تبليغاتX


به یاد ارباب تشنه لب

به یاد ارباب تشنه لب

 

 

 

 

 

 

در اينجا وصيت نامه امام مجتبي عليه السلام را که خطاب به برادر خود امام حسين عليه السلام است را مي آوريم تا با گوش دل آخرين توصيه هاي امام خود را شنوا و سپس عامل باشيم.

 

و اين هم وصيتي است که از امالي شيخ(ره) نقل شده که به برادرش امام حسين(ع) فرمود:

" هذا ما اوصي به الحسن بن علي الي اخيه الحسين بن علي: اوصي انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريک له في الملک، ولا ولي له من الذل، و انه خلق کل شيء فقدره تقديرا، و انه اولي من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوي، و من تاب اليه اهتدي.

فاني اوصيک يا حسين بمن خلفت من اهلي و ولدي و اهل بيتک ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفنني مع رسول الله صلي الله عليه و آله فاني احق به و ببيته، فان ابوا عليک فانشدک الله بالقرابة التي قرب الله عزوجل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلي الله عليه و آله ان تهريق في محجمة من دم، حتي نلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما کان من الناس الينا بعده" ثم قبض (ع) .(1)

" اين است آنچه وصيت مي کند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي: وصيت مي کند که گواهي دهد معبودي جز خداي يکتا نيست که شريک ندارد، او پرستش مي کند او را بدان جهت که شايسته پرستش است، شريکي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست، و براستي که هر چيزي را او آفريده و بخوبي و به طور کامل اندازه گيري آن را مقدر فرموده، و شايسته ترين معبود، و سزاوارترين کسي است که او را ستايش کنند، هر که فرمانبرداري او کند راه رشد را يافته، و هر کس که نافرمانيش کند به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هر کس به سوي او بازگردد راهنمايي گشته است.

من تو را سفارش مي کنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذري، و از نيکوکارشان بپذيري، و براي آنها جانشيني و پدري مهربان باشي، و ديگر آنکه مرا کنار رسول خدا دفن کني که من به او و خانه او شايسته تر از ديگران هستم...

و اگر از اين کار مانع شدند و جلوگيري کردند، من تو را به حق قرابت و نزديکي که خدا براي تو قرار داده و قرابتي که با رسول خدا داري سوگندت مي دهم که اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني که از حجامت گرفته مي شود خون ريخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص) را ديدار کنيم و شکايت خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وي بر سر ما رفته به او گزارش کنيم..."

اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد.

و در روايت شيخ مفيد(ره) اينگونه آمده که پس از جريان مسموم شدن خود فرمود:

" فاذا قضيت فغمضني و غسلني و کفني و احملني علي سريري الي قبر جدي رسول الله (ص) لا جدد به عهدا، ثم ردني الي قبر جدتي فاطمة بنت اسد رضي الله عنها فادفني هناک، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انکم تريدون دفني عند رسول الله(ص) فيجلبون في ذلک، و يمنعونکم منه، و بالله اقسم عليک ان تهريق في امري محجمة دم". " چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کفن نما، و مرا در تابوت و به سوي قبر جدم رسول خدا(ص) ببر تا ديداري با او تازه کنم، سپس به سوي قبر جده ام فاطمة بنت اسد رضي الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است بداني اي برادر که مردم گمان کنند شما مي خواهيد مرا کنار رسول خدا(ص) به خاک بسپاريد، پس در اين باره

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت19:21توسط | |

 

 

 

 

 

 

رقيه (س) دختر خورشيد است... رقيه (س) از تبار نور و از جنس آبي آسمان است.
رقيه (س) جلوه ديگري از شكوه و عظمت حماسه عاشورا است. حضور اين كودك خردسال در متن نهضت سرخ حسيني بي هيچ شك و شبهه‌اي اتفاقي ساده و ناچيز نبوده است، چنانكه هر يك از كساني كه در واقعه نينوا حضور داشته‌اند، چون نيك بنگريم، حامل پيامي شگرف و شگفت بوده‌اند.

 

 

 

به گواه تاريخ نگاران و مقتل نويسان رحلت شهادت‌ گونه رقيه (س) اندكي پس از واقعه خونين كربلا در سال شصت و يكم هجري رخ داده است و در اين هنگام وي سه يا چهار ساله بوده است و نخستين نكته شگفت درباره حضرت رقيه (س)، شايد همين باشد كه با چنين عمر كوتاهي، از مرزهاي تاريخ عبور كرد و به جاودانگي رسيد، آن گونه كه برادر شيرخوارش علي ‌اصغر (ع) به چنين مرتبه‌اي نايل شد.

 

 

 

