تبليغاتX


به یاد ارباب تشنه لب

به یاد ارباب تشنه لب

 

                                        

 

روز هشتم محرم

چون تشنگى ، امام حسين و اصحابش را سخت آزرده بود، آن حضرت كلنگى برداشت و در پشت خيمه ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله ، زمين را كند، آبى بس گوارا بيرون آمد، همه نوشيدند و مشكها را پر كردند، سپس ‍ آن آب ناپديد گرديد و ديگر نشانى از آن ديده نشد.
خبر اين ماجراى شگفت انگيز و اعجازآميز توسط جاسوسان به عبيدالله رسيد و پيكى نزد عمر بن سعد فرستاد كه : به من خبر رسيده است كه حسين چاه مى كند و آب به دست مى آورد، و خود و يارانش مى نوشند. به محض اينكه نامه به تو رسيد، بيش از پيش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسين و اصحابش بيشتر سخت بگير و با آنان چنان رفتار كن كه با عثمان كردند.
عمر بن سعد طبق فرمان عبيدالله بيش از پيش بر امام عليه السلام و يارانش ‍ سخت گرفت تا به آب دست نيابند.

ملاقات يزيد بن حصين همدانى و عمر بن سعد  
چون تحمل عطش خصوصا براى كودكان ديگر امكان پذير نبود، مردى از ياران امام حسين عليه السلام به نام يزيد بن حصين همدانى كه در زهد و عبادت معروف بود به امام گفت : به من اجازه ده تا نزد عمر بن سعد رفته و با او در مورد آب مذاكره كنم ، شايد از اين تصميم برگردد
امام عليه السلام فرمود: اختيار با تو است .
او به خيمه عمر بن سعد وارد شد بدون آن كه سلام كند، عمر بن سعد گفت : اى مرد همدانى . چه عاملى تو را از سلام كردن به من بازداشت ؟ مگر من مسلمان نيستم و خدا و رسول او را نمى شناسم ؟ آن مرد همدانى گفت : اگر تو خود را مسلمان مى پندارى ، پس چرا بر عترت پيامبر شوريده و تصميم به كشتن آنها گرفته اى و آب فرات را كه حتى حيوانات اين وادى از آن مى نوشند، از آنان مصايقه مى كنى و اجازه نمى دهى تا آنان نيز از اين آب بنوشند حتى اگر جان بر سر عطش بگذارند؟ و گمان مى كنى كه خدا و رسلو او را مى شناسى ؟
عمر بن سعد سر به زير انداخت و گفت : اى همدانى من مى دانم كه آزار اين خاندان حرام است . امام عبيدالله مرا به اين كار واداشته است . و من در لحظات حساسى قرار گرفته ام و نمى دانم بايد چه كنم ؟ آيا حكومت رى را رها كنم ، حكومتى كه در اشتياق آن مى سوزم ؟ و يا اين كه دستانم به خون حسين آلوده شود در حالى كه مى دانم كيفر اين كار، آتش است ؟ ولى حكومت رى به منزله نور چشم من است . اى مرد همدانى در خودم اين گذشت و فداكارى را كه بتوانم از حكومت رى چشم بپوشم نمى بينم .
يزيد بن حصين همدانى بازگشت و ماجرا را به عرض امام رسانيد و گفت : عمر بن سعد حاضر شده است كه شما را براى رسيدن به حكومت رى به قتل برساند.

آوردن آب از فرات  
به هر حال هر لحظه تب عطش در خيمه ها افزون مى شد. امام عليه السلام برادر خود عباس بن على بن الى طالب را فراخواند و به او ماموريت داد تا همراه سى نفر سواره و بيست نفر پياده جهت تدارك آب براى خيمه ها حركت كند در حالى كه بيست مشك با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزديكى شط فرات رسيدند در حالى كه نافع بن هلال پيشاپيش ‍ ايشان با پرچم مخصوص حركت مى كرد.
عمرو بن حجاج پرسيد: كيستى ؟
نافع بن هلال خود را معرفى كرد.
ابن حجاج گفت : اى برادر خوش آمدى ، علت آمدنت به اين جا چيست ؟ نافع گفت : آمده ام تا از اين آب كه ما را از آن محروم كرده اند، بنوشم عمر بن حجاج گفت : بنوش تو را گوارا باد.
نافع گفت : به خدا سوگند در حالى كه حسين و يارانش تشنه كامند هرگز به تنهايى آب ننوشم .
سپاهيان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت : آنها نبايد از اين آب بنوشند، ما را براى همين جهت در اين مكان گمارده اند. در حالى كه سپاهيان عمرو بن حجاج نزديك تر مى شدند، عباس بن على به پيادگان دستور داد تا مشكها را پر كنند، و پيادگان نيز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهيانش خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها را به پيكار مشغول كردند و سواران ، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پيادگان توانستند مشكهاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خيمه ها برسانند.سپاهيان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندگى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهيان عمرو بن حجاج با نيزه نافع بن هلال ، زخمى عميق برداشت و به علت خونريزى شديد، جان داد، و اصحاب به نزد امام بازگشتند.
ملاقات امام عليه السلام و عمر بن سعد  
امام حسين عليه السلام مردى از ياران خود به نام عمرو بن قرظه انصارى را نزد عمربن سعد فرستاد و از او خواست كه شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتى داشته باشند، و عمر بن سعد پذيرفت . شب هنگام ، امام حسين عليه السلام با بيست نفر از يارانش و عمر بن سعد با بيست نفر از سپاهيانش ‍ در محل موعود حضور يافتند.
امام حسين عليه السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود عباس بن (ع ) لى و فرزندش على اكبر را در نزد خود نگاه داشت ، و همينطور عمر بن سعد نيز به جز فرزندش حفص و غلامش ، به بقيه همراهان دستور بازگشت داد.
ابتدا امام حسين عليه السلام آغاز سخن كرد و فرمود: اى پسر سعد! آيا با من مقاتله مى كنى و از خداييكه بازگشت تو به سوى اوست ، هراسى ندارى ؟ من فرزند كسى هستم كه تو بهتر مى دانى آيا تو اين گروه را رها نمى كنى تا با ما باشى ؟ اين موجب نزديكى تو به خداست .
ابن سعد گفت : اگر از اين گروه جدا شوم مى ترسم كه خانه ام را خراب كنند.
امام حسين عليه السلام فرمود: من براى تو خانه ات را مى سازم . عمر بن سعد گفت : ممن بيمناكم كه املاكم را از من بگيرند.
امام فرمود: من بهتر از آن به تو خواهم داد، از اموالى كه در حجاز دارم ، و به نقل ديگرى امام فرمود: من بغيبغه را به تو خواهم داد، و آن مزرعه بسيار بزرگى بود كه نخل هاى زياد و زراعت كثيرى داشت و معاويه حاضر شد آن را به يك ميليون دينار خريدارى كند ولى امام آن را به او نفروخت .
عمر بن سعد من در كوفه بر جان افراد خانواده ام از خشم ابن زياد بيمناكم و مى ترسم كه آنها را ا ز دم شمشير بگذراند.
امام حسين عليه السلام هنگامى كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصميم خود باز نمى گردد، از جاى برخاست درحالى كه مى فرمود: تو را چه مى شود؟ خداوند جان تو را از به زودى در بسترت بگيرد و تو را در روز قيامت نيامرزد، به خدا سوگند من مى دانم از گندم عراق جز به مقدارى اندك نخورى .
عمر بن سعد با تمسخر گفت : جو، ما را بس است . و برخى نوشته اند كه : امام حسين عليه السلام به او فرمود: مرا مى كشى و گمان مى كنى كه عبيدالله ولايت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟ به خدا سوگند كه گوارى تو نخواهد بود، و اين عهدى است كه با من بسته شده است ، و تو هرگز به اين آرزوى ديرينه خود نخواهى رسيد. پس هر كارى كه مى توانى انجام ده كه بعد از من روى شادى را در دنيا و آخرت نخواهى ديد، و مى بينم كه سر تو را در كوفه بر سر نى مى گردانند و كودكان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب مى كنند.

نامه عمر بن سعد به عبيدالله  
بعد از اين ملاقات ، عمر بن سعد به لشكرگاه خود بازگشت و به عبيدالله بن زياد طى نامه اى نوشت : خدا آتش فتنه را بنشاند و مردم را بر يك سخن و راى متحد كرد. اين حسين است كه مى گويد يا به همان مكان كه از آنجا آمده ، بازگردد، يا به يكى از مرزهاى كشور اسلامى برود و همانند يكى از مسلمانان زندگى كند، و يا اين كه به شام رفته تا هر چه يزيد خواهد درباره او انجام دهد. و خشنودى و صلاح امت در همين است .

افترا و بهتان  
عقبه بن سمعان مى گويد: من با امام حسين از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق همراه بودم و تا لحظه اى كه آن حضرت شهيد شد، از او جدا نشدم . آن بزرگوار نه در مدينه و نه در كوفه و نه در ميان راه و نه در عراق و نه در برابر سپاهيان دشمن ، تا لحظه شهادت سخنى نگفت مگر اين كه من آن را شنيدم ، به خدا سوگند آنچه را كه مردم مى گويند و گمان دارند كه او گفته است كه : بگذاريد من دستم را در دست يزيد بگذارم ، يا مرا به سر حدى از سرحدات اسلامى بفرستيد، چنين سخنى نفرمود، فقط مى گفت : بگذاريد من در اين زمين پهناور بروم تا ببينم امر مردم به كجا پايان مى پذيرد.برخى نوشته اند كه : عمر بن سعد، كسى را نزد عبيدالله فرستاد و اين پيام را بدو رسانيد كه : اگر يكى از مردم ديلم (كنايه از مردم بيگانه ) اين مطالب را از تو خواهد تو آنها را نپذيرى ، درباره او ستم روا داشته اى .

پاسخ عبيدالله  
چون عبيدالله نامه عمر بن سعد را در نزد ياران خود قرائت كرد گفت : ابن سعد در صدد چاره جويى و لسوزى براى خويشان خود است .
در اين هنگام ، شمر بن ذى الجوشن از جاى برخاست و گفت : آيا اين رفتار را از عمر بن سعد مى پذيرى ؟ حسين به سرزمين تو و در كنار تو آمده است ، به خدا سوگند كه اگر او از اين منطقه كوچ كند و با تو بيعت نكند، روز به روز نيرومندتر گشته و تو از دستگيرى او عاجز خواهى شد، اين را از او نپذير كه شكست تو در آن است ، اگر او و يارانش بر فرمان تو گردن نهند آنگاه تو در عقوبت و يا عفو آنان مختار خواهى بود.
ابن زياد گفت : نيكو رايى است و راى من نيز بر همين است . اى شمر نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر تا بر حسين و يارانش عرضه كند، اگر از قبول حكم من سرباز زدند با آنها بجنگد، و اگر عمر بن سعد حاضر به جنگ با آنها نشد تو امير لشكر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و نزد من بفرست و در خبر ديگرى آمده است : عبيدالله بن زياد مردى به نام حويره بن يزيد تميمى را خواند و به او گفت : نامه مرا نزد عمر بن سعد ببر، پس اگر او همان ساعت اقدام به جنگ نمود پس همان مطلوب ماست ، و اگر اقدام نكرد او را گرفته و در بند كن و شهر بن حوشب را بخوان و او را امير بر لشكر و سپاه گردان .

تهديد به عزل  
سپس نامه اى به عمر بن سعد نوشت كه : من تو را به سوى حسين نفرستادم كه از او دفع شر كنى و كار را به درازا كشانى و به او اميد سلامت و رهايى و زندگى دهى و عذر او را متوجه قلمداد كرده و شفيع او گردى اگر حسين و اصحابش بر حكم من سر فرود آورده و تسليم مى شوند آنان را نزد من بفست ، و اگر از قبول حكم من خوددارى كردند با پاهيان خود بر آنان بتاز و آنان را از دم شمشير بگذران و بند از بند آنان جدا كن كه مستحق آنند. و چون حسين را كشتى ، پيگر او را در زير سم اسبان لگد كوب كن كه او قاطع رحم و ستمكار است . و نمى پندارم كه پس از مرگ او اين عمل (لگد كوب كردن ) به او زيانى برساند ولى سخنى است كه گفته ام و بايد انجام شود. پس ‍ اگر فرمان ما را اطاعت كردى تو را پاداش دهم ، و اگر از فرمان من سرباز زدى از لشكر ما كناره گير و مسووليت آنها را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه ما فرمان خويش را به او داده ايم ، والسلام .

