرشی تحلیلی به زندگانی حضرت عباس(ع)،قم،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما،1381ش،ص47،به نقل از تذکرة الشهداء،ص255.
8-احمد بن محمد المکی الخوارزمی،المناقب، قم،مؤسسه النشرالاسلام،1411ق،ص227،العباس(ع)،ص154.
9-دراحادیث شیعه وسنی روایاتی مبنی بر جواز به کار بستن فریب جنگی وجود دارد.امیرالمؤمنین (ع) فرمود:در جنگ هر چه می خواهید،بگویید.(فیض کاشانی،کتاب الوافی،ج15،ص123.) ابن هشام نیز درروایتی طولانی، خدعه زدن رسول خدا (ص) را دراین جنگ با دشمن نقل کرده که مرحوم شیخ طوسی نیز آن رادر باب جهاد (شیخطوسی،تهذیبالاحکام،ج6،ص180)بهروایت از ابن هشام (نک:السیرة النبویة لابن هشام،ج3،ص183-179)نقل مینماید.همچنین می نویسد:از مسعدة بن صدقه روایت شده :از فردی از نوادگان عدی بن حاتم شنیدم که گفت: امام علی (ع)درروز جنگ صفین ، باصدایی سا به گونه ای که همه شنیدند، فریاد برآورد: به خدا سوگند معاویه و اصحابش را خو اهم کشت. سپس بی درنگ زیر لب گفت:ان شاء الله . من عرض کردم : با امیرالمؤمنین ! شما برآن چه فرمودید، سوگند یاد کردید، اما در پایان ،سخنتان را تغییر دادید. چه درسر می پرورید؟ [و قصدتان با این سوگند چه صورتی پیدا میکند؟] امام پاسخ داد: همانا جنگ خدعه است ومن نیز دروغگو نیستم. خواستم سپاهبانم را بر جنگ برانگیزم تا پراکنده نشوند و به نبرد طمع ورزند. پس [قصد مرا از این خدعه ]بفهم که اگر خدا بخواهد،تو نیز ازآن خدعه انتفاع خواهی برد. و بدان که خدا نیز هنگامی که موسی و هارون را به فرعون فرستاد،فرمود: با او[فرعون] به نرمی سخن گویید، شاید پند گیرد و [از خدای خودش] بترسد (طه/44). این در حالی است که به یقین خدا می دانست که او پند نخواهد گرفت ونخواهد ترسید،اما بدین وسیله موسی را برای دعوت و گفتگو با فرعون ورفتن به سوی او ترغیب نمود (کتاب الوافی،ج15،ص123).
10- همان.
11-همان،ص228.
12- همان.
13- نهج البلاغه دشتی ،خطبه 192،ص398.
14- محمد باقر بیرجندی،کبریت الاحمر،تهران،کتاب فروشی اسلامیه،1377ق،ص385.
15-جعفربنمحمدبنجعفربنقولویه انقمی ،کاملالزیارات،بیروت ،دارالسرور،1418ق،ص441.
16-مولدالعباس بن علی(ع)،ص74.
17- باقرشریف قرشی،العباس بن علی(ع)رائد الکرامة والفداء فی الاسلام ،بیروت،دارالکتب الاسلامی،1411ق،ص112.
18- محمدباقر مجلسی،بحارالانوار،بیروت مؤسسه الرسالة،1403هق،ج44،ص326.
19- همان.
20- محمدبن حریر الطبری، تاریخ الطبری، بیروت. مؤسسه عزالدین، چاپ دوم،ج3،ص 172؛ سیدبن طاووس،المهلوف علی قتل الطفوف،ص98.
21- ابو جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب اسروی المازندرانی ، مناقب آل ابی طالب،ج4،ص88.
 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت0:22توسط | |