به عبارت ديگر يكي از جلوه‌هاي رويداد بزرگ عاشورا تنوع سني شخصيت‌هاي آن مي‌باشد كه از پايين‌ترين سن آغاز و به بالاترين سنين (حضرت حبيب‌ بن مظاهر) ختم مي‌گردد. نكته قابل تأمل ديگر در بررسي اين مهم آن است كه در پديد آوردن اين حماسه بي ‌بديل و شكوهمند تنها يك جنسيت سهيم نبوده، بلكه در كنار اسامي مردان و پسران جانباز و ايثارگر اين واقعه، نام زنان و دختران نيز حضوري پررنگ و تابناك دارد.
مصائب و شدائدي را كه رقيه (س) از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام متحمل مي‌شود، آنچنان تلخ و دهشتناك است كه وجدان هر انسان آزاده و صاحبدلي را مي‌آزارد و قلب و روح را متأثر و مجروح مي‌سازد. تحمل گرماي شديد كربلا همراه با تشنگي، حضور در صحنه شهادت خويشاوندان، اسارت و ناظر رفتارهاي شقاوت آلود بودن، آزار و شكنجه‌ هاي جسمي و روحي فراوان، دلتنگي براي پدر در خرابه شام و ... نشانگر مصائب عظمايي است كه يك كودك خردسال با جسم و روح لطيف خود با آن مواجه شده است. از ديگر سو همين قساوت سپاه يزيد است كه بر عظمت نهضت سترگ عاشورا مي‌افزايد، زيرا حضرت امام حسين (ع) با شناخت و پيش‌بيني تمام اين مصائب و شدائد به قيام در راه احياء دين جد بزرگوار خويش قد علم فرمود و چنين دشواري‌هايي نتوانست هيچ گونه خللي بر عزم استوار آن حضرت در راه آزمايش بزرگ الهي پديد آورد.
 رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است بر حقانيت قيام امام حسين (ع) كه تنها كسي مي‌تواند چنين به مبارزه و مقابله با ستم برخيزد كه مقصدي الهي داشته باشد، و رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است بر مظلوميت عترت پاك پيامبر (ص) و رسواكننده سياهكاراني است كه داعيه جانشيني رسول خدا (ص) را سر دادند و رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است براي آن كه اوج توحش و سنگدلي دژخيمان دستگاه بني ‌اميه براي هميشه تاريخ به اثبات بماند، و رقيه (س) فاتح شام و سفير بزرگ عاشورا در اين سرزمين است، و رقيه (س) برهان بزرگ ديگري است بر اين حقيقت بزرگ كه حق بر باطل پيروز خواهد شد و اينك پس از قرن‌هاي متمادي آنان كه به مرقد مطهر آن حضرت در شام مشرف مي‌شوند به عينه تفاوت ميان مقام و مرتبه اين كودك سه ساله را با خليفه جابري چون يزيد درمي‌يابند.

آرامگاه‎‎‎ ملكوتي‎ دخت‎ سه سـالـه امـام‎‎ سـوم شيعيان‎ در شام‎ كنـار بـاب‎ "الفـراديـس " مابين‎ كوچه‎ هاي‎ تاريخي‎ و پر ازدحام‎ دمشـق‎ است‎‎ كه‎‎ هر ساله بسياري‎ از شيفتگان‎ اهل‎ بيت (ع) را از مناطق‎ مختلف‎ جهان‎ به‎ سوي‎ خود جلب‎ مي‎ كند.
پروردگارا ما را به کسب توفيق درك شخصيت حضرت رقيه(س) مرحمت فرما.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت17:57توسط | |

 

خطبه حضرت سجاد عليه السلام

 
حضرت على بن الحسين عليه السلام از يزيد در خواست نمود كه در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، يزيد رخصت داد، چون روز جمعه فرا رسيد يزيد يكى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسين عليهماالسلام اهانت نمايد و در ستايش شيخين و يزيد سخن براند، و آن خطيب چنين كرد.
امام سجاد عليه السلام از يزيد خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، يزيد از وعده اى كه به امام عليه السلام داده بود پشيمان شد و قبول نكرد. معاويه پسر يزيد لعين به پدرش گفت : خطبه اين مرد چه تاثيرى دارد؟ بگذار تا هر چه مى خواهد بگويد.
يزيد لعين گفت : شما قابليتهاى اين خاندان را نمى دانيد، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث مى برند، از آن مى ترسم كه خطبه او در شهر فتنه بر انگيزد و وبال آن گريبانگير ما گردد.
(۱)
به همين جهت يزيد لعين از قبول اين پيشنهاد سرباز زد و مردم از يزيد لعين مصرانه خواستند تا امام سجاد عليه السلام نيز به منبر رود. يزيد لعين گفت : اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اينكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا كرده باشد! به يزيد لعين گفته شد: اين نوجوان چه تواند كرد؟
يزيد لعين گفت : او از خاندانى است كه در كودكى كامشان را با علم برداشته اند. بالاخره در اثر پافشارى شاميان ، يزيد موافقت كرد كه امام به منبر رود. آنگاه حضرت سجاد عليه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه اى ايراد كرد كه همه مردم گريستند و بى قرار شدند. فرمود:
ايها الناس ! اعطينا ستا و فضلنا بسبع : اعطينا العلم و الحلم و السماحه و الفصاحه و الشجاعه و المحبه فى قلوب المومنين ، و فضلنا بان منا النبى المختار محمدا و منا الصديق و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامه . من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى انباته بحسبى و نسبى . ايها الناس ! انا ابن مكه و منى ، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الركن باطراف الردا، انا ابن خير من ائتزر و ارتدى ، انا ابن خير من انتعل و اختفى ، انا ابن خير من طاف و سعى ، انا ابن خير من حج ولبى ، انا ابن خير من حمل على البراق فى الهواء انا بن من اسرى به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ، انا ابن من بلغ به جبرئيل الى سدره المنتهى ، انا ابن من دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى انا ابن من صلى بملائكه السما انا ابن من اوحى اليه الجليل ما اوحى ، انا ابن محمد المصطفى ، انا ابن على المرتضى ، انا ابن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا: لااله الاالله .
انا ابن من ضرب بين يدى رسول الله بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين و بايع البيعتين و قاتل ببدر و حنين و لم يكفر بالله طرفه عين ، انا ابن صالح المومنين و وارث النبيين و قامع الملحدين و يعسوب المسلمين و نور المجاهدين و زين العابدين و تاج البكائين و اصبر الصابرين و افضل القائمين من آل ياسين رسول رب العالمين ، انا ابن المويد بجبرئيل ، المنصور بميكائيل . انا ابن المحامى عن حرم المسلمين و قاتل المارقين و الناكثين و القاسطين و المجاهد اعداءه الناصبين ، و افخر من مشى من قريش اجمعين ، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المومنين ، و اول السابقين ، و قاصم المعتدين و مبيد المشركين ، و سهم من مرامى الله على المنافقين ، و لسان حكمه العابدين و ناصر دين الله و ولى امر الله و بستان حكمه الله و عيبه علمه سمح ، سخى ، بهى ، بهلول ، زكى ، ابطحى ، رضى ، مقدام ، همام ، صابر، صوام ، مهذب ، قوام ، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب ، اربطهم عنانا و اثبتهم جنانا، و امضاهم عزيمه و اشدهم شكيمه ، اسد باسل ، يطحنهم فى الحروب اذا ازدلفت الا سنه و قربت الاعنه طحن الرحى ، و يذروهم فيها ذرو الريح الهشيم ، ليث الحجاز و كبش العراق ، مكى مدنى خيفى عقبى بدرى احدى شجرى مهاجرى .
من العرب سيدها، و من الوغى ليثها، وارث المشعرين و ابو السبطين : الحسن و الحسين ، ذاك جدى على بن ابى طالب . ثم قال : انا ابن فاطمه الزهراء انا ابن سيده النساء
فلم يزل يقول : انا انا، حتى ضج الناس بالبكاء و النحيب ، و خشى يزيد ان يكون فتنه فامر الموذن فقطع الكلام ، فلما قال الموذن : الله اكبر الله اكبر، قال : على : لاشى اكبر من الله ، فلما قال الموذن : اشهد ان لا اله الا الله ، قال على بن الحسين : شهد بها شعرى و بشرى و لحمى و دمى فلما قال الموذن : اشهد ان محمدا رسول الله ، التفت من فوق المنبر الى يزيد فقال : محمد هذا جدى ام جدك يا يزيد؟ فان زعمت انه جدك فقد كذبت و كفرت و ان زعمت انه جدى فلم قتلت عترته ؟