روز نهم محرم (تاسوعا)  
شمر نامه را از عبيدالله بن زياد گرفته و از نخيله كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود به شتاب بيرون آمد و پيش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم الحرام وارد كربلا شد و نامه عبيدالله را براى عمر بن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت : واى بر تو خدا خانه ات را خراب كند، چه پيام زشت و ننگينى براى من آورده اى به خدا سوگند كه تو عبيدالله را از قبول آنچه كه من براى او نوشته بودم بازداشتى و كار را خراب كردى ، من اميدوار بودم كه اين كار به صلح تمام شود، به خدا سوگند حسين تسليم نخواهد شد زيرا روح پدرش در كالبد اوست . شمر به او گفت : بگو بدانم چه خواهى كرد؟ آيا فرمان امير را اطاعت كرده و با دشمنش خواهى جنگيد و يا كناره خواهى گرفت و من مسئوليت لشكر را به عهده خواهم داشت ؟
عمر بن سعد گفت : اميرى لشكر را به تو واگذار نمى كنم و در اين شايستگى را نمى بينم ، و من خود اين كار را به پايان مى رسانم ، تو امير پياده نظام باش ‍
و سرانجام عمر بن سعد شامگاه روز پنجشنبه نهم محرم الحرام خود را براى جنگ آماده كرد.امام صادق عليه السلام فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسين و اصحابش را محاصره كردند و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمر بن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه اظهار شادمانى و مسرت مى كردند، و در اين روز حسين را تنها و غريب يافتند و دانستند كه ديگر ياورى به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد. سپس امام صادق عليه السلام فرمود: پدرم فداى آن كسى است كه او را غريب و تنها گذاشته و در تضيعيف او كوشيدند.

امان نامه  
چون شمر، نامه را از عبيدالله گرفت تا در كربلا به ابن سعد ابلاغ كند، او و عبدالله بن ابى المحل (كه ام البنين عمه او بود) به عبيدالله گفتند: اى امير خواهر زادگان ما همراه با حسين اند، اگر صلاح مى بينى نامه امانى براى آنها بنويس ، عبيدالله پيشنهاد آنها را پذيرفت و به كاتب خود فرمان داد تا امان نامه اى براى آنها بنويسد.
رد امان نامه  
عبدالله بن ابى المحل امان نامه را به وسيله غلام خود - كزمان به كربلا فرستاد، و او پس از ورود به كربلا متن امان نامه را براى فرزندان ام البنين قرائت كرد و گفت : اين امان نامه اى كه عبدالله بن ابى المحل كه از بستگان شماست فرستاده است ، آنها در پاسخ كزمان گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتى به امان نامه تو نيست ، امان خدا بهتر از امان عبيدالله پسر سميه است .  همچنين شمر به نزديكى خيام امام آمد و عباس و عبدالله و جعفر و عثمان عليهم السلام فرزندان على بن ابى طالب عليه السلام (كه مادرشان ام البنين است ) را صدا زد، آنها بيرون آمدند، شمر به آنها گفت : براى شما از عبيدالله امان گرفته ام ، و آنها متفقا گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشيم و پسر دختر پيامبر امان نداشته باشد؟
اعلان جنگ  
پس از رد امان نامه ، عمر بن سعد فرياد زد كه : اى لشكر خدا سوار شويد و شاد باشيد كه به بهشت مى رويد و سواره نظام لشكر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.
در اين هنگام امام حسين عليه السلام در جلوى خيمه خويش نشسته و به شمشير خود تكيه داده و سر بر زانو نهاده بود، زينب كبرى شيون كنان به نزد برادر آمد و گفت : اى برادر! اين فرياد و هياهو را نمى شنوى كه هر لحظه به ما نزديكتر مى شود.
امام حسين عليه السلام سر برداشت و فرمود: خواهرم ! رسول خدا را همين حال در خواب ديدم ، به من فرمود: تو به نزد ما مى آيى .
زينب از شنيدن اين سخنان چنان بى تاب شد كه بى اختيار محكم به صورت خود زد و بناى بى قرارى نهاد.
امام گفت : اى خواهر! جان شيون نيست ، خاموش باش ، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
در اين اثنا حضرت عباس بن على آمد و به امام عرض كرد، اى برادر! اين سپاه دشمن است كه تا نزديكى خيمه ها آمده است .
امام در حالى كه برخاست فرمود: اى عباس . جانم فداى تو باد! بر اسب خود سوار شو و از آنها بپرس : مگر چه روى داده ؟ و براى چه به اين جا آمده اند؟
حضرت عباس عليه السلام با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر از جمله آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمد و پرسيد: چه رخ داده و چه رخ داده و چه مى خواهيد؟ گفتند: فرمان امير است كه به شما بگوييم يا حكم او را بپذيريد و يا آماده كارزار شويد!
عباس عليه السلام گفت : از جاى خود حركت نكنيد و شتاب به خرج ندهيد تا نزد ابى عبدالله رفته و پيام شما را به او عرض كنم . آنها پذيرفتند و عباس ‍ بن على عليه السلام به تنهايى نزد امام حسين عليه السلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانيد، و اين در حالى بود كه بيست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد را نصيحت مى كردند و آنان را از جنگ با حسين بر حذر مى داشتند و در ضمن از پيشروى آنها به طرف خيمه ها جلوگيرى مى كردند.

سخنان حبيب بن مظاهر و زهير  
حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : با اين گروه سخن بايد گفت خواهى تو و اگر خواهى من .
زهير گفت : تو به نصيحت اين قوم آغاز سخن كن .
حبيب رو به سپاه دشمن كرده گفت : بدانيد كه شما بد جماعتى هستيد، همان گروهى كه نزد خدا در قيامت حاضر شوند در حالى كه فرزندان رسول خدا و عترت و اهل بيت او را كشته باشند.
عزره بن قيس گفت : اى حبيب ! تو هر چه خواهى و هرچه مى توانى خود ستايى كن !
زهير گفت : اى عزره ! خداى عزوجل اهل بيت را از هر پليدى دور نموده و آنها را پاك و منزهداشته است ، از خدا بترس كه من خير خواه توام ، تو را به خدا از آن گروه مباش كه يارى گمراهان كنند و به خاطر خشنودى آنان ، نفوسى را كه طيب و طاهرند، بكشند. عزره گفت : اى زهير! تو از شيعيان اين خاندان نبوده بلكه عثمانى هستى . زهير گفت : آيا در اينجا بودنم به تو نمى گويد كه من پيرو اين خاندانم ؟ به خدا سوگند كه نامه اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده يارى هم به او ندادم ، بلكه او را در بين راه ديدار نمودم و هنگامى كه او را ديدم ، رسول خدا و منزلت امام حسين عليه السلام نزد او را به ياد آوردم ، و چون دانستم كه دشمن بر او رحم نخواهد كرد، تصميم به يارى او گرفتم تا جان خود را فداى او كنم ، باشد كه حقوق خدا و پيامبر او را كه شما ناديده گرفته ايد، حفظ كرده باشم .امام عليه السلام به حضرت عباس بن على فرمود: اگر مى توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تاخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم ، خداى متعال مى داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن ) را دوست دارم .

يك شب مهلت براى راز و نياز  
پس عباس عليه السلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشوار براى نماز و عبادت - مهلت خواست . عمر بن سعد در موافقت با اين در خواست ، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه : چه بايد كرد؟
عمر و بن حجاج گفت : سبحان الله ! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه ) و كفار از تو چنين تقاضايى مى كردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى !
قيس بن اشعث گفت : درخواست آنها را اجابت كن ، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.
ابن سعد گفت : به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با در خواست آنها موافقت نكنم . عاقبت ، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليه السلام آمد و گفت : ما به شما تا فردا مهلت مى دهيم ، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سرباز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت .

عصر تاسوعا  
عمر سعد لشكر خود را بخواند، و پيش از غروب آفتاب به سوى حسين عليه السلام حمله ور شد.
حسين عليه السلام در جلو خيمه اش نشسته بود و دو زانو را در بند شمشير قرار داده بود و در اثر خستگى خوابش برده بود ولى خواهرش زينب عليه السلام بيدار بود و در كنار برادر ايستاده از وى پرستارى مى كرد. زينب غريو حمله سپاه را از نزديك بشنيد، با ملايمت به برادر نزديك شده گفت : برادر، بانگ و فرياد نزديك مى شود، آيا نمى شنوى ؟ امام حسين عليه السلام سر برداشت و فرمود: جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، به من فرمود: تو نزد ما مى آيى . خواهرش سيلى به صورت خود نواخت و گفت : اى واى ... حسين عليه السلام فرمود: خواهر عزيز من ، واى بر تو نباشد، آرام باش خداى تو را رحمت كند. آنگاه امام حسين عليه السلام برادرش حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را فراخواند و از او خواست كه برود از مهاجمان خبرى بياورد. وقتى كه حسين دانست كه كوفيان آهنگ جنگ دارند دوباره برادر را فرستاد كه از آنها خواهش كند كه يك امشب را دست از جنگ بدارند، زيرا ما مى خواهيم در اين شب براى خدا نماز بخوانيم و دعا كنيم و استعفار نماييم و هنگامى كه صبح شد و اگر خدا خواست و رو به رو شديم ، جنگ خواهيم كرد.
عمر سعد با يارانش مشورت كرد كه اين مهلت را بدهد يا نه ؟ يكى گفت : سبحان الله ، به خدا ا گر اينان از ديلميان بودند واين تقاضا را از تو مى كردند شايسته بود كه با آن موافقت كنى . سپس تا فردا مهلت دادند.

امام حسين عليه السلام بيعت نمى كند  
الا و ان الدعى بن الدعى قد ركزنى بين اثنتين ، بين السله و اذلعه و هيهات منا الذله . يابى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حج .ر طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه من ان توثر طاعه اللئام على مصارع الكرام . الا و انى زاحف بهذه الا سره مع قله العدد و خخذله الناصر بدانيد ابن زياد بى پدر فرزند زياد زنا زاده مرا در ميان دو راه قرار داده است ؛ يا آن كه شمشيرها از نيام كشيده مى شود و يا آن كه تن به خوارى و پستى داده تسليم او و يزيد گردم و خوارى از ما بسى به دور است . خدا خوارى ما را نخواهد و پيغمبر و مردمان با ايمان به آن تن ندهند و دامن هاى پاك مادران و جوانان با غيرت و راد مردان با حميت كه هرگز تا راه مرگ و شهادت به روى آنها باز است از راه پستى و مذلت و اطاعت از فرو مايگان نخواهند رفت از خوارى و ذلت ما امتناع دارند اكنون با كمى ياران و پراكنده شدن دوستان براى جنگ آماده ام . شب عاشورا  
امام زين العابدين عليه السلام مى فرمايد: من آن شب نشسته بودم و عمه ام زينب عليها السلام نزد من بود. پدرم حسين عليه السلام عليه السلام اين ابيات را انشاد فرمود و من آن را حفظ كردم و گريه در گلوگاه من گره گشت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ، اما عمه ام زينب كه اين كلمات را بشنيد نتوانست خود را كنترل كند و اشك از ديدگانش مى ريخت .

يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالا شراق و الا صيل
من صاحب او طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و انا الامر الى الجليل
و كل حى سالك السبيل
اى روزگار، تف بر تو از اين دوستى تو. چقدر تو را صبح هاى روشن و شام هاى تيره است كه بر كشته هاى ياران من يا دوستان من مى گذرد، آرى روزگار به دل نمى پذيرد. كارها بر دست خداى بزرگ است و بس و هر زنده اى بايد اين راه را بپيمايد.
پدرم دو يا سه بار اين شعر را بخواند تا من مقصودش را فهميدم هنگامى كه عمه ام زينب اين اشعار را شنيد، خوددارى نتوانست كرد از جاى پريد و دامن كشان و سر برهنه به سوى پدرم دويد وقتى به او رسيد شيون آغاز كرد و گفت : اى واى از داغديدگان ، اى كاش مرگ زندگى مرا نابود مى كرد.
حسين عليه السلام نظر عميقى به زينب انداخت و به او گفت : خواهر عزيزم ، حلم و بردبارى تو را شيطان نبرد. زينب گفت : يا ابا عبدالله ، پدر و مادرم به فداى تو، جانم به قربان تو حسين اندوه خود را فرو برد ولى اشك در چشمانش مى درخشيد و در زير زبان چنين گفت :
و لو لا المزعجات من الليالى
لما ترك القطا طيب المنام

اگر قطا را در شب وامى گذاشتند مى خوابيد.
قطا مرغى كوچك و سياه رنگ و كاكل دار است به اندازه كبوتر كه سنگ ريزه مى خورد و در فارسى آن را سنگ خوار گويند. در عرب معروف بوده كه اين مرغ در شب خواب خوشى دارد و تا خطرى او را تهديد نكند دست از خواب شيرين بر نمى دارد و از جاى خويش نمى جنبد.
زينب گفت : واى بر من ! آيا مى خواهد تو را از من بگيرند، اين كه دل را بيشتر مى سوزاند. آن گاه سيلى به صورت خود نواخت و گريبانش را دريد و بى هوش افتاد. امام حسين عليه السلام كنار خواهر آمد، آب به صورت وى پاشيد و گفت : خواهر عزيزم ، از خداى بپرهيز و صبر كن ، صبرى كه براى خدا باشد. هنگامى كه زينب به هوش آمد امام حسين عليه السلام به او گفت : خواهر عزيزم ، تو را سوگند مى دهم كه وقتى من كشته شدم بهر من گريبان چاك مكن ، صورتت را مخراش ، ناله مكن ، شيون مزن . على بن الحسين مى گويد: آنگاه پدرم عمه ام را نزد من آورد و بنشانيد و خود نزد يارانش رفت .
امام حسين عليه السلام و شب عاشورا  
در شب عاشورا همين كه اوضاع به آن حالت درآمد حسين عليه السلام اصحاب را جمع كرد. امام سجاد عليه السلام فرمود: من نزديك رفتم ببينم پدرم چه مى گويد و آنها چه مى گويند. گوش كردم ، ديدم پدرم آغاز كرد:
اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء اللهم انى احمدك على ان كرمننا بالنبوه و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين فاجعلنا لك من الشاكرين ، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر ولا اوصل م ن اهل بيتى فجزاكم الله جميعا عنى خيرا. الا و انى لا ظن يومنا من هولا الاعداء غدا و انى قد اذنت لكم جميعا فانطلقوا فى حل ليس عليكم منى ذمام . هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملا و لياخذ كل رجل منك بيد رجل من اهل بيتى فجزاكم الله جميعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادكم و مدائنكم حتى يفرج الله فان القوم يطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غيرى
خدا را ثنا مى گويم به بهترين ثناها، و در همه حال ، چه در سختى و چه در درستى ، چه در راحتى و چه در بلا او را سپاس مى گويم و شكر مى كنم خدايا، تو را حمد مى كنم بر اين نعمت عظما كه ما را به نبوت گرامى داشتى و خاندان ما را خاندان نبوت قرار دادى ، علم قرآن را به ما تعليم دادى كه حقيقت و روح تعليم را مى دانم .
بعد فرمود: يارانى نيك تر و با وفاتر از ياران خودم و اهل بيتى فاضل تر و با مراعات تر از اهل بيت خودم سراغ ندارم . سپس رو كرد به اصحاب و برادران و عموزادگان و همه مردان مجاهدى كه آن جا بودند و فرمود: اين گروه متعرض كسى ديگر غير از من نخواهند شد. همه شما از طرف من آزاديد، از تاريكى شب استفاده كنيد و به هر جا كه مى خواهيد برويد. فقط هر كدام از شما دست يكى از خاندان  مرا كه به تنهايى نمى توانند بروند بگيرد و با خود ببرد.
استغنا و بلند نظرى را ببينيد، هيچ اضهار وحشت و ترسى نمى كند، از احدى استمداد نمى كند، خود را به غير از خدا به احدى محتاج نمى بيند.
امام حسين عليه السلام اهل تعارف نبود، واقعا همه آنها را از طرف شخص ‍ خودش مرخص كرد و آزاد گذاشت . مى خواست هيچ گونه خجالت و رو در بايستى در كار نباشد، همان طور كه مواقع ديگر نيز همين اظهارات را به بعضى از اصحاب يا نزديكان خود فرمود. از آن طرف يارانش هم نشان دادند كه واقعا و حقيقتا فداكار و از خود گذشته اند.
گاهى ممكن است يك فداكاريهاى بزرگ بشود، اما به دنبال يك ضرورت و اجبارى ، نشير داستان معروف طارق بن زياد. همين كه افراد خود را از دريا عبور داد و وارد اسپانيا شد كشتى ها را آتش زد و از آذوقه جز مختصرى باقى نگذاشت . آنگاه خطاب به جميعت كرد و گفت : دشمن در جلو شما و دريا در پشت سر شماست از خواركى و مايه معيشت هم جز مقدار كمى در دست نداريد، روزى شما در دست دشمن است كه با شجاعت و دلاورى و جوانمردى مى توانيد از چنگ آنها بيرون بياوريد.
اگر برگرديد دريا كام خود را براى بلعيدن شما باز كرده است و اگر جلو برويد دشمن در برابر شماست و اگر به همين حال باقى بمانيد گرسنگى شما را از پا در مى آورد. مردم را به جهاد و مبارزه تحريض كرد، آنها هم مردانه جنگيدند و پيش بردند. ولى براى اصحاب سيدالشهدا چنين اجبارى به وجود نيامد، مى توانستند از آن مهلكه جان به سلامت ببرند. حتى امام حسين عليه السلام سر مبارك خود را پايين انداخت كه آنها خجالت نكشند و ماخوذ به حيا نشوند. ثابت و پابرجا ماندند، همه هم صدا و هم آواز شدند و گفتند: آيا ما چنين كارى كنيم و تو را تنها بگذاريم ؟ تو را در چنگال دشمن بگذاريم و خودمان براى زندگى برويم . به خدا كه چنين چيزى امكان ندارد. اول كسى كه اين سخنان را جواب ابا عبدالله گفت ، برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود و بعد از او ديگران هر كدام جمله اى نظير همين گفتند.

گفتگوى امام حسين عليه السلام با اهل بيت و اصحاب خود
امام زين العابدين عليه السلام مى فرمايد: شب عاشورا پدرم خطبه خواند و خطاب به اصحاب خود فرمود: اين مردم فقط مرا مى خواهند، اكنون كه سياهى شب همه جا را فرا گرفته است برويد. هر يك از شما دست يكى از اهل بيت مرا بگيرد و با خود ببرد.
پاسخ اهل بيت امام حسين عليه السلام  
چون امام عليه السلام سخن به اين جا رسانيد، فرزندان و برادران و برادر زادگان و پسران عبدالله آغاز سخن كردند و گفتند: لا و الله ما بدين كار گردن ننهيم و بعد از تو زندگى نخواهيم .
لا ارنا الله ذلك ابدا
خداوند هرگز ما را به دين ناستوده كردار ديدار نكند.
نخست عباس بن على ابيطالب عليه السلام آغاز سخن كرد.
امام حسين عليه السلام فرمود: اى فرزندان عقيل ، قتل مسلم توانايى صبر و شكيبايى را از شما برتافت ، بر اين مصيبت فزونى نجوييد، من شما را رخصت دادم كه از اين بلاى ناگوار كناره گيرى كنيد. عرض كردند: سبحان الله ، مردم با ما چه گويند و ما چه پاسخ دهيم كه گوييم سيد خود را و مولاى خود را و پسر عم خود را در ميان دشمن گذاشتيم . لا والله ، ما بيزار از چنين كردارى هستيم ، جان و مال و اهل و عيال را در راه تو فدا مى كنيم و در ركاب تو با دشمنان تو مى جنگيم خدا نياورد آن زندگانى را كه بعد از تو خواهيم كرد.

پاسخ اصحاب به امام حسين عليه السلام  
در اين هنگام مسلم به عوسجه برخاست و عرض كرد: يابن رسول الله ، آيا ما آن كس باشيم كه دست از تو برداريم ؟ پس به كدام حجت در نزد حق تعالى اداى حق تو را عذر بخواهيم . لا والله ، من از خدمت شما جدا نشوم تا نيزه خود را در سينه دشمنان فرو ببريم و تا دسته شمشير در دست من باشد اندام دشمنان را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ايشان محاربه كنم
به خدا سوگند، كه ما دست از يارى تو بر نمى داريم ، تا خداوند بداند كه تا حرمت پيغمبر صلى الله عليه و آله را در حق تو رعايت كرديم به خدا سوگند كه من در مقام يارى تو در مرتبه اى هستم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكسرت مرا بر باد دهند و اين كردار را هفتاد بار با من به جاى آوردند هرگز از تو جدا نخواهم شد كه گاهى مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم . چگونه اين خدمت را به انجام نرسانم و حال آن كه يك شهادت بيش نيست و پس از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدى است .
پس زهير بن قين برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند، من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم ، پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى بزرگ دور گرداند شهادت را از جان تو و جوانان تو. هر يك از اصحاب آن جناب بدين منوال شبيه به يكديگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر يك از ايشان اين بود:

شاها من ار به عرش رسانم سرير فصل
مملوك اين جنابم و محتاج اين درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
اين مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
از شوق رخت هر كه پرش سوختنى نيست
پروانه صفت محفلش افروختنى نيست
گرد آمده از نيستى اين مزرعه را برگ
اى برق مزن خرمن ما سوختنى نيست
در طوف حريمش زفنا جامه احرام
كرديم كه اين جامه بن تن دوختنى نيست
در مدرسه آموخته اى گرچه بسى علم
در ميكده علمى است كه آموختنى نيست
خود را چه فروشى به دگر كس به خود اى دل
بفروش اگر چند كه بفروختنى نيست
گويند كه در خانه دل هست چراغى
افروخته كاندر حرم افروختنى نيست

 

شب عاشورا  

امشب شب وصال است روز فراق فرداست
در پرده حجازى شور عراق فرداست
امشب قرآن سعد است در اختران خرگاه
يا آنكه ليله البدر روز محاق فرداست
امشب ز لاله رويان فرخنده لاله زاى است
رخساره اى چون شمع در احتراق فرداست
امشب نواى تسبيح از شش جهت بلند است
فرياد واحسينا تا نه رواق فرداست
امشب به نور توحيد خرگاه شاه روشن
در خيمه آتش كفر دود نفاق فرداست
امشب ز روى اكبر قرص قمر هويداست
آسيب انشقاق از تيغ شقاق فرداست
امشب شكفته اصغر چون گل به روى مادر
پيكان و آن گلو را بوس و عناق فرداست
امشب خوش است و خرم شمشاد قد قاسم
رفتن به حجله گور با طمطراق فرداست
امشب نهاده بيمار سر روى بالش ناز
گردن به حلقه غل پا در وثاق فرداست
امشب به روى ساقى آزادگان گشاده
بند گران دشمن بر دست و ساق فرداست
امشب نشسته مولا بر رفرف عبادت
پيمودن ره عشق روى براق فرداست
امشب شب عروج است تا بزم قاب و قوسين
هنگام رزم و پيكار يوم السباق فرداست
امشب شه شهيدان آماده رحيل است
ديدار روى جانان يوم التلاق فرداست
امشب بگو به بانو يك ساعتى بيارام
هنگامه بلا خيز مالايطاق فرداست
امشب قرين يارى از چيست بى قرارى
دل گر شود ز طاقت يكباره طاق فرداست .

