به یاد ارباب تشنه لب

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ به یاد ارباب تشنه لب خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 

   نزاع بر سر خلافتی که حق هیچکدام نبود !

 

در رأس انصار سعد ابن عباده و قبیله او بودند . انصار در دل از مهاجران بیمناک بودند . به دلیل اینکه آنان در نبردهای بدر و احد تعداد زیادی از اقوام و اقارب مهاجرین ( که در سپاه قریش مکه بودند ) به قتل رسانده بودند . آنان از این هراس داشتند که مهاجران حکومت را به دست بگیرند و در پی انتقام پیوسته آنها را مورد ظلم و ستم قرار دهند این هراس آنها را بر آن داشت که اقدام به ایجادشورایی نمایند تا بتوانند خلیفه را از  میان خود برگزینند تا قدرت و شوکتشان حفظ شود و بتوانند از حوادث تلخ احتمالی که امکان داشت به دست مهاجران اتفاق افتد جلوگیری نمایند لذا قبیله اوس و خزرج در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و سعد ابن عباده رئیس قبیله خزرج رشته کلام را در دست گرفت و با برشمردن فضائل انصار گفت : « ای گروه انصار !شما را در دین سابقه و در اسلام فضیلتی است که هیچ یک از قبائل عرب از آن برخوردار نیست محمد بیش از ده سال در میان قریش زیست و آنان را به پرستش خداوند رحمان و ترک عبادت بتان فراخواند اما جز اندکی به او ایمان نیاوردند آنقدر تعداد گروندگان به او اندک بود که نمی توانستند در مقام مدافعه رسول خدا برایند دین را به سر بلندی برآرند و از خویشتن دفاع نمایند . تا اینکه شرف و بزرگواری و نعمت ارزانیتان گردید و خداوند ایمان به خود و رسولش و دفاع از پیامبر و سربلندی او و دین و ستیزه با معاندین را روزیتان فرمود . پس شما در میان خودتان سختگیرترین مردم بر دشمنان او و در میان دیگران با هیبت ترین مردمان نسبت به دشمنان او بودید ...»

در همان زمانی که سعد بن عباده در سقیفه بنی ساعده در حال سخنرانی بود مهاجران همگی در اندیشه پیرامون تعیین محل قبر و چگونگی غسل و کفن و نماز خواندن بر پیامبر در شور و گفتگو بودند . ناگهان دو تن به نامهای ( معن بن عدی ) و ( عویم ابن ساعده ) در گوشی به ابوبکر گفتند که انصار برای تعیین جانشین پیامبر در سقیفه بنی ساعده گرد آمده اند . در این لحظه ابوبکر و عمر و ابو عبیده از میان جمع مهاجران بیرون رفتند و بدون اینکه دیگران را از هدف و انگیزه خویش آگاه نمایند به جانب سقیفه بنی ساعده روان شدند . دیدند که سعد بر فرشی نشسته و بر بالشی تکیه زده و مشغول سخن گفتن است .

عمر خواست شروع به سخن نماید اما ابوبکر او را باز داشت و خود سخن گفتن را آغازید ابوبکر در این خطبه ابتدا فضیلت و سابقه ای را که مهاجران در اسلام داشتند بر شمرد و یاد آور شدت که مهاجرین اولین کسانی بودند که خدا را روی کره زمین عبادت کردند و به خدا و رسول ایمان آوردند . مهاجرین اولیاء و عشیره رسول خدا هستند و از همه مردم به خلافت بعد از پیغمبر سزاوارترند و عرب جز به این طایفه قریش مدیون نیست و کسی در امر خلافت با قریش دعوا نمی کند مگر آنکه ظالم و ستمکار باشد . آنگاه انصار را مخاطب قرار داد و حق و سابقه جهاد آنان را نیز منکر نشد .

 ابوبکر در این خطبه چنین گفت : « شما ای گروه انصار ! کسانی هستید که احدی منکر فضیلتی که در دین و سابقه بزرگی که در اسلام داشته اید نیست . خدا رضایت داده که انصار دین و پیغمبر او باشید . پیغمبر به سوی شما هجرت کرد و تعدادی از زنان و اصحاب پیامبر از بین شما هستند . به عقیده ما بعد از مهاجرین اولیه کسی به منزلت شما نمی رسد و بنابراین ما امیرانیم و شما وزیران ......»