ترجمه خطبه شريفه امام سجاد عليه السلام 

 
اى مردم ! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر ديگران فضيلت بخشيده است ، به ما ارزانى داشت علم ، بردبارى ، سخاوت فصاحت ، شجاعت و محبت در قلوب مومنين را، و ما را بر ديگران برترى داد به اينكه پيامبر بزرگ اسلام ، صديق (امير المومنين على عليه السلام )، جعفر طيار، شير خدا و شير رسول خدا صلى الله عليه و آله (حمزه )، و امام حسين و امم حسين عليه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از ما قرار داد. (۲)
(با اين معرفى كوتاه ) هر كس مرا شناخت كه شناخت ، و براى آنان كه مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى شناسام . اى مردم ! من فرزند مكه و منايم ، من فرزند زمزم و صفايم ، من فرزند كسى هستم كه حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترين طواف و سعى كنندگانم ، من فرزند بهترين حج كنندگان و تلبيه گويان هستم ، من فرزند آنم كه بر براق سوار شد، من فرزند پيامبرى هستم كه در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سير كرد. من فرزند آنم كه جبرئيل او را به سدره المنتهى برد و به مقام ربوبى و نزديكترين جايگاه مقام بارى تعالى رسيد، من فرزندآنم كه با ملائكه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پيامبرم كه پروردگار بزرگ به او وحى كرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضايم ، من فرزند كسى هستم كه بينى گردنكشان را به خاك ماليد تا به كلمه توحيد اقرار كردند.
من پسر آن كسى هستم كه برابر پيامبر با دو شمشير و با دو نيزه مى رزميد، و دو بار هجرت و دو بار بيعت كرد، و در بدر و حنين با كافران جنگيد، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا كفر نورزيد، من فرزند صالح مومنان و وارث انبيا و از بين برنده مشركان و امير مسلمانان و فروغ جهادگران و زينت عبادت كنندگان و افتخار گريه كنندگانم ، من فرزند بردبارترين بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بيت پيامبر هستم ، من پسر آنم كه جبرئيل او را تاييد و ميكائيل او را يارى كرد، من فرزند آنم كه از حرم مسلمانان حمايت فرمود و با مارقين و ناكثين و قاسطين جنگيد و با دشمنانش مبارزه كرد، من فرزند بهترين قريشم ، من پسر اولين كسى هستم از مومنين كه دعوت خدا و پيامبر را پذيرفت ، من پسر اول سبقت گيرنده اى در ايمان و شكننده كمر متجاوزان و از ميان برنده مشركانم ، من فرزند آنم كه به مثابه تيرى از تيرهاى خدا براى منافقان و زبان حكمت عباد خداوند و يارى كننده دين خدا و ولى امر او و بوستان حكمت خدا و حامل علم الهى بود.
او جوانمرد، سخاوتمند، نيكوچهره ، جامع خيرها، سيد، بزرگوار، ابطحى ، راضى به خواست خدا، پيشگام در مشكلات ، شكيبا، دائما روزه دار، پاكيزه از هر آلودگى و بسيار نماز گزار بود.
او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسيخت و شيرازه احزاب كفر را از هم پاشيد.
او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده محكم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شيرى شجاع كه وقتى نيزه ها در جنگ به هم در مى آميخت آنها را همانند آسيا خرد و نرم و بستان باد آنها را پراكنده مى ساخت .
او شير حجاز و آقا و بزرگ عراق است كه مكى و مدنى و خيفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى
(۳) است ، كه در همه اين صحنه ها حضور داشت . او سيد عرب است و شير ميدان نبرد و وارث دو مشعر (۴) و پدر دو فرزند: حسن و حسين عليهم السلام . آرى او، همان او (كه اين صفات و ويژگيهاى ارزنده مختص اوست ) جدم على بن ابيطالب عليه السلام است . آنگاه گفت : من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم . و آنقدر به اين حماسه مفاخره آميز ادامه داد كه شيون مردم به گريه بلند شد! يزيد بيمناك شد وبراى آنكه مبادا انقلابى صورت پذيرد به موذتن دستور داد تا اذان گويد تا بلكه امام سجاد عليه السلام را به اين نيرنگ ساكت كند