                                                                                                             ديوان كمپانى
آخر روز نهم ماه محرم آخرين تكليف (يا بيعت يا جنگ ) از سوى دشمن به امام رسيد و آن حضرت شب را براى عبادت مهلت گرفت و مصمم براى جنگ فردا شد.
روز دهم محرم سال شصت و يك هجرى ، امام با جماعت اندك خود روى هم رفته كمتر از نود نفر كه چهل نفر از ايشان از همراهان سابق امام و سى و چند نفر در شب و روز جنگ از لشكر دشمن به امام پيوسته بودند و ما بقى خويشاوندان هاشمى امام ، از فرزندان و برادر زادگان و خواهر زادگان و عموزادگان بودند، در برابر لشكر بيكران دشمن صف آرايى نمودند و جنگ درگرفت .
آن روز از بامداد تا واپسين جنگيدند و امام حسين عليه السلام و جوانان هاشمى و ياران وى تا آخرين نفر شهيد شدند. در ميان كشته شدگان دو فرزند خردسال امام حسن و يك كودك خردسال و يك فرزند شير خوار امام حسين را نيز بايد شمرد.
لشكر دشمن پس از خاتمه جنگ حرمسراى امام را غارت كردند و خيمه و خرگاه را آتش زدند و سرهاى شهيدان را بريده بدن هاى ايشان را لخت كرده ببى آن كه به خاك بسپارند به زمين انداختند. سپس اهل حرم را همه زن و دختر بى پناه بودند با سرهاى شيهدان به سوى كوفه حركت دادند. در ميان اسيران از جنس ذكور تنى چند بيش نبود كه از جمله آنان فرزند بيست و دوساله امام حسين عليه السلام كه سخت بيمار بود يعنى امام چهارم و ديگر فرزند چهار ساله وى محمد بن على كه امام پنجم باشد و ديگر حسن مثنى فرزند امام دوم كه داماد امام حسين عليه السلام بود در جنگ زخم كارى خورده و در ميان كشته گان افتاده بود، او را نيز در آخرين رمق يافتند و به شفاعت يكى از سرداران سر نبريدند و با اسيران به كوفه بردندو از كوفه نيز به سوى دمشق نزد يزيد بردند.
واقعه كربلا و اسيرى زنان و دختران اهل بيت و شهر به شهر گردانيدن ايشان و سخنرانى هاى كه دختر امير المومنين عليه السلام و امام چهارم كه جز اسيران بودند در كوفه و شام بنى اميه را رسوا كرد و تبليغات چندين ساله معاويه را از كار انداخت و كار به جايى كشيد كه يزيد از عمل ماموران خود در ملا عام بيزارى جست و واقعه كربلا عامل موثرى بود كه با تاخير موجل خود حكومت بنى اميه را برانداخت و ريشه شيعه را استوارتر ساخت ، و از آثار معجل آن انقلاب ها و نهضت هايى بود كه به همراه جنگ هاى خونين تا دوازده سال ادامه داشت و از كسانى كه در قتل امام شركت جسته بودند حتى يك نفر از دست انتقام نرهيد.

امام حسين عليه السلام در روز عاشورا  
حضرت امام عليه السلام در روز عاشورا تمام برادران و اصحاب خود را از دست داد و در راه خدا قربانى نمود.
مى گويند: ابى عبدالله عليه السلام يكه تاز ميدان بود. عمر سعد (عليه اللعنه و العذاب ) به لشكريانش گفت : واى بر شما، با حسين سخن مى گوييد، او فرزند على است . دامنه سخن او را تا فردا هم بكشيد خسته نخواهد شد و از سخن گفتن باز نخواهد ماند، و همچنين به گفتار خويش ادامه خواهد داد.
پس شمر جلو آمد و گفت : اى حسين ، چه مى گويى ؟ واضح تر بگو تا بفهمم . حضرت فرمود: من مى گويم كه پرهيزكار باشيد و از خدا بترسيد و خون مرا مريزيد، زيرا خداوند خون مرا بر شما حلال نكرده است . من پسر دختر پيغمبر شما هستم و جده من خديجه همسر پيغمبر شما بود، شايد شما شنيده باشيد كه پيغمبر شما فرمود: حسن و حسين عليه السلام دو آقاى جوانان بهشتند.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت19:1توسط | |

 

 

 

 

روز هفتم محرم : بستن آب به روى شهيد كربلا و يارانش  


روز سه شنبه هفتم محرم از طرف ابن زياد به عمر بن سعد ماموريت داده شد كه بايستى حسين از من اطاعت كند و الا ميان او و آب مانع شو. من آب را بر يهود و نصارا حلال كردم و بر حسين و اهل او حرام نمودم . عمر سعد طبق دستور ابن زياد، عمرو بن حجاج با پانصد نفر را بر آب مامور كرد كه نگذارند امام حسين و كسانش از آب استفاده نمايند.

در اين روز عبيدالله بن زياد نامه اى به نزد عمر بن سعد فرتاد و به او دستور داد تا با سپاهيانش خود بين امام حسين و اصحابش و آب فرات فاصله ايجاد كرده و اجازه نوشيدن حتى قطره اى آب را به امام ندهد، همانگونه كه از دادن آب به عثمان عمر بن سعد نيز فورا عمرو بن حجاج را با پانصد سوار در كنار شريعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسى امام حسين و يارانش ‍ به آب شدند، و اين رفتار غير انسانى سه روز قبل از شهادت امام حسين عليه السلام صورت گرفت . در اين هنگام مردى به نام عبدالله بن حصين ازدى كه از قبيله بجيله بود فرياد برداشت كه : اى حسين ! اين آب را ديگر بسان رنگ آسمانى نخواهى ديد. به خدا سوگند كه قطره اى از آن را نخواهى آشاميد تا از عطش جان دهى .
امام حسين عليه السلام فرمود: خدايا! او را از تشنگى بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده .
حميد بن مسلم مى گويد: به خدا سوگند كه پس از اين گفت و گو به ديدار او رفتم در حالى كه بيمار بود، قسم به آن خدايى كه جز او پروردگارى نيست ، ديدم كه عبدالله بن حصين آن قدر آب مى آشاميد تا شكمش بالا مى آمد، و آن را بالا مى آورد و باز فرياد مى زد: العطش باز آب مى خورد تا شكمش ‍ آماس مى كرد ولى سيراب نمى شد. و جنين بود تا جان داد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت16:5توسط | |

                                   

                                   

                                             

روز ششم محرم  
عبيدالله در اين روز نامه اى به عمر بن سعد نوشت كه : من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پياده و تجهيزات ، چيزى را از تو فرو گذار نكردم ، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى فرستند!

وضعيت لشكر دشمن  
چون مردم مى دانستند كه جنگ با امام حسين عليه السلام در حكم جنگ با خدا و پيامبر اوست ، تعدادى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند نوشته اند: فرمانده اى كه از كوفه با هزار سرباز حركت كرده بود، چون به كربلا مى رسيد فقط سيصد يا چهار صد نفر و يا كمتر از اين تعداد همراه او بودند و بقيه به علت بى اعتقادى به اين جنگ ، اقدام به فرار كرده بودند

نامه امام عليه السلام از كربلا به محمد بن حنفيه  
امام باقر عليه السلام فرمودند: امام حسين از كربلا نامه اى براى محمد بن حنفيه فرستاد كه متن آن چنين بود:
بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن على الى محمد بن على و من قبله من بنى هاشم ، اما بعد فكان الدنيا لم تكن و كان الاخره لم تزل و السلام نامه اى است از حسين بن على به محمد بن على و ديگر بنى هاشم . اما بعد، مثل اين كه دنيا اصلا وجود نداشته و آخرت هميشگى و دائم بوده و هست .
بنى اسد و يارى امام عليه السلام  
در اين روز حبيب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد: يابن رسول الله ! در اين نزديكى طايفه اى از بنى اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهى من به نزد آنها روم و ايشان را به سوى تو دعوت كنم ، شايد خداوند شر اين گروه را از تو با حضور بنى اسد در كربلا دفع كند.
امام ، اجازه داد و حبيب بن مظاهر شبانگاه بيرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت : بهترين ارمغان را براى شمابه همراه آورده ايم ، شما را به يارى پسر پيامبر خدا دعوت مى كنم ، او يارانى دارد كه هريك از آنها بهتر از هزار مرد جنگى اند و هرگز او را تنها نخواهند گذارد و او را به دشمن تسليم نكنند. عمر بن سعد با لشكريانى انبوه او را محاصره كرده است ، چون شما قوم و عشيره من هستيد شما را به اين راه خير راهنمايى مى كنم ، امروز از من فرمان بريد و به يارى او بشتابيد تا شرف دنيا و آخرت از آن شما باشد، من به خدا سوگند ياد مى كنم كه اگر يك نفر از شما در راه خدا با پسر دختر پيغمبرش در اينجا كشته شود و شكيبايى و رزد و اميد ثواب از خداى داشته باشد، رسول خدا در عليين بهشت ، رفيق و همدم او خواهد بود.
در اين هنگام مردى از بنى اسد كه او را عبدالله بن بشير مى ناميدند به پا خاست و گفت : من اولين كسى هستم كه اين دعوت را جابت مى كنم ، و رجزى حماسى خواند آنگاه مردان قبيله كه تعدادشان به نود نفر مى رسيد به پا خاستند و براى يارى امام حركت كردند. در آن هنگام ، مردى نزد عمر بن سعد رفته و او را از جريان كار آگاه كرد و او مردى را به نام ارزاق با چهارصد سوار به سوى آن گروه روانه ساخت ، و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در حالى كه با امام فاصله چندانى نداشتند.
طايفه بنى اسد با سواران ابن سعد در آويختند، حبيب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد كه : واى بر تو بگذار ديگرى اين مظلمه را بر گردن بگيرد.
هنگامى كه طايفه بنى اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند، در سياهى شب پراكنده شدند و به قبيله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد شبانه بر آنها بتازد.
حبيب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جريان را گفت ، امام حسين عليه السلام فرمود: لاحول و لا قوه الا بالله

 

                                             