 حباب بن منذر انصاری به پا خواست و خطاب به انصار ضمن بیاناتی مهیج و احساس بر انگیز گفت : « مبادا پیشنهاد ابوبکر را بپذیرید و به کمتر از این که امیری از ما و امیری از آنها باشد رضا دهید . » در اینجا عمر برخاست و گفت : « هیهات که دو زمامدار در یک زمان باشند . به خدا عرب رضایت نمی دهد که شما را به امارت بگمارد و در حالی که پیامبر از طایفه دیگری است . ولی امتناع ندارد که سرپرستی امر خود را به کسانی واگذار کند که نبوت در بین آنها بوده و افرادی از آنها متولی امر بودند . ما در مقابل اعرابی که از قبول این مطلب سر باز زنند دلیل روشن و آشکار داریم . چه کسی می تواند در زمامداری و امارتی که متعلق به محمد بوده با ما به نزاع بپردازد در حالی که ما دوستان نزدیک و فامیل او هستیم . مگر اشخاصی که با باطل سرو کار داشته و یا متمایل به گناه بوده و یا در ورطه هلاکت افتاده باشد ....»

 بعد از عمر حباب برخاست و گفت : « ای گروه انصار ! کارتان را به دست بگیرید و به گفتار این مرد و دار و دسته اش گوش نکنید و علی رغم آنها متصدی امور شوید که شما به خدا قسم نسبت به امر خلافت شایسته تر از آنهائید زیرا به وسیله شمشیرهای شما بود که کسانی که حاضر نبودند به دین در آیند پذیرای دین شدند . من پشتوانه مورد اعتماد و پاسدار مطمئن این امرم . من بچه شیرم که در بیشه شیران هستم . هان ! که به خدا اگر شما مایل باشید بار دیگر دست بر شمشیر خواهیم برد . به خدا هر کس این سخنان مرا رد کند بینی اش را با شمشیر فرو خواهم کوبید »

 عمر گفت : « نظر به اینکه میان من و حباب در حال حیات پیامبر اختلافی بوده و از آن زمان عهد کرده ام که با وی سخن نگویم لذا تو ای ابو عبیده پاسخش را بده » پس ابو عبیده به سخن آمد و مفصلا انصار را ستود در این بین بشیر بن سعد که پسر عموی سعد بن عباده و یکی از رؤسای انصار بود دید انصار مصممند که به سعد بن عباده رأی دهند حسد بر او غالب گشت و بر این شد که دست از یاری انصار برداشته جانب مهاجرین را بگیرد لذا به بیاناتی رسا مردم را به ترجیح مهاجران ترغیب نمود آن بخش از انصار که وی را از خود می دیدند سخنان او را پذیرفتند .

ابوبکر هم چون زمینه را مساعد یافت گفت : « من یکی از این دو مرد ( عمر و ابو عبیده ) را برای شما پسندیدم . با هر کدام می خواهید بیعت کنید » اما عمر و ابو عبیده از پیشنهاد ابوبکر سر باز زدند و عمر گفت : « نه به خدا ما با وجود شما متصدی این امر نمی شویم . دستت را بده تا با تو بیعت کنیم » و جلو رفت و با ابوبکر بیعت کرد ابوبکر هم خودداری نکرد و دستش را به طرف عمر دراز کرد ولی بشیر بن سعد بر عمر بن خطاب پیش دستی کرد و دستش را به عنوان بیعت بین دستهای ابوبکر و عمر گذاشت گویی می خواست با پیش دستی برای بیعت فضیلتی به دست آورد و یا اخلاص خود را نسبت به مهاجرین مدلل کند .

 حباب برخاست و به بشیر گفت :« ای بشیر بن سعد بلاهای جهان نابودت کند تو را چه حاجتی بود که به چنین کاری دست زدی . آیا فرمانروایی را برای پسر عموی خودت گران دانستی » وقتی که اوسیان عملکرد بشیر بن سعید و ادعای مهاجران و از طرفی تقاضای خزرج برای امارت سعد بن عباده مشاهده نمودند به یکدیگر گفتند : « به خدای سوگند اگر خزرجیان فرمانروا گردند به خاطر این فضیلت دائما بر شما فخر خواهند فروخت » این بود که رئیس قبیله اوس ( أسید بن خضر ) نیز برخاست و با ابوبکر بیعت نمود . این کار وی سبب نمود عشیره وی یکی پس از دیگری با ابوبکر بیعت کنند و سعد بن عباده وقبیله خزرج را کنار زنند . مردم به این ترتیب از هر سو با ابوبکر روآور شدند و با او بیعت کردند و آنچنان ازدحام شد که نزدیک بود سعد بن عباده زیر پا له شود .