موذن برخاست و اذان را آغاز كرد، همين كه گفت : الله اكبر، امام سجاد عليه السلام فرمود: چيزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت : اشهد ان لا اله الا الله ، امام عليه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به يكتائى خدا گواهى مى دهد. و هنگامى كه گفت : اشهد ان محمدا رسول الله ، امام عليه السلام به جانب يزيد روى كرد و فرمود: اين محمد كه نامش برده شد، آيا جد من است يا جد تو؟ اگر ادعا كنى كه جد توست پس ‍ دروغ گفتى و كافر شدى ، و اگر جد من است چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم شمشير گذراندى ؟
سپس موذن بقيه اذان را گفت و يزيد پيش آمد و نماز ظهر را گزارد.
(۵) در نقل ديگرى آمده است كه : چون موذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله ، امام سجاد عليه السلام عمامه خويش از سر برگرفت و به موذن گفت : تو را بحق اين محمد كه لحظه اى درنگ كن ، آنگاه روى به يزيد كرد و گفت : اى يزيد! اين پيغمبر صلى الله عليه و آله ، جد من است و يا جد تو؟ اگر گويى جد من است ، همه مى دانند كه دروغ ، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم كشتى و مال او را تاراج كردى و اهل بيت او را به اسارت گرفتى ؟ اين جملات را گفت و دست برد و گريبان چاك زد و گريست و گفت : بخدا سوگند اگر در جهان كسى باشد كه جدش رسول خداست ، آن منم ، پس چرا اين مرد، پدرم را كشت و ما را مانند روميان اسير كرد؟ آنگاه فرمود: اى يزيد! اين جنايت را مرتكب شدى و باز مى گويى : محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست ؟ و روى به قبله مى ايستى ؟ واى بر تو! در روز قيامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس يزيد فرياد زد كه موذن اقامه بگويد! در ميان مردم هياهويى برخاست ، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراكنده شدند. (۶)
و در نقل ديگر آمده است كه امام سجاد عليه السلام فرمود:
انا ابن الحسين القتيل بكربلا، انا ابن على المرتضى ، انا ابن محمد المصطفى ، انا ابن فاطمه الزهرا، انا ابن خديجه الكبرى ، انا ابن سدره المنتهى ، انا ابن شجره طوبى انا ابن المرمل بالدما، انا ابن من بكى عليه الجن فى الظلماء، انا ابن من ناح عليه الطيور فى الهواء (۷)
من فرزند حسين شهيد كربلايم ، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرايم ، و فرزند خديجه كبرايم ، من فرزند سدره المنتهى و شجره طوبايم ، من فرزند آنم كه در خون آغشته شد، و پسر آنم كه پريان در ماتم او گريستند، و من فرزند آنم كه پرندگان در ماتم او شيون (۸)
كردند. پس از خطبه غراى عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى عليهاالسلام و خطبه حضرت سيد الساجدين امام زين العابدين عليه السلام ، مردم ماهيت يزيد كافر ستمكار را شناختند و شروع كردند به لعن و طعن يزيد. يزيد خود را بيچاره ديد و فهميد كه منفور جامعه است ، با كمال بى شرمى و ندامت تمام اين جنايات را به گردن امراى لشگر انداخت تا خود را تبرئه كند ولى اين ننگ تا قيامت پاك شدنى نبود.

 



۱- نفس المهموم ، ص 450
۲- در اين خطبه آمده كه هفت عامل برترى به اهل بيت داده شده ، ولى شش خصلت بيشتر ذكر نگرديده است . در نقل كامل بهائى آمده است كه خصلت هفتم : و المهدى الذى يقتل الدجال و مهدى كه دجال را مى كشد، از ماست (نفس المهموم 450)
۳- از شجره رسالت و در بيعت شجره شركت كرد، و از مكه به مدينه هجرت نمود.
۴- ممكن است مراد از دو مشعر، دو بهشت باشد زيرا مشعر به موضعى گفته مى شود كه داراى درخت زياد باشد، بنابراين مراد وارث دو بهشت است ، و در آيه مباركه آمده است و لمن خاف مقام ربه جنتان و ممكن است مراد از مشعر، مزدلفه باشد و آن جايى است كه حاجيان شب دهم تا طلوع آفتاب روز دهم ذيحجه در آنجا وقوف مى كنند و اين موقف از جمله مكانهاى حرم است ، و در اين صورت مراد از دو مشعر، مزدلفه و عرفات باشد.
۵- بحار الانوار 45/137، الاحتجاج 2/132 به اختصار نقل كرده است .
۶- نفس المهموم 451
۷- نفس المهموم 451
۸- قصه كربلا، اثر ارزنده حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على نظرى منفرد از خطباى بزرگ حوزه علميه قم ، ص 499 - 513

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت19:42توسط | |

 