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت13:20توسط | |

روز سوم محرم اعزام لشكر به سوى كربلا 
عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.برخى نوشته اند كه : بنو زهره (قبيله عمر بن سعد) نزد او آمده اند و گفتند: تو را به خدا سوگند مى دهيم از اين كار در گذر و تو داوطلب جنگ با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمين ميان ما و بنى هاشم مى گردد. عمر بن سعد نزد عبيدالله رفت و استعفا كرد، ولى عبيدالله استعفاى او را نپذيرفت ، و او تسليم شد. برخى از تاريخ نويسان مى گويند: عمر بن سعد دو پسر داشت : يكى به نام حفص كه پدر را تشويق و ترغيب به رفتن مى كرد تا با امام عليه السلام مقاتله كند، ولى فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام به چنين كارى بر حذر مى داشت ، و سرانجام حفص نيز با پدرش راهى كربلا شد. خريدارى اراضى كربلا 
از وقايعى كه در روز سوم ذكر شده ، اين است كه امام عليه السلام قسمتى از زمين كربلا را كه قبرش در آن واقع شده است ، از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريد و با آنها شرط كرد كه مردم را بريا زيارت قبرش ‍ راهنمايى نموده و زوار او را تا سه روز ميهمانى نمايند. امام حسين عليه السلام وقتى به كربلا رسيد زمين نينوا و غاضريه را از بنى اسد به شصت هزار درهم خريد و با آنها شرط كرد كه زوارش را به قبرش ‍ راهنمايى كنند و آنها را مهمان كنند و در قبال اين شرط زمين را دوباره پس از آن كه پولش را پرداخت به آنها واگذاشت . از اين خبر معلوم مى شود كه با امام عليه السلام چقدر كالا و پول همراه بود كه مازاد آن بالغ بر شصت هزار درهم مى شد. شاهد ديگر بر عظمت اين دستگاه سلطنت ، قضيه محمد بشر خضرمى است كه سيد بن طاووس نقل نموده است كه شب عاشورا يا همان شبى كه مرگ دور و بر خيمه ها مى گشت به محمد بشر خضر مى گفتند: پسرت در سر حد رى اسير شد. پاسخ داد: من نمى خواهم پسرم اسير باشد و من بعد از وى زنده بمانم . امام حسين عليه السلام سخن محمد را شنيد، به او فرمود: خدا به تو رحم كند، من بيعتم را از تو برداشتم و تو آزادى ، هر طورى مى توانى در آزادى پسرت بكوش .
عرض كرد: درندگان مرا زنده نگذارند هرگاه از تو جدا شوم . حضرت فرمود: اين لباس ها و بردهاى يمنى را به پسرت ده كه در آزادى خود صرف كند. پس به او پنج دست لباس عطا فرمود كه بهاى آنها هزار دينار بود. معلوم نيست جنس اين لباس ها چه بوده كه قيمت يك دست آن دويست دينار مى شد و چقدر از اين نوع لباس با حضرت بود و براى چه آنها را با خود مى برد و اين پرسشى است كه شايد شنونده از آن بى نياز باشد.
حسين عليه السلام بزرگ تر از آن است كه براى رهايى جان خود حرمت حرم خدا را بشكند.
امام با عمل خود به همه به خصوص شيعه درس ديندارى داد و به آنها فهماند كه در خريد زمين بايد متوجه باشند اموال يكديگر را غضب نكنند.
درسى به بشر داد به دستور الهى درسش عملى بود نه كتبى نه شفاهى
هوشيارى ياران امام عليه السلام  
هنگامى كه عمر بن سعد به كربلا وارد شد، عزره بن قيس احمسى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد تا از امام سوال كند براى چه به اين مكان آمده و چه قصدى دارد؟
چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام عليه السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه اين كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثير بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت : من به نزد حسين مى روم و اگر خواهى او را خواهم كشت !
عمر بن سعد گفت : چنين تصميمى را فعلا ندارم ، ولى به نزد او برو و بپرس ‍ براى چه مقصودى به اين سرزمين آمده است ؟
كثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليه السلام رفت ، ابوثمامه صائدى كه از ياران امام حسين بود چون كثير بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض ‍ كرد: اين شخص كه مى آيد بدترين مردم روى زمين است !
پس ابوثمامه راه را بر كثير بن عبدالله گرفت و گفت : شمشير خود را بگذار و نزد حسين عليه السلام برو!
كثير گفت : به خدا سوگند كه چنين نكنم ! من رسول هستم ، اگر بگذاريد پيام خود را مى رسانم ، در غير اين صورت باز خواهم گشت .
ابوثمامه گفت : من دستم را روى شمشيرت مى گذارم ، تو پيامت را ابلاغ كن .
كثير بن عبدالله گفت : به خدا سوگند هرگز نمى گذارم چنين كارى كنى .
ابو ثمامه گفت : پيامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم ، زيرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى گذارم به نزد امام بروى .
پس از اين مشاجره و نزاع ، كثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمر بن سعد شخصى به نام قره بن قيس ‍ حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت : اى قره ! حسين را ملاقات كن و از علت آمدنش به اين سرزمين جويا شو.
قره بن قيس به طرف امام حركت كرد، امام حسين عليه السلام به اصحاب خود فرمود: آيا اين مرد را مى شناسيد؟
حبيب بن مظاهر عرض كرد: آرى ! اين مرد، تميمى است و من او را به حسن راى مى شناختم و گمان نمى كردم او را در اين صحنه و موقعيت مشاهده كنم .
آنگاه قره بن قيس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسين عليه السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده اند، و اگر از آمدن من ناخشنود باز خواهم گشت .
قره بن قيس گفت : من پاسخ اين رسالت خود را به عمر بن سعد برسانم و سپس در اين امر انديشه خواهم كرد! پس به نزد عمر بن سعد بازگشت و او رااز جريان امر باخبر ساخت ، عمر بن سعد گفت : اميدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسين برهاند
.

نامه عمر بن سعد  
حسان بن فائد مى گويد: من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمر بن سعد را آوردند، و در آن نامه چنين آمده بود: چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم ، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جويا شدم ، او در جواب گفت : اهالى اين شهر براى من نامه نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده اند، اگر آمدنم را خوش نمى داريد، باز خواهم گشت . عبيدالله چون نامه عمر بن سعد را خواند، گفت :

الان وقد علقت مخالبنا به
يرجو النجاه ولات حين مناص

نامه عبيدالله به عمر بن سعد  
عبيدالله به عمر بن سعد نوشت : نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم ، از حسين بن على بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين كرد، ما نظر خود را خواهيم نوشت !
چون اين نامه به دست عمر بن سعد رسيد، گفت : مى پندارم كه عبيدالله بن زياد خواهان عافيت و صلح نيست . عمر بن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين نرساند، زيرا مى دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.
عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمر بن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى پروراند، و بعضى نوشته اند: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين عليه السلام را ناخوش مى داشتندو هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى كردند، باز مى گشت .
عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا مساله فرار از جنگ تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى جرات سرپيچى از دستورهاى او را نكند! نوشته اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!

عبيدالله در نخليه  
عبيدالله شخصا از كوفه به طرف نخيله  حركت كرد و كسى را نزد حصين ابن تميم - كه به قادسيه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخيله آمد، سپس كثير بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سويد و اسماء بن خارجه را طلب كرد و گفت : در شهر كوفه گردش ‍ كنيد و مردم را به طاعت و فرمانبردارى از يزيد و من فرمان دهيد، و آنان را از نافرمانى و برپا كردن فتنه بر حذر داريد و آنان را به لشكر گاه فراخوانيد، پس ‍ آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخيله نزد عبيدالله بازگشتند، و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه ها و گذرگاه ها مى گشت و مردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مى كرد و آنان را از يارى امام حسين بر حذر مى داشت .
عبيدالله گروهى سواره را بين خود و عمر بن سعد قرار داد كه هنگام نياز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخيله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصميم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گرديد و شهيد شد.

روز چهارم محرم  
در اين روزعبيدالله بن زياد مردم را در مسجد كوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت : اى مردم ! شما آل ابى سفيان را آزموديد و آنها را چنان كه مى خواستيد، يافتيد! و يزيد را مى شناسيد كه دارياى سيره و طريقه اى نيكو است و به زير دستان احسان مى كند. و عطاياى او بجاست . و پدرش نيز چنين بود، و اينك يزيد دستور داده است كه بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده كه در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين بفرستم اين سخن را به گوش جان بشنويد و اطااعت كنيد.
سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام نيز عطايايى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمر بن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند. پس از اعزام عمر بن سعد به كربلا، شمر بن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيد بن ركاب كلبى با دو هزار و حصين بن نمير با چهار هزار نفر و مضاير بن رهينه مازنى با سه هزار نفر و نصر بن حرشه با دو هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى شدند
.

روز پنجم محرم  
در اين روز كه مطابق با روز يكشنبه بوده است ، عبيدالله بن زياد مردى را به دنبال شبث بن ربعى  فرستاد كه در دار الاماره حضور يابد، شبث بن ربعى خود را به بيمارى زده بود و مى خواست كه ابن زياد او رااز رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبيدالله بن زياد براى او پيغام فرستاد كه : مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است : چون به مومنان رسند گويند: از ايمان آورندگانيم ، و هنگامى كه به نزد ياران خود - كه همان شياطينند - روند، اظهار دارند: ما با شماييم و مونين را به سخره مى گيريم  و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى نهى و در اطاعت مائى ، در نزد ما بايد حاضر شوى .
شبث بن ربعى ، شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخيص داد! ابن زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت : بايد به كربلا روى ، پس شبث قبول كرد و عبيدالله او را به همراه
هزار سوار به سوى كربلا گسيل داشت .سپس عبيدالله بن زياد به شخصى به نام زحر بن قيس با پانصد سوار ماموريت داد كه بر جسر صراه  ايستاده و از حركت كسانى كه به عزم يارى امام حسين عليه السلام از كوفه خارج مى شوند، جلوگيرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پيوستن به امام حسين عليه السلام از برابر زحر بن قيس و سپاهيانش گذشت ، زحر بن قيس به او گفت : من از تصميم تو آگاهم كه مى خواهى حسين را يارى كنى ، بازگرد، ولى عامر بن ابى سلامه بر زحر بن قيس و سپاهيانش حمله ور شد و از ميان سپاهيان گذشت و كسى جرات نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسين عليه السلام محلق شد تا به درجه شهادت نايل آمد، و از اصحاب امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام بود كه در چندين جنگ در ركاب آن حضرت شمشير زده است .

شمار لشكر دشمن كه به جنگ شهيد كربلا حاضر شدند  
در عدد لشكر ابن زياد اختلاف است . به نظر صاحب ناسخ التواريخ پنجاه و سه هزار نفر بوده و به نظر مجلسى لشكر ابن زياد سى هزار نفر بوده اند. سيد در لهوف عدد آنها را بيست هزار دانسته و به عقيده ابى مخنف لشكر ابن زياد هشتاد هزار بوده است . ابن شهر آشوب سى و پنج هزار دانسته و ابن اعثم كوفى بيست هزار نفر گفته و در تذكره الخواص ، شش هزار نفر نوشته و يافعى بيست و دو هزار نفر دانسته و در شرح شافيه پنجاه هزار سوار نوشته و در مطالبالسوول بيست و دو هزار نفر مرقوم شده و جماعتى صد هزار و دويست هزار تا هشتصد هزار روايت كرده اند.در نصوص صحيح آمده ، ابن زياد بالغ بر 000/350 تن را بسيج كرده بود:
1. حر بن يزيد رياحى از قادسيه با 1000 سوار،
2. كعب بن طلحه با 3000 سوار،
3. عمر سعد با 4000 جنگجو،
4. شمر بن ذى الجوشن سلولى با 4000 سوار و پياده از اهل شام (ظاهرا شبام است كه قبيله اى است در كوفه ).
5. يزيد بن ركاب كلبى با 2000 جنگجو؛
6. حصين بن نمير تميمى با 4000 جنگجو (ظاهرا حصين بن تميم تميمى است )؛
7. مضاير بن رهينه مازنى با 3000 جنگجو
8. نصر بن خرشه با 4000 جنگجو؛
9. شبث بن ربعى با 1000 جنگجو؛
10. حجار بن ابجر با 1000 جنگجو؛
مناقب ابن شهر آشوب پس از اين احصائيه جمع اصحاب را هشتاد و دو تن مى داند كه 32 نفرشان سوار بود و از نظر تجهيزات كامل نبودند، چه جز شمشير و نيزه در دستشان نبود( من مى گويم كمان هم داشته ان
د)در شمار لشكر ابن زياد اختلاف است ، سى هزار و پنجاه هزار و بيست هزار و هشتاد هزاعر گفته اند و عده اى هم صد هزار و دويست هزار تا هشتصد هزار روايت كرده اند. در عدد لشكر امام حسين عليه السلام نيز اختلاف است . 40 تن پياده و 32 نفر سوار، 82 تن پياده و 45 سوار و 100 نفر پياده هم گفته شده است .
و نيز گفته شده است 70 سوار و 100 پياده يا 30 سوار و 100 پياده . مولف گويد: مشهور آن است كه 72 تن بوده اند 18 تن از اولاد بنى هاشم و بقيه از اصحاب امام حسين عليه السلام .
در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمر بن سعد در كربلا حضور و پيدا كردند تا با امام حسين عليه السلام بجنگند، اختلاف است ، ولى نكته اى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره خوارى كه از حكومت وقت ، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مى كردند سى هزار نفر بوده است .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت12:5توسط | |

روز اول محرم  
روايت شده كه ريان بن شبيب دايى معتصم عباسى در مثل چنين روزى به حضرت امام رضا عليه السلام وارد شد، آن حضرت فرمود: اى پسر شبيب ! اين روز، روزه هستى ؟ عرض كرد: خير. فرمود: امروز روزى است كه حق تعالى دعاى حضرت زكريا را در آن مستجاب فرموده ، پس هر كه در اين روز، روزه بدارد و خدا را بخواند خداوند دعاى او را مستجاب مى كند، چنان كه دعاى زكريا را مستجاب فرموده ، الخ
دو ركعت نماز، كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده و بعد از فراغت دست به دعا بردارد و سه مرتبه بخواند. شيخ طوسى در مصباح فرموده كه مستحب است روزه دهه اول محرم ، اما روز عاشورا از غذا و آب امساك كند تا بعد از عصر، آن وقت به قدر كمى تربت تناول نمايد.