ادامه مطلب در پست بعدی...........

 

[ سه شنبه هفتم فروردین 1386 ] [ 15:3 ] [ ]

[ ]

  

« إن الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآخرة و أعد لهم عذابا آلیما »

 

                  قال رسول الله ( صلی الله علیه آله و سلم ) :

 

    فاطمه بضعة منی فمن آذاها فقد آذانی

 

 

صدای ضجه و فریاد از داخل خانه پیامبر که درش بر روی مردم بسته بود شنیده شد . مسلمانها دوان دوان به مسجد و کوچه بازار و معابر عمومی رو آوردند و با چشمهای خیره و سرهای به زیر افتاده اجتماع کردند . آنها بر گرد خانه وحی و نبوت دور می زدند و طبق عادت همیشگی منتظر بودند که از این خانه مطلبی دریافت کنند . مطلبی که خاطرشان را آسوده و ترسشان را بر طرف و دلشان را آرام کند و آینده کارشان را به ایشان بفهماند . مردم به طوری که در احادیث آمده در آن روز همانند گوسفندانی بودند که در یک شب زمستانی پراکنده شده باشند . عمر بن خطاب برای آنکه جلوی آن را بگیرد که مردم مرگ پیامبر را باور کنند به فریاد و تهدید سر برداشت و ندا داد که : « ما مات محمد رسول الله و لا یموت حتی یظهر دینه علی الدین کله و یرجعن قلیقطعن أیدی الرجال و أرجلهم ممن أرجف بموته لا اسمع رجلا یقول مات رسول الله الا ضربته بسیفی » یعنی " رسول خدا نمرده و تا روزی که دین او بر تمامی ادیان پیروز شود نمی میرد . پیغمبر بر خواهد گشت و دست و پای کسانی را که در خبر فتنه انگیز مرگ او را به منظور تهییج افکار مردم پخش می کنند خواهد برید از هرکس بشنوم که بگوید رسول خدا مرده  است او را با شمشیر خواهم زد " سخنان عمر روی مستمعین اثر کرد ابوبکر وقتی که از ( سنع ) { یکی از آبادی های اطراف مدینه بوده که نزدیکترین آبادی به شمار می رفته و حدود ۳ یا ۴ مایل با شهرمدینه فاصله داشته است } آمد ناچار شد روی پیغمبر را باز کند تا برایش ثابت شود که پیغمبر مرده است . ابو بکر آنگاه از منزل بیرون آمد که خیالات عمر را تکذیب کند عمر در این حال پیوسته سوگند یاد می کرد که پیامبر وفات نیافته است ابوبکر از عمر درخواست کرد که بنشیند و سه مرتبه در خواست خود را تکرار کرد ولی ابو بکر ننشست عمر همچنان به گفته خود ادامه می داد ولی مردم از دور او پراکنده می شدند . ابوبکر آنگاه در گوشه دیگری ایستاد و مردم بر گرد او حلقه زدند وی پس از شهادت دادن به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر گفت : « هر کس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) را می پرستیده بداند که محمد وفات یافته ولی کسی که خدا را می پرستیده خدا زنده است و نمی میرد و بعد این آیه را برای عمر تلاوت کرد : « و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم .....»  یعنی ( محمد رسول خداوند است که پیش از او فرستادگان دیگری نیز بوده اند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب بر می گردید ؟ " و اسلام را رها کرده به دوران کفر و جاهلیت بازگشت خواهید کرد ؟ " ) وقتی مردم حرفهای ابوبکر را شنیدند چنان شدند که گویی از مضیقه بدر آمدند و بند از پاهایشان باز شد و همگی آیه ای را که ابوبکر خواند گرفتند و شروع به زمزمه کردند اما عمر بیهوش بر زمین افتاد و به قول خودش بعد از آنکه متوجه این آیه شد که از قرآن است مرگ رسول خدا را تصدیق نمود .