خطبه حضرت زينب كبرى عليهاالسلام

زينب عقيله بنى هاشم عليهاالسلام چون جسارت و بى حيائى يزيد را تا اين حد ديد، و از طرف ديگر جو و فضاى مجلس را بسيار مناسب ديد بپا خاست و فرمود:
الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين ، صدق الله كذلك يقول (ثم كان عاقبه الذين اساوا السوى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزئون )
(۱)
اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هو انا و بك عليه كرامه و ان ذلك لعظم خطرك عنده فشمخت بانفك و نظرت فى عطفك جذلان مسرورا حيث رايت الدنيا لك مستوثقه و الامور متسقه و حين صفا لك ملكنا و سلطاننا، فمهلا مهلا انسيت قول الله عز و جل (و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خيرا لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ) (۲) امن العدل يابن الطلقاء (۳) تخديرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله صلى الله عليه و آله سبايا قد هتكت ستور هن و ابديت و جوههن ، تحدو بهن الاعدا من بلد الى بلد يستشرفهن اهل المناهل و المناقل و يتصفح و جوههن القريب و البعيد و الدنى و الشريف ، ليس معهن من رجالهن ولى و لا من حماتهن حمى ، و كيف يرتجى مراقبه من لفظ فوه اكباد (۴) الازكياء و نبت لحمه من دما الشهداء، و كيف لا يستبطا فى بغضنا اهل البيت من نظر الينا بالشنف و الشنان و الا حن و الا ضغان ثم تقول غير متاثم و لا مستعظم :

                                                                                                                                                      

لاهلوا و استهلوا فرحا

 

ثم قالوا يا يزيد لا تشل

منتحيا على ثنايا ابى عبدالله سيد شباب اهل الجنه تنكتها بمحضرتك و كيف لا تقول ذلك وقد نكات القرحه و استاصلت الشافه باراقتك دماء ذريه محمد صلى الله عليه و آله و نجوم الارض من آل عبد المطلب ، و تهتف باشياخك زعمت انك تناديهم ، فلتردن و شيكا موردهم و لتودن انك شللت و بكمت ، و لم تكن قلت و فعلت ما فعلت . اللهم خذ بحقنا و انتقم من ظالمنا و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا، فوالله ما فريت الا جلدك و لا حززت الا لحمك و لتردن على رسول الله بما تحملت منسفك دماء ذريته و انتهكت من حرمته فى عترته و لحمته حيث يجمع الله شملهم ويلم شعثهم و ياخذ بحقهم (و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) (۵) و كفى بالله حاكما و بمحمد صلى الله عليه و آله خصيما و بجبرئيل ظهيرا و سيعلم من سوى لك و مكنك من رقاب المسلمين ، (بئس للظالمين بدلا و ايكم شر مكانا و اضعف جندا) (۶) و لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لاستصغر قدرك و استعظم تقريعك و استكثر توبيخك ، لكن العيون عبرى و الصدور حرى ، الا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء، فهذه الايدى تنطف من دمائنا و الا فواه تتحلب من لحومنا و تلك الجثث الطواهر الزاوكى تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل :
و لئن اتخذتنا مغنما لتجد بنا و شيكا مغرما حين لا تجد الا ما قدمت يداك (و ما ربك بظلام للعبيد)
(۷) و الى الله المشتكى و عليه المعول فكد كيدك واسع سعيك و ناصب جهدك فو الله لا تمحو ذكرنا و لا تميت و حينا و لا تدرك امدنا و لا ترحض عنك عارها، و هل رايك الا فند و ايامك الا عدد، و جمعك الا بدد؟ يوم ينادى المنادى : (الا لعنه الله على الظالمين ). و الحمدلله رب العالمين الذى ختم لاولنا بالسعاده و المغفره و لاخرنا بالشهاده و الرحمه ، و نسال الله ان يكمل لهم الثواب و يوجب لهم المزيد و يحسن علينا الخلافه انه رحيم و دود، حسبنا الله و نعم الوكيل . (۸)


ترجمه خطبه شريفه حضرت زينب كبرى عليهاالسلام


سپاس خدايى را كه سزد كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او بادا خداى تعالى راست گفت كه فرمود: عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدا را تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند. اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى ، و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى كبر مى خرامى و با نظر عجب و تكبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان كه دنيا به تو روى آورده ، و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است .
اندكى آهسته تر! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود: گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده

اى پسر آزد شده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و پردگيان رسول خدا صلى الله عليه و آله را اسير كرده و از شهرى به شهر ديگر ببرى ؟ پرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشايى كه مردم چشم بدانها دوزند، و نزديك و دور و فرومايه و شريف ، چهره آنها را بنگرند، از مردان آنان كسى به همراهشان نيست ، نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى . چگونه مى توان اميد بست به دلسوزى و غمگسارى كسى كه مادرش جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روييده ؟ واين رفتار از آن كس كه پيوسته چشم دشمنى به ما دوخته است بعيد نباشد، و اين گناه بزرگ را چيزى نشمارى ، و خود را بر اين كردار ناپسند و زشت بزهكار نپندارى ، و به اجداد كافر خويش مباهات وتمناى حضورشان را كنى تا كشتار بى رحمانه تو را ببينند و شاد شوند و از تو تشكر كنند! و با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهشت مى زنى ! و چرا چنين نكنى و نگويى كه اين جراحت را ناسور كردى و ريشه اش را ريشه كن ساختى و سوختى و خون فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله را كه از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمين بودند - ريختى و اكنون گذشتگان خويش را مى خوانى .
شكيبايى بايد كرد كه ديرى نگذرد كه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخت را بر زبان نمى آوردى و آن كار زشت را انجام نمى دادى
!
بار الها! حق ما را بستان و انتقام ما را از اينان بگير و بر اين ستمكاران كه خون ما ريخته اند چشم و عذاب خود را فرو فرست
.
به خدا سوگند اى يزيد! كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى ، و رسول خدا را ملاقات خواهى كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى ، خون دودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى ، در جايى كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيت مبدل كرده و داد آنها را بستاند، و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند بلكه زنده و نزد خدا روزى مى خورند همين بس كه خداوند حاكم و محمد صلى الله عليه و آله خصم اوست و جبرئيل پشتيبان اوست و همان كس كه راه را براى تو هموار ساخت و تو را بر مسلمين مسلط كرد بزودى خواهد يافت كه پاداش ستمكاران چه بد پاداشى است ، و خواهد دانست كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است . اگر مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم ، اما من ارزش تو را ناچيز و سرزنش تو را بزرگ مى دانم و تو را بسيار نكوهش مى كنم ، چه كنم ؟ ديده ها گريان و دلها سوزان است ، بسى جاى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجه هاى شما بچكد، پاره هاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددان قرار گيرند
!
آنچه امروز غنيمت مى دانى فردا براى تو غرامت است ، و آنچه را از پيش ‍ فرستاده اى ، خواهى يافت ، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شكوه مى كنم و بر او اعتماد مى جويم ، پس هر نيرنگى كه دارى بكن و هر تلاشى كه مى توانى بنما و هر كوششى كه دارى به كار گير، به خدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى كرد، و به جلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود نتوانى شست ، راى ونظر تو بى اعتبار و ناپيدار و زمان دولت تو اندك و جمعيت تو به پريشانى خواهد كشيد، در آن روز كه هاتفى فرياد زند: الا لعنه الله على القوم الظالمين و الحمدالله رب العالمين سپاس خداى را كه اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد و از خدا مى خواهم كه آنان را اجز جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزاييد، خود او بر ما نيكو خليفه اى است ، و او مهربان ترين مهربانان است و فقط بر او توكل مى كنيم
.
آنگاه يزيد رو به شاميان كرد و گفت : نظر شما درباره اين اسيران چيست ؟ ايشان را از دم شمشير بگذرانيم ؟

يكى از ملازمان او گفت : ايشان را بكش . نعمان بن بشير (۹) گفت : ببين اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود با آنان چه مى كرد، همان كن . (۱۰)


۱-سوره روم : 10
۲- سوره آل عمران : 178
۳- اشاره به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه در فتح مكه رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوسفيان جد يزيد لعنه الله عليهما مورد عفو قرار داد و آنها را آزاد نمود و فرمود: اذهبوا فاتتم الطلقاء
۴- اين جمله مباركه اشاره است به هند جگر خواره كه در جنگ احد دستور داد شكم حضرت حمزه سيدالشهدا را پاره نموده و جگرش را به دندان گرفت ، خداوند در او تلخى قرار داد تا به بدن نجس او نرود
۵- سوره آل عمران : 169
۶-سوره مريم : 78
۷-سوره فصلت : 46
۸-بحار الانوار، 45/133، الاحتجاج 2/122 با كمى اختلاف
۹- نعمان بن بشير، از انصار است و پدرش بشير بن سعد از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است و او امير كوفه بود در زمان معاويه و در سال 65 در حمص به قتل رسيد.
۱۰- قمقام زخار، 565

+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت11:52توسط | |

                

 

اهل بيت امام حسين عليه السلام به طرف كوفه مى روند


هنگامى كه دختران اميرالمومنين عليه السلام را وارد كوفه كردند مردم جمع شدند و آنان را تماشا كردند. ام كلثوم فرياد زد: اى مردم ، آيا شرم نمى كنيد و از خدا و رسول حيا نداريد كه به دختران و زنان پيغمبر نگاه مى كنيد. يكى از زنان اهل كوفه سر خود را از غرفه اى بيرون كرد و آنان را در آن حال مشاهده كرد و گفت : شما از كدام اسيران هستيد.
گفتند: ما اسيران آل محمد صلى الله عليه و آله هستيم . در اين هنگام مردم براى آنها خرما و نان مى آوردند. ام كلثوم فرياد زد: اى مردم كوفه . صدقه بر ما حرام است و آن نان ها را از بچه ها گرفت و به زمين انداخت .مردم در حالى كه خاندان رسالت را به سوى عبيدالله زياد مى بردند ايستاده بودند و اسيران را تماشا مى كردند از گوشه اى صداى گريه و زارى شنيده مى شد و از جايى بانگ شيون و ناله بر مى خواست و سخنانى به گوش ‍ مى رسيد كه نوحه گرى مى كرد و عزادارى مى نمود. زنان كوفه نوحه گر و گريبان چاك ديده مى شدند. گريه كنندگان براى بانوان گريه مى كردند. زينب اين منظره را كه ديد نتوانست تاب بياورد. زينب تاب نياورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند و هم آنها بودند كه به پدرش على و به برادرش حسن عليه السلام خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حسين عليه السلام را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند، ولى وقتى كه به سويشان آمد، شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زينب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند. با آن كه همگى به دست آنها قربانى شدند. آنان براى اسيرى دختران رسول صلى الله عليه و آله زارى مى كنند و كسى جز خود كوفيان هتك حرمت آن خاندان را نكرده است .
سخنان پدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت . زينب ديدگان خود را به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد، جايى كه پيكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند. سپس ‍ چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت و اشارت كرد كه خاموش شويد. همه سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند:
اى اهل كوفه ، گريه مى كنيد. هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد. مثل شما مثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند. شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد و بدانيد كه بارى شوم بر دوش ‍ كشيديد. آرى به خدا چنين است ، بايد بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد. شما چنان خود را ننگين كرديد كه شستن نتوانيد. ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد. كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود. بدانيد كه به نادانى و پليدى جنايتى عظيم مرتكب شديد. آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خود ببارد.
نفس پليد شما جنايتكارى را نزد شما خوب جلوه داد تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد. آيا مى دانيد چه جگرى پاره پاره كرديد و چه خونى ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟ جنايتى بزرگ و مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خورد شود

كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد:
به خدا من بانويى سخنورتر از او نديدم . گويى از زبان اميرالمومنين على بن ابيطالب سخن مى گفت : زينب هنوز گفتارش را تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ مات و از خود بى خود شدند.
آن گاه زينب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ديگر اسيران آن خاندان كريم را مى بردند متوجه شد. زينب به راه خود ادامه داد تا به دار الاماره رسيد. در اين هنگام در گلوى خود سوزشى احساس كرد. زينب همه جاى اين خانه را مى شناخت و اين جا روزى خانه زينب بود، روزگارى كه پدرش اميرالمومنين با عظمتى بى مانند جهان را پرساخته بود. اشك در ديدگانش حلقه زد، ولى خوددارى كرد، مبادا گريه خوارش كند. زينب شجاعت خود را به كمك طلبيد. از ميدان بزرگى كه در جلو دارالعماره بود بگذشت . ميدانى كه بيست سال پيش فرزند دو ساله اش ‍ عون در آن دو ساله راه مى رفت و باز مى كرد و بزرگوارى برادرش حسن و حسين دل و چشم همگان را پر كرده بود.
زينب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد مبادا از هم بپاشد، در آن دم كه به اتاق بزرگى رسيد و ديد عبيدالله زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذيرايى مى كرد، و با فرستادگانش ‍ و سران سپاه و استانداران سخن مى گفت :....
به جاى مه نشيند كژدم كور.
امروز ديگر باره زينب به درون اين خانه پا مى گذارد، در صورتى كه اسير شده و يتيم گرديده و داغ ديده و پدر و فرزند و دو برادرش و بقيه خويشانش ‍ را از دست داده . خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله اى كند، شايد اندكى از آلام خود بكاهد، ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه رو شود.
هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى معنوى اش اعتماد كند و به ارجمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد تا آن طور كه شايسته نواده رسول خدا صلى الله عليه و آله و بانوى خردمند بنى هاشم است در برابر ابن زياد بايستد، ولى امروز بزرگ ترين احتياج را به آن دارد تا بتواند آنچه را كه از او شايسته است انجام دهد، پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده ...
زينب كه پست ترين لباس هايش را در برداشت و كنيزانش دورش را گرفته بودند با ابهت و جلالى هرچه تماتم تر قدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش خونخوار اعتنايى كند رفت و به گوشه اى بنشست .
ابن زياد بى پدر و بى دين كه ديد زينب كبرى قهرمان كربلا با جلال و عظمت نشست و بدون آن كه اجازه بگيرد، پرسيد: توكيستى ؟ زينب جواب نداد. ابن زياد ولدالزنا پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد، ولى زينب براى اين كه خوردش كند و كوچكش سازد جوابش را نداد. يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دختر فاطمه زهرا عليه السلام است .
ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود چنين گفت : حمد خدا را كه شماها را رسوار كرد. و بكشت و دروغتان را روشن ساخت .
خواننده محترم بايد متوجه باشد اين بى پدر هم حمد خدا را مى كند. مثل ابن زياد بى پدرها خيلى هستند به لباس هاى مختلف و به رنگ هاى مختلف در منابر و مساجد دم از خدا مى زنند، ولى مزدور و جيره خوار و هابى ها هستند. خداوند همه آنها را با ابن زياد محشور بدارد به حق محمد و آله الطاهرين . شايد خواننده اى هم پيدا بشود و بگويد: چرا چنين گفته شده است و باز بايد با آن ها صلح كرد، و حدت تشكيل داد. آخر اينان ديگر لياقت ندارند كه آن ها را انسان دعا كند. اينها دشمنان ائمه هدا هستند. براى صلاح ديد كارشان دم از اسلام و قرآن مى زنند. ولى خود انصاف بدهند كه با اعمالشان مخالفت مى كنند با فرموده ائمه اطهار عليه السلام به قول شاعر: قرآن كنند حفظ به طه كشند تيغ ياسين كنند حفظ امام مبين كشند
زياد طول ندهيم ، زينب كه با نظر حقارت به ابن زياد مى نگريست گفت : حمد خداى را كه به واسطه پيغمبرش ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى پاك گردانيد، فقط گناهكار رسوا مى شود و تنها فاجر دروغ مى گويد و او بحمد الله غير از ماست . ابن زياد پرسيد: كار خدا را با خويشانت چطور ديدى ؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود گفت :
سرنوشت آنها كشته شدن و فداكارى بود، همه رفتند و در بسترهاى خود آرميدند و به همين زودى خداى آنها را با تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه خواهيد شد. در اين جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفا بخشد گفت : خدا مرا از شورش تو و ياغيان سركش ‍ خويشان تو آسوده گردانيد و رنج درونى مرا شفا داد. زينب اشك هاى خود را پس زد و گفت : تو پشت و پناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه مرا كندى ، اگر اين جنايت ها درد تو را شفا بخشد به يقين كه آسوده گشتى و شفا يافتى .ابن زياد لعين خشمگين شد و گفت : اين سخن پردازى مى كند و پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود.
زينب نيز با لحن قاطع و محكم گفت : زن را با سخن پردازى چكار؟ من با درد خود سرو كار دارم . ابن زياد ملعون رو كرد به طرف امام سجاد عليه السلام و گفت : نام تو چيست ؟ امام جوان پاسخ داد: على بن الحسين .  ابن زياد در عجب شد و پرسيد مگر على بن الحسين خدا نكشت ؟ جوان چيزى نگفت . ابن زياد مى خواست حضرت را به سخن گفتن وادارد، گفت : چرا سخن نمى گويى ؟ جوان گفت : برادرى داشتم كه نام او على بود و لشكريان تو او را كشتند. ابن زياد گفت : خدا او را كشت . حضرت چيزى نفرمود: بعد از آن كه ابن زياد او را وادار كرد سخن بگويد، حضرت فرمود:
الله يتوفى الانفس حين موتها و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله  خدا در وقت مرگ همه را مى ميراند و هيچ كس نمى ميرد مگر به اذن خدا آن لعين بن لعين كه چنين شجاعت و شهامت را از امام سجاد عليه السلام ديد، فرمان قتل او را صادر كرد. در اين زمان عمه اش حضرت زينب كبرى عليه السلام دست درگردن امام سجاد انداخت و به آغوشش ‍ گرفت و گفت : اى ابن زياد، هر چه از ما كشتى بس است ، هنوز از خون هاى ما سيراب نشدى ؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردى ؟ زينب او را سوگند داد كه از قتل على بن الحسين عليه السلام در گذرد اگر مى خواهد بكشد،  زينب را هم با او بكشد.
به روايت سيد بن طاووس ره حضرت سجاد عليه السلام فرمود: عمه خاموش باش تا من جواب او را بگويم . به ابن زياد فرمود: مرا به كشتن مى ترسانى ، مگر نمى دانى كشته شدن عادت ماست و شهادت كرامت و بزرگوارى ماست .
و نقل شده كه رباب دختر امرو القيس كه همسر امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را برداشت و بر آن بوسه داد و ندبه آغاز كرد.