روز دوم محرم  
در اين روز حر بن يزيد رياحى نامه اى به عبيدالله بن زياد نوشت و در آن نامه او را ورود امام حسين عليه السلام به كربلا آگاه ساخت .

دعاى امام عليه السلام  
امام عليه السلام فرزندان و برادران و اهل بيت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخته گريست و گفت : خدايا! ما عترت پيامبر تو محمد صلى الله عليه و آله هستيم ، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى اميه در حق ما جفا روا داشتند. خدايا! حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بيداد گران پيروز گردان .
اللهم انا عتره نبيك محمد قدا اخرجنا و طردنا و از عجنا عن حرم جدنا و تعدت بنو اميه علينا، اللهم فخذلنا بحقنا و انصرنا على القوم الظالمين .

ام كلثوم عليهاالسلام به امام عليه السلام گفت : اى برادر! احساس عجيبى در اين وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سايه افكنده است . امام حسين عليه السلام خواهر را تسلى داد.

سخنان امام عليه السلام  
امام عليه السلام پس از ورود به سرزمين كربلا به اصحاب خود فرمود:
الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت به معايشهم ، فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون

مردم بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى كنند آن را نگاه مى دارند و هنگامى كه بناى آزمايش باشد، تعداد دينداران اندك مى شود.
نامه امام عليه السلام به اهل كوفه  
امام عليه السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى دانست بر راى خود استوار مانده اند، اين نامه را نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على به سوى سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعه بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مومنان ، اما بعد، شما مى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حيات خود فرمود: هر كس ‍ سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال نمايد و پيمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى كند و در ميان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى نمايد، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بيدادگر مقدر مى كند، براى او نيز مقرر دارد، و شما مى دانيد و اين گروه (بنى اميه ) را مى شناسيد كه از شيطان پيروى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده ، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطيل و غنايم را منحصر به خود ساخته اند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده اند.
نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بيعت كرده ايد و مرا هرگز در ميدان مبارزه تنها نخواهيد گذرد و مرا به دشمن تسليم نخواهيد كرد. حال اگر بر بيعت و پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است ، من با شمايم و خاندان من با خاندان شما و من پيشواى شما خواهم بود، و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و بيعت مرا از خود برداشتيد، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمويم مسلم ، ديده ام ، هركس فريب شما خورد نا آزموده مردى است ، شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را همراه بودن با من از دست داديد، هر كس پيمان شكند، زيانش ‍ را خواهد ديد و خداوند به زودى مرا از شما بى نياز گرداند، و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
.

امام عليه السلام نامه را بست و مهر كرد و به قيس بن مسهر صيداوى داد تا عازم كوفه شود، و چون امام عليه السلام از خبر كشته شدن قيس مطلع گرديد گريه در گلوى او پيچيد و اشك بر گونه اش لغزيد و فرمود: خداوندا! براى ما و شيعيان ما در نزد خود پايگاه والايى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى

سپس امام حمد و ثناى الهى را به جا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و خطبه اى ايراد فرمود. اظهارات ياران امام عليه السلام  
پس از سخنان امام ، زهير بپا خاست و گفت : اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنيدم ، اگر دنياى ما هميشگى و ما در آن جاويدان بوديم ، ما قيام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنيا مقدم مى داشتيم .
سپس برير  برخاست و گفت : يابن رسول الله ! خدا به وسيله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنيم و بدن ما در اره تو قطعه قطعه شود و جد بزرگوارت رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت شفيع ما باشد. سپس ، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى دانى كه جد پيامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل هاى همه جاى دهد و چنانچه مى خواست ، همه فرمان پذير او نشدند، زيرا كه در ميان مردم ، منافقانى بودند كه نويد يارى مى دادند ولى در دل نيت بى وفايى داشتند، اين گروه در پيش روى از عسل شيرين تر و در پشت سر، از حنظل تلخ ‌تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد، و پدرت على عليه السلام نيز چنين بود، گروهى به يارى او برخاستند و او با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال كرد تا مدت او نيز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت ، و تو امروز نزد ما بر همان حالى ! هر كس پيمان شكست و بيعت از گردن خود برداشت ، زيانكار است و خدا تو را از او بى نياز مى گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى به سوى مغرب و يا مشرق ، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى هراسيم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى داريم و ما از روى نيت و بصيرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داريم ، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داريم .

نامه عبيدالله به امام عليه السلام  
به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليه السلام به كربلا، نامه اى بدين مضمون به حضرت نوشت : به من خبر رسيده است كه در كربلا فرود آمده اى ، و امير المومنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم ! و يا به حكم من و حكم يزيد بن معاويه باز آيى ! والسلام .
چون اين نامه به امام رسيد و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به خشم خالق خريدند.
فرستاده عبيدالله گفت : اى ابا عبدالله ! جواب نامه ؟
امام فرمود: اين نامه را جوابى نيست ! زيرا بر عبيدالله عذاب الهى لازم و ثابت است .
چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت ، ابن زياد برآشفت و به سوى عمر بن سعد نگريست و او را به جنگ حسين فرمان داد.
عمر بن سعد كه شيفته ولايت رى بود، از قتال با حسين عليه السلام عذر خواست ، عبيدالله گفت : پس آن فرمان ولايت رى را باز پس ده .
عبيدالله بن زياد اندكى قبل از اين واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى  همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند، زيرا ديلميان بر آن جا مسلط شده بودند، و ابن زياد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعين خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زياد رسيد و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت : بايد به جانب حسين روى و چون از اين ماموريت فراغت يافتى ، آنگاه به سوى رى روانه شو!
به همين جهت عمر بن سعد از سر شب تا سحر در انديشه اين كار بود سپس با اهل مشورت اين مساله را در ميان گذاشت ، همه او را از جنگ با حسين بن على عليه السلام نهى كردند، و حمزه بن مغيره فرزند خواهرش به او گفت : تو را به خدا از اين انديشه در گذر، زيرا مقاتله با حسين ، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است ، به خدا سوگند كه اگر همه دنيا از آن تو باشد و آن را از تو بگيرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسين بر گردن تو باشد. عمر بن سعد گفت : همين كار را انجام خواهم داد انشاء الله !
عمار بن عبدالله  
عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است : بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت : امير مرا فرمان داده است به سوى حسين حركت كنم . من او رااز اين كار نهى كردم و گفتم : از اين قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بيرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت : عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسين فرا مى خواند، به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا ديد روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بيرون آمدم .
عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت : مرا بدين مسووليت گماردى و در ازاى آن ، ولايت رى رابه من اعطا كردى ، و مردم هم از اين معامله آگاهند، ولى پيشنهادى دارم و آن اين است كه عده اى از اشراف كوفه هستند كه در اين مقاتله به همراهى آنان نياز دارم ! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در ا ين مسير همراه باشند، سپس نام تعدادى از اشراف كوفه را ذكر كرد، عبيدالله بن زياد گفت : ما در اين كه چه كسى را خواهيم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهيم كرد! اگر با اين گروه كه همراه تو هستند، از عهده انجام اين ماموريت بر مى آيى كه هيچ ، در غير اين صورت بايد از امارت رى چشم بپوشى !
عمر بن سعد چون پافشارى عبيدالله را مشاهده كرد گفت : خواهم رفت

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت11:50توسط | |

 

بديهى است قيام و انقلاب پاك و خونين اباعبدالله الحسين عليه السلام به بشر درس فداكارى آموخت . نتيجه قيام تنها اين نبود كه يزيد را نابود كند، بلكه او مى خواست با مجاهدت خود لكه هاى ننگين را از دامن اجتماع پاك كند و ريشه اهريمنان را از بن براندازد و كاخ ستمگران را ويران كند و درس ‍ شجاعت به جهانيان بياموزد و محيط تازه اى به وجود آورد و جامعه اى بر اساس عقل و منطق و عدل و انصاف پايه گذارى كند. لذا نتيجه زحمات طاقت فرساى حضرت آن شد كه موقعيت درخشان و بى نظير نصيبش ‍ گردد. واقعا اين فداكار قرآن را نمى شود گفت مرده است ، بلكه به مصداق آيه شريفه :
و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون قيام سيد الشهدا عليه السلام براى اين بود كه پرده از كار بنى اميه بردارد و آنها را به جوامع اسلامى معرفى كند و هم احساسات دينى مردم را عليه آنان بسيج كند و عواطف جامعه را به سوى خاندان پيغمبر و اهل بيت عليهم السلام جلب نمايد تا بنى اميه بر قلوب مردم حكمرانى كنند و مالك دل ها شوند و شعاير اسلام مانند اذان را موقوف سازند.

امام حسين عليه السلام و آشفتگى زمانش 

 
بعد از رحلت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، حكومت اسلامى دستخوش خواهش هاى دنياپرستان قرار گرفت و عده اى به عنوان دل سوزى و تعيين سرپرست براى امت در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و وصى و جانشين واقعى پيغمبر اكرم را كنار زده و مسير خلافت را تغيير دادند، و در سايه آن توانستند احكام اسلام را دگرگون كنند و به نفع خود توجيه نمايند.
در زمان حكومت ابوبكر، حق مسلم دختر پيغمبر گرفته شد و اعتنايى به موازين قطعى اسلام نكردند. و نيز در زمان حكومت عمر به گفته خودش :
متعتان محللتان فى زمن رسول الله صلى الله عليه و آله انا احرمهما
دو چيز (متعه ) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حلال بود كه من (به اجتهاد خود) آنها را حرام مى كنم ...
حلال مبين شرعى را حرام اعلام و دو حكم مسلم اسلام را نسخ كرد همچنين عثمان كه حكومت را به دست گرفت ، دوستان اميرالمومنين و مردان حق پرست را به هر بهانه اى آزار و شكنجه مى داد و از طرفى خاندان كثيف بنى اميه را وارد حكومت اسلامى نمود و بيت المال مسلمين را بر خلاف سيره رسول الله صلى الله عليه و آله در تيول آنها قرار داد، تا آن كه امت اسلامى از تحمل آن همه ظلم و ستم به ستوه آمده و در حقيقت نتيجه كارهايش گيرش شده و به زندگى ننگينش خاتمه داد.
امت اسلامى كه از بى سرو سامانى به جان آمده براى سر و سامان گرفتن اوضاع مسلمين با اصرار تمام با اميرالمومنين عليه السلام بيعت كردند، اما در زمان خلفاى سه گانه مسير افكار مردم آنچنان به انحراف كشانده شده بود كه آن حضرت با تمام تدبير و لياقت نتوانست آنها را به راه راست و مسير پيغمبر صلى الله عليه و آله باز گرداند. گويى مردم ستعداد و فكر خود را از دست داده بودند و نتوانست به مردم بفهماند كه معاويه صلاحيت زعامت امت اسلامى را ندارد، تا اين كه به دست بدترين خلق در محراب عبادت ، و در حالى كه جرمى جز حق طلبى و عدالت خواهى نداشت به شهادت رسيد. پس از كشته شدن آن حضرت ، حسن بن على عليه السلام فرزند برومندش كه از هر جهت صلاحيت رهبرى مسلمين را داشت با وضع آشفته ترى روبه رو گرديد، چنان كه عده اى از كسانى كه با او بيعت كرده بودند با تطميع معاويه او را وادار به صلح كردند و در نتيجه پسر ابوسفيان حكومت اسلامى را قبضه كرد، و با اعمال قدرت ، شرايط صلح از جمله انتخاب نكردن يزيد به ولايت عهدى را ناديده گرفته بلكه براى باقى ماندن قدرت و حكومت و سلطنت در خاندان بنى اميه در مقام كشتن حسن بن على عليه السلام بر آمد تا آن كه يزيد را وليعهد خود قرار دهد و با مسموم كردن فرزند پيغمبر نور چشمى خود يزيد را به جامعه اسلامى تحميل كند. وليعهدى يزيد نه تنها بر خلاف مصالح على اسلام و مسلمين بود بلكه با قوانين و مقررات اجتماعى هم توافق نداشت ، زيرا پر واضح است جوانى قمار باز سگ باز دائم الخمر هرزه و بيگانه از احكام اسلام نه تنها جامعه مسلمين را رهبرى نمى كند، بلكه موجب انحطاط و سقوط اسلام و مسلمين خواهد شد.
هر چه بود خواسته معاويه است بايد انجام شود، و مخالفت شخصيت هايى چون امام حسين عليه السلام و بزرگانى از مردان حق او را از راه باز نداشت و سرانجام يزيد وارث مقام خلافت كه در زمان معاويه از آن صورت ساده و بى آلايش به طور كلى خارج شده و به صورت دربار امپراتوران روم درآمده بوده گرديد.
به موجب عوامل وراثت و تربيت و وضع خانوادگى كه شقاوت و پستى را از ابوسفيان و آل اميه به ارث برده و در دامن مادرى هم چون
ميسون كه سابقه مسيحيت داشته تربيت شده و در نتيجه ، بغضى نسبت به اسلام در قلب او رسوخ كرده و نيز با فراهم بودن همه گونه وسايل عياشى و هرزگى در دربار معاويه جرثومه اى از رذالت و ناپاكى و بوالهوسى زمام حكومت را به دست گرفته بود و همچون كرم درخت كه ارتزاقش از درخت است ، اما درخت را مى خشكاند، يزيد هم عنوان و شخصيتش به اسلام بستگى دارد، و به عنوان خليفه مسلمين بر مقدرات امت اسلامى حكومت مى كند، اما در صدد محو اسلام و نابودى احكام قرآن است .
اين جاست حسين بن على عليه السلام كه در حقيقت حافظ حوزه ديانت است و به حكم يك وظيفه الهى مى بايست از حريم اسلام و مسلمين دفاع كند، حاضر نمى شود خلافت او را امضا كند و دست بيعت به او بدهد و در پاسخ مروان كه به عنوان نصيحت و خيرخواهى او را به بيعت با يزيد مى خواند مى گويد:
على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد
اگر چنين است كه يزيد زمامدار امر مسلمين باشد بايد با اسلام وداع كرد و براى هميشه فاتحه اش خواند