در این اثنا انصار اقدام به تشکیل کنفرانس در سقیفه نمودند تا پیرامون تعیین جانشین پیامبر به بحث بنشینند ..........

منتظر ادامه ماجرا باشید چون اصل قضیه از این به بعد شروع خواهد شد

[ جمعه سوم فروردین 1386 ] [ 12:52 ] [ ]

[ ]

  

   « إن الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الآخرة و أعد لهم عذابا ألیما »

 

      سقیفه بنی ساعده

 

سقیفه : یعنی صفه و جای سر پوشیده چیزی نظیر کاروانسرای وسیعی که سقفی بلند داشته باشد ( فامیل ساعده بن کعب بن الخزرج ) که فامیل سر شناس انصار بودند و سعد ابن عباده بزرگ و رئیس خزرج نیز از همین فامیل بود ساختمان سر پوشیده ای داشتند که در آنجا گرد می آمدند و این محل مجلس شورای آنان برای فصل قضایا بود این جایگاه به لحاظ حادثه ای که در آنجا رخ داده در تاریخ اسلام معروف است و داستان به طور خلاصه از این قرار بوده است :

پیغمبر اسلام قبل از فوت خود اسامه بن زید را فرمان دادند که هرچه سریعتر در رأس لشکری انبوه از مهاجرین و انصار به سوی موته فلسطین به جنگ رومیان بشتابد و افرادی را مانند ابوبکر و عمر به همراهی اسامه نام برد و بسیار در بسیج این لشکر تاکید نمود و حتی اسامه گفت :« شما اکنون بیمار هستید و ما نمی توانیم شما را به این حال رها سازیم » . حضرت فرمودند : خیر امر به جهاد را نمی توان به هیچ عذری بر زمین نهاد » کسانی در امر فرماندهی اسامه اعتراض کردند که این فرد جوانی است و لیاقت فرماندهی لشکر را ندارد . پیامبر هم سخت خشمگین می شوند و می فرمایند : « إن تطعنوا فی امارته فقد کنتم تطعنون فی امارة إبیه من قبل و ایم الله إن کان خلیقا للامارة و إن ابنه من بعده لخلیق للامارة » یعنی : اگر حالا به امیر لشکری اسامه طعن می زنید بیشتر از این به امارت پدرش طعن می ورزیدید و به خدا او شایسته سرپرستی لشکر بود و پسرش هم بعد او شایسته این مقام است » مسلمانان علی رغم اصرار پیامبر و اعتراض سخت و لعن متخلفین از پیوستن به لشکر سر بازدند . پیامبر آن افرادی که از حرکت با سپاه اسامه خود داری کردند لعنت نمودند و فرمودند : « سپاه اسامه را همراهی کنید و حرکت دهید خداوند هر کسی را که از حرکت با این سپاه سر باز زند لعنت کند » .

مجهز کردن لشکر اندکی قبل از بیماری و یا در ابتدای بیماری حضرت بود . بیماری پیامبر ۱۴ روز طول کشید و در تمام این مدت طولانی مردم از خروج برای جنگ خودداری می کردند در حالی که فرمانده جوانشان در یک فرسخی مدینه اردو زده بود و منتظر لشکر متمرد خویش بود که گرد آیند در این ایام پیوسته در مورد حال پیامبر شایعه آفرینی می شد و اسامه با پرچم به مدینه باز می گشت و پرچم را در خانه پیامبر نصب می کرد ولی رسول خدا هر دفعه به او دستور می داد برگردد و جمعیت را نیز تشویق می کرد که به او بپیوندند . رفته رفته بیماری پیامبر شدت یافت و کسانی که در مدینه بودند به عیادت حضرت می رفتند و چون از نزد پیامبر بر می خواستند سری به سعد ابن عباده که آن روز بیمار بود می زدند . دو روز پس از حرکت اسامه و چاشتگاه روز دوشنبه بود که پیغمبر اسلام دار فانی را وداع گفت و شهر مدینه یک پارچه شیون شد و لشکر به مدینه بازگشت ......

ادامه ماجرای سقیفه را ان شاء الله  در پست بعدی خواهم نوشت  

 

[ چهارشنبه یکم فروردین 1386 ] [ 12:10 ] [ ]

[ ]