و احسيناه فلا نسيت حسينا
القصدته اسنه الادعيا
غادروه بكربلا صريعا
لاسقى الله جانبى كربلا

واحسينا، من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموش نخواهم كرد كه دشمنان نيزه بر بدن او زدند و فراموش نخواهم كرد كه جنازه او را در كربلا روى زمين گذاشتند و دفن نكردند. در جمله لاسقى الله جانبى كربلا او اشاره به عطش آن حضرت كرد. پس از آن ابن زياد دستور داد سرها را در كوچه هاى كوفه بگردانند.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت15:59توسط | |

 

                         

 

 

خاك سپارى شهيدان

 
يزيديان رفتند، حسينيان ماندند. مردان را كشتند و زنان و كودكان را به اسارت بردند! اجساد را در خاك و خون غلتاندند و سرها را بر سر نى نهادند! آمدند و كشتند و سوختند و رفتند!
تيره اى از عشيره بنى اسد كه در نزديكى كربلا منزل داشتند و از اين هنگامه خونين آگاه بودند، پس از كوچ سپاه به كربلا آمدند. پيكرهاى چاك چاك ديدند، دست هاى بريده يافتند، با تن هاى بى سر روبه رو شدند، گريه و زارى آغاز كردند و شبانه پيكرهاى شهيدان را با نور ماه به خاك سپردند. پيكرها را نمى شناختند، در انديشه فرو رفتند كه چه كنند، ولى ديرى نپاييد كه رهنمايى رسيد كه پيكرها را مى شناخت و به رهنمايى پرداخت . رهنمايى ملكوتى و رهنمايى زمينى
قبرى ويژه براى بدن مقدس امام كندند و پيكر نورانى را در آن نهادند. هنگامى كه خواستند خاك بر آن بفشانند راهنما را ديدند كه مى سوزد و مى گريد و لب ها را بر گلوى بريده نهاده ، بوسه مى زند و مى گويد: پدرم ، خوشا به حال زمينى كه پيكرت را در برگرفت . پس از تو اين جهان تاريك است و آن جهان به نور جمالت روشن . شب ها از درد غمت خواب ندارم تا وقتى كه خداى مرا به تو ملحق سازد.
سلام بر تو اى فرزند رسول ، رحمت و بركات خدا بر تو باد، ناله پسرى بود بر سر كشته پدرى !
پس آن گاه به سراغ پيكر على رفتند و در كنار قبر پدر به خاكش سپردند. سپس براى شهيدان قبرى پهناور بكندند و همگى را در آن جا داده و به خاك سپردند.
رهنما را ديدند كه به سوى فرات مى رود. دنبالش رفتند و با پيكر شهيدى جوانمرد روبه روى شدند. در آن جا نيز قبرى كندند و پيكر حضرت عباس ‍ را در آن جاى دادند.
پس از آن كه خاك بر پيكر عباس بيفشاندند رهنما را ديدند كه مى گريد و مى گويد: اى ماه بنى هاشم ! پس از تو خاك بر سر اين دنيا. سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. اى شهيدى كه از روى بينايى و بصيرت به شهادت رسيدى . قبر شهيدان زيارتگاه جهانيان گرديد. مزارى كه آسمان پهناور بر برتر و بهتر از او سايه نينداخته و زمين شهيدى را همچون او در آغوش ‍ نگرفته .
با خاك سپردن شهيدان ، كتاب شهادت به پايان رسيد و كتاب اسارت آغاز گرديد. برگ هاى كتاب شهادت را مردان نيرومند، توانا و قوى دل تشكيل مى دادند، ولى برگ هاى كتاب اسارت ، از ناتوانان فراهم شده بود: بيماران ، زنان ، كودكان .
گاه از ناتوانان كارهايى ساخته است كه از توانمندان ساخته نيست ، به ويژه اگر ناتوان ، توانا در روح ، توانا در اراده ، توانا در دل .
حسين آموزگار كتاب شهادت بود و زينب آموزگار كتاب اسارت و بشر بايستى هر دو را بخواند و بداند

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت11:9توسط | |