امام حسين عليه السلام و شجره طيبه  


قيام امام حسين عليه السلام براى حفظ شجره طيبه لااله الا الله بود، ولى خود آن حضرت مى دانست كه وسيله غلبه ظاهرى فراهم نمى شود. از اين رو حركت آن حضرت با هشتاد و چهار تن به همراه زن و فرزند براى يك نتيجه نهايى و اساس بود. چرا كه امام مى ديد شجره طيبه لا اله الا الله را كه جد بزرگوارش خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله با خون جگر غرس كرده و آن را با خون شهداى بدر و احد و حنين آبيارى نموده و به دست باغبانى چون على بن ابى طالب عليه السلام سپرد كه از آن نگهدارى نمايد، ولى به واسطه خارج نمودن باغبان دانا با ظلم و تعدى و تهديد به شمشير و قتل و آتش و كوتاه نمودن دست او از آبيارى شجره طيبه ، بنيان باغ توحيد و نبوت رو به نابودى مى رفت .
ولو آن كه گاهى به توجه باغبان اصلى تقويتى مى شد، ولى نه تقويت كامل حقيقتى ، تا آن كه زمام باغ به كلى به دست باغبان جهول عنود لجوج (يعنى بنى اميه ) افتاد. از زمان خلافت خليفه سوم عثمان بن عفان دست بنى اميه باز شد و زمامدار امور شدند. ابوسفيان لعين كه در آن موقع نابينا شده بود، دستش را گرفتند به مجلس آوردند، با صداى بلند گفت :
دولت بى پايان خلافت را دست به دست دهيد، زيرا بهشت و دوزخى در كار نيست . اى بنى اميه ، بكوشيد و خلافت را مانند گوى به چنگ آوريد. سوگند به آن چيزى كه قسم مى خورم به آن (مراد بت هاست كه هميشه به آن قسم مى خوردند) پيوسته طالب و شايق همچو سلطنت و پادشاهى براى شما بوده ام ، شما هم نگهبان آن باشيد تا به اولاد خود به ارث برسانيد.
آن قوم رسوا تمام راه ها را مسدود نمودند و دست باغبان معنوى و حقيقى را به كلى از تصرف در باغ كوتاه كردد و مانع از ظهور آب حيات شدند. كم كم شجره طيبه رو به ضعف گذارد تا در دوره خلافت يزيد پليد نزديك بود شجره طيبه لااله الاالله به كلى خشك شود و نام خدا از ميان برود و حقيقت دين محو گردد.
بديهى است هر باغبان عالمى وقتى فهميد از هر طرف آفات به باغش روى كرده ، فورى بايد در مقام علاج برآيد، و الا به كلى ثمرات باغش از ميان خواهد رفت .
در آن موقع هم كه باغبانى باغ توحيد و رسالت به باغبان عالم دين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام سپرده شد، متوجه شد كه لجاج و عناد و الحاد بنى اميه كار را به جايى رسانيده كه نزديك است درخت توحيد خشك شود. بلكه قصد دارند شجره طيبه لااله ز لا الله را از ريشه بركنند و دور بيندازند. قامت مردانگى برافراشت . فقط و فقط براى آبيارى باغ رسالت و تقويت شجره طيبه لااله الا الله به سوى كربلا حركت كرد، ولى به خوبى مى دانست بى آبى به ريشه درخت اثر كرده و ديگر آب هاى معمولى اثرى ندارد و احتياج به تقويت قوى دارند. چنان كه در كشاورزى رسم است وقتى باغبان دانشمند ديدند درختى به كلى بى قوت شده تقويت قوى لازم دارد او را با قربانى علاج مى كنند، يعنى گوسفندى يا موجود جان دارى را كنار آن درخت ذبح و با پوست و گوشت و خون در پاى درخت دفن مى كنند تا درخت از نو قوت و قدرت بگيرد
.

آثار و نتايج نهضت امام حسين عليه السلام  
آثار و نتايج نهضتى كه سيدالشهدا عليه السلام بر پا نمود، مزاياى آن تمام شدنى نيست و درس عبرتى است براى آيندگان و سرمشق نهضتى است بر از جان گذشتگان ، بر آنها كه در راه دين و در احياى شريعت سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله جان خود را نثار مى كنند و نفس هاى خود را قربانى مى دهند. و در فكر آنند كه ظلم و ستم هاى بنى اميه را با مرور زمان به ياد علاقمندان اسلام و قرآن بياورند و جناياتى كه آن شجره خبيثه در حق خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله كرده اند، با گذشت زمان كهنه و فراموش ‍ نگردد و جنايتكاران دوران نتوانند انكار نمايند، چنان كه در گذشته اشاره شد كه ابن تيميه با تمام بى حيايى و پروريى چه كلمات جنايتكارانه اى به قلم آورده و چطور كارى را كه مثل آفتاب است خواسته انكار نمايد. ابن تيميه ها در هر زمان در كمينند و در هر دوران مى خواهند طرفداران اهل بيت عليه السلام را هدف اكاذيب خودشان قرار بدهند.
لذا شيعه در تمامى روزها سوگوار حضرت سيدالشهدا عليه السلام است و از آنهاست روز اربعين آن حضرت كه در تظاهر به زيارت و اقامه ماتم و عزادارى كوتاهى نكرده و نبايد بكنند و از اين جاست كه امام حسن عسكرى عليه السلام زيارت اربعين را از علايم ايمان شمرده اند، چون مومن واقعى كسى است كه نگذارد آثار نهضت حسينى فراموش شود و از شركت در هدف آن حضرت كوتاهى نورزد. چون حسن بن على عليه السلام شهيد شد، شيعيان  عراق به جنبش ‍ آمدند و به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند در خلع معاويه و بيعت با آن حضرت . اما او امتناع كرد و فرمود: ميان ما و معاويه  پيمان و عقدى است كه شكستن آن روا نباشد تا مدت آن سرآيد و چون معاويه بميرد در اين كار بايد نگريست .
معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى در دمشق به جهنم واصل شد. يزيد وقت مرگ پدرش در حوران بود. ضحاك بن قيس پس از مرگ معاويه به منبر رفت و كفن معاويه را به دست گرفت ، خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و گفت : معاويه پناه عرب بود. خداوند فتنه ها را به وسيله او از بين برد و او براى عرب پشتيبانى بزرگى بود. او را بندگان فرمانروايى داد و شهرها را به دست او گشود. اينك معاويه از اين جهان رفت و اين كفن اوست كه او را در آن بپيچيم و در گور كنيم و او را به اعمالش واگذاريم تا پس از برزخ در قيامت حاضر گردد و نتيجه كارهايش را ببيند. هركس ميل دارد او را تشييع كند بيايد. سپس ‍ ضحاك بر وى نماز گزارد و او را در مقبره باب الصغير دفن كردند، و بلافاصله توسط پيك مخصوص جريان را به يزيد اطلاع داد و تاكيد كرد كه هر چه زودتر در قصر خلافت حاضر شود و از مردم مجددا بيعت گيرد. يزيد پس از اطلاع از حوران بيرون شد و بعد از سه روز خود را به دمشق رسانيد ضحاك با گروهى از وى استقبال كردند. پس از آن كه به همديگر رسيدند ضحاك او را بالاى قبر پدرش برد و او بر قبر پدرش نماز گزارد و پس ‍ از آن داخل شهر شد و در مسجد جامع بر منبر قرار گرفت و گفت :
اى مردم ، معاويه يكى از بندگان خدا بود، خداوند بر وى احسان كرد و سپس به سوى خود فراخواند. معاويه از جانشين بهتر و از سابقينش پايين تر بود. من از اعمال و كردار او سخن نمى گويم ، زيرا خداوند به اسرار آن داناتر است . اگر پروردگار از وى درگذرد با رحمت خود از وى در گذشته و اگر او را عقوبت كند، به سبب گناهانى است كه وى مرتكب شده ، من اينك بعد از وى به مقام خلافت نشسته ام . من اكنون در نظر ندارم حادثه ايجاد كنم و در تعقيب كسى باشم وليكن اگر كسى بخواهد از حدش تجاوز كند از او عذرى نخواهم پذيرفت . پدرم معاويه شما را در دريا به جنگ وامى داشت وليكن من اين برنامه را اجرا نخواهم كرد و شما را به جنگ دريايى نخواهم فرستاد. پدرم در تابستان با روميان جنگ مى كرد و من اين كار را نخواهم كرد. پدرم حقوق شما را در سه قسمت مى پرداخت وليكن من يكجا پرداخت مى كنم آرى ، او بايد حقوق زياد به سربازان بى دينش بدهد تا فرزندان على عليه السلام را اذيت و آزار نمايند.


يزيد پول هاى زيادى براى بيعت گرفتن تقسيم كرد  


هيچ كس از حاضران به يزيد پاسخى نداد و او را تسليت نگفت تا آن گاه كه عبدالله بن مهام سلولى در مجلس حاضر شد و چند بيت در تسليت يزيد گفت : و سپس مردم به سخن آمدند. يكى از مردان ثقيف به عنوان امير المومنين بر وى سلام كرد و گفت :
اى يزيد! تو اگر بهترين پدر را از دست دادى اينك به همه چيز رسيده اى . در مصيبت صبر كن و خداوند را با اين عطاى بزرگى كه نصيب تو كرد سپاسگزار باش . البته هيچ كس مانند تو مصيبت زده نيست ، همان طور كه هيچ كس مانند تو به منصب بزرگى نرسيده است . در اين هنگام مردم به طرف او رو آوردند و وى را تسليت و تهنيت گفتند.
مردم شام كه در مسجد اجتماع كرده بودند فرياد برآوردند: هرجا ميل داريد ما را با خود ببريد، همان شمشيرهايى را كه در جنگ با اهل عراق در صفين به كار برديم هم اكنون آماده است . يزيد از آنان سپاسگزارى كرد و پول هاى زيادى بين آن ها تقسيم كرد.

يزيد بيعت مى خواهد  


يزيد بن معاويه بعد از پدر خود جانشين پدر شد، به وليد بن عتبه بن ابى سفيان كه از طرف معاويه حاكم مدينه بود، نامه اى به اين مضمون نوشت :
اى وليد! از ابو عبدالله الحسين و عبدالله بن عمرو عبدالله بن زبير و عبدالرحمن بن ابى بكر براى من بيعت بگير، اگر از بيعت من سرپيچى نمودند گردن آنها را بزن و براى من بفرست .
نامه به وليد رسد. وليد مروان را طلبيد و در اين قضيه با او مشورت كرد.  مروان گفت تا آنان از مرگ معاويه خبردار نشده اند آنان را خواسته و براى يزيد بيعت بگير و هر كدام بيعت نكردند به قتل برسان .
وليد نيمه شب مامور فرستاد. آنان در آن وقت در كنار آرامگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله جمع بودند، امام حسين عليه السلام چون از جريان به طريق علم غيب آگاه بود به ابن زبير فرمود: معاويه هلاك شده است و وليد دعوتش براى بيعت است .
امام حسين عليه السلام فرمود: من در خواب ديدم در خانه معاويه آتش ‍ سوزى روى داده و منبرش هم وارونه شده است . ابن زبير فهميد كه امام حسين عليه السلام تصميم دارد با وليد ملاقات كند، وى به سيدالشهدا عليه السلام گفت : پيش وليد نرو، ممكن است او ناگهان شما را از پاى درآورد، اما امام حسين عليه السلام فهماند كه وليد نمى تواند به او صدمه برساند.


گفتگوى امام حسين عليه السلام با وليد 

 
سيد الشهدا عليه السلام سى نفر از مواليان و بنى هاشم را طلبيد و به آنان فرمود سلاح جنگى بپوشند، و بعد از آن به طرف منزل وليد حركت نمودند به آنان دستور داد كه بيرون منزل بمانند، اگر صدايى از امام شنيدند وارد شوند.  امام حسين عليه السلام بر آنها داخل شد. ديد مروان هم نزد وليد است . امام عليه السلام نشست وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد. حضرت عليه السلام كلمه استرجاع فرمود: انالله و انا اليه راجعون .
وليد نامه يزيد را خواند و سخنانى ميان آنان رد وبدل شد. وليد گفت : معاويه درگذشت ، بايد با يزيد بيعت كنيد. امام عليه السلام فرمود: كسى مانند من د رپنهانى بيعت نمى كند. هنگامى كه مردم را براى اين امر دعوت كردى ما را هم با آنها دعوت كن . در آن وقت تصميم خود را خواهم گرفت .امام عليه السلام نگفت بيعت مى كنم ، فرمود: تصميم خود را خواهم گفت . بشكند آن قلم هاى مسموم كه به امام نسبت هاى ناروا مى دهند، قطعا نطفه هاشان خراب است . وليد به همين بيانات اكتفا نكرد. در اين هنگام مروان پيش آمد و گفت : اگر حسين عليه السلام اكون بيعت نكند و بيرون رود، ديگر به او دست پيدا نمى كنى . اكنون او را حبس كن تا بيعت كند، و اگر امتناع كرد او را گردن بزن . امام حسين عليه السلام فرمود: اى پسر زرقاء  تو مرا مى كشى يا او، دروغ گفتى و مرتكب معصيت شدى .
قال الحسين بن على عليه السلام :
انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه بنا فتح الله و بنا ختم ...
ماييم اهل نبوت و مركز علم و كمال و دارنده پرچم توحيد. ملائكه بر منزل ما قدم مى نهند. خلافت به دست ما فتح گرديد و امامت هم با ما به پايان مى رسد و يزيد مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحق مثل من كسى با او كه به انواع معاصى مشغول است بيعت نمى كند.
جهاد امام حسين عليه السلام در راه خدا از همين مجلس شروع شد. امام حسين عليه السلام براى خدا قدم بر مى دارد به ميدان خونين مى رود و سرش بالاى نيزه ها مى رود.

امام حسين عليه السلام و قبر جدش  
وليد از سخنان امام حسين عليه السلام به غضب آمد و فرياد از مجلس بلند شد. در اين هنگام ، گروهى از ياران سيدالشهدا عليه السلام به فرماندهى قمر بنى هاشم علمدار امام حسين حضرت ابوالفضل العباس عليهما السلام در خانه وليد ملعون را شكستند و همانند شير غران بر آنان حمله بردند و حسين عليه السلام را در برگرفتند و او را با زور از منزل خارج كردند.مروان به وليد گفت : تو به سخن من توجه نكردى ، به خداوند سوگند ديگر او را نخواهى ديد. وليد گفت : اى مروان ، پيشنهاد كردى كه اگر آن را انجام دهم دين خود را از دست خواهم داد، اگر حسين بيعت نكرد من او را بكشم ؟ به خدا سوگند، اگر كسى خود را به خون حسين آلوده كند روز قيامت اعمالش در كفه ميزان سبك خواهد شد، و خداوند هرگز به وى نظر رحمت نخواهد كرد و او را پاك نخواهد نمود و گرفتار عذاب دردناكى مى گردد.
امام حسين عليه السلام شبانه قبر جدش را زيارت كرد و نورى در اين شب از قبر ساطع شد. امام حسين عليه السلام به جدش عرضه كرد: من فرزند دختر فاطمه هستم ، يا رسول الله ، من سبط تو هستم كه مرا در ميان امت گذاشتى . اينك گواه باش كه امت مرا تنها گذاشتند و از من نگهدارى نكردن اين است شكايت من تا آنگاه كه تو را ملاقات كنم . امام حسين عليه السلام در اين شب تا صبح در كنار قبر جدش به سر برد و همواره اوقات خود را با ركوع و سجود گذرانيد.
معاويه را بكشيد  
وليد افرادى فرستاد كه از امام حسين عليه السلام خبر بياورند. فرستادگان وليد حضرت را در مدينه نديدند و گمان كردند كه در خارج مدينه است . وليد خداى را سپاسگزارى كرد كه با وى درگير نشد.
هنگام صبح مروان امام حسين عليه السلام را ملاقات كرد و او را نصيحت نمود. مروان گفت : خير دنيا و دين در اين است كه با يزيد بيعت كنيد! امام حسين عليه السلام كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و فرمود:
انا لله و انااليه راجعون اگر من با يزيد بيعت كنم بايد فاتحه اسلام را خواند. امروز ملت اسلام مبتلاى يك رهبرى مانند يزيد شده اند.
و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد
حسين بن على عليه السلام فرمود: از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
الخلافه محرمه على آل ابى سفيان . و نيز فرموده است :
اذا رايتم معاويه على منبرى فاقتلوه .
هرگاه ديديد معاويه بالاى منبر من رفته است ، او را به قتل برسانيد اهل مدينه او را بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشاهده كردند و سكوت نمودند. اينك مبتلا به يزيد فاسق شده اند. گفت و گوى امام حسين عليه السلام و مروان به طول انجاميد، و مروان با غضب از حضرت جدا شد.
وداع امام حسين عليه السلام با قبر رسول الله صلى الله عليه و آله
در شب دوم ، حضرت امام حسين عليه السلام كنار قبر جدش آمد. چند ركعت نماز خواند و فرمود: خداوندا، اين قبر پيغمبر توست و من هم فرزند دختر پيغمبرت هستم . در آن شب امام عليه السلام با خداوند راز و نياز طولانى نمود و عرضه داشت : اى خداى بزرگ ، به حق اين قبر و آن كسى كه در اين قبر آرميده ، از تو مى خواهم آنچه مورد رضايت تو و رسولت است براى من مقدر كنى . سپس حضرت گريست . نزديك صبح سرش رابالاى قبر گذاشت و خوابش برد. در خواب ديد كه جدش از شهادت و كربلاى حسينى خبر داد و از تشنه شدن حضرت در روز عاشورا خبر داد و حسين و فرمود: حسين جان ، پدر و مادر و برادر تو، همه مشتاق ملاقات تو هستند.
امام حسين عليه السلام از خواب بيدار شد و خواب خويش را براى اهل بيت نقل كرد. پس از نقل اين خواب حزن آنها زياد شد و به گريه و زارى پرداختند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
اخرج الى العراق فان الله قد شاء ان يراك قتيلا

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت19:26توسط | |

 

                                           

                                      

 

مصيبت امام حسين عليه السلام از همه بالاتر است  


شيخ صدوق قدس سره در علل الشرايع به اسناد خود از عبدالله بن فضل هاشمى روايت كرده كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : يا بن رسول الله ، چه شد روز عاشورا روز شهادت حسين عليه السلام است روز بزرگ مصائب است ، و حال آن كه روز وفات رسول الله صلى الله عليه و آله و روزى كه فاطمه عليهاالسلام جهان را وداع گفت و روزى كه اميرالمومنين عليه السلام شهادت يافت و روزى كه حسن بن على عليه السلام به ضربت ستم شهيد گشت واجب مى كند كه مصائب اين روزها بزرگ تر باشد ؟
امام عليه السلام فرمود: مصيبت روز قتل امام حسين عليه السلام بزرگ تر است از جميع ايام ، زيرا كه اصحاب كساء كه در نزد خداوند بهترين آفريدگانند، فزون از پنج تن نباشند و آنها محمد و على فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستند و جود عالم منوط به وجود ايشان بود چون رسول خداصلى الله عليه و آله جهان را وداع كرد مردمان به بقاى چهار تن ديگر شاد بودند و چون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت مردمان به وجود حسن و حسين عليهماالسلام تسليت مى يافتند چون على عليه السلام به شهادت رسيد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به جاى او بودند و بعد از شهادت حسن عليه السلام مردم چشمشان به جمال حسين عليه السلام بود اما چون حسين عليه السلام را به قتل رساندند كسى از اصحاب كساء باقى نماند تا مردم را در سوگوارى آن حضرت سير و سلوكى باشد ولى شهادت حضرت حسين عليه السلام چنان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام همگان را شهيد كرده باشند اين جاست كه مصيبت روز شهادت حسين عليه السلام بزرگترين ايام و برزگترين مصائب است .
(189)
اموال به طايفه روضه خوان از افضل اقسام انفاقاتى است كه به جهت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ممدوح و مرغوب است و براى آن ثواب عظيم وعده فرموده اند. (190)
عاشورا چيست ؟ 
طريحى رحمه الله در كتاب مجع البحرين روايت كرده كه موسى كليم الله در مناجات خود عرض كرد:
پروردگارا! به چه سبب امت محمد صلى الله عليه و آله را بر ديگر امت ها فضيلت دادى ؟
(191) خطاب رسيد: به جهت ده خصلت عرض كرد: آن ده خصلت .
كدام است تا من امر كنم كه بنى اسرائيل به آن عمل كند ؟ ندا رسيد: نماز، زكات ، روزه ، حج ، جهاد، جمعه ،جماعت ، قرآن ، علم ، عاشورا.
موسى عليه السلام عرض كرد: پروردگارا، عاشورا چيست ؟ندا رسيد: گريستن و تباكى كردن بر سبط محمد و مرثيه و عزادارى بر مصيبت آن مظلوم ، يعنى اباعبدالله عليه السلام .
ثواب آه كشيدن و اندوه براى امام حسين عليه السلام
 
امام جعفر صادق عليه السلام به ابان بن تغلب فرموده : آه كشيدن كسى كه براى مظلوميت ما غمگين باشد تسبيح است و اندوه وى براى ما عبادت است و پنهان داشتن سر ما جهاد در راه خداست آن گاه فرمود: بايد اين حديث را با آب طلا نوشته شود.
ثواب لعن بر قاتل امام حسين پس از نوشيدن آب
 
به سند متصل از ابو قولويه به اسناد خود از داود رقى گفت : نزد ابى عبدالله بودم ، آب خواست چون بنوشيد گريه او را گرفت و چشمانش از اشك پر شد.
آن گاه فرمود: اى داود، خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السلام را، هيچ بنده اى آب ننوشد كه ياد حسين عليه السلام كند و لعن بر قاتل او فرستد مگر آن كه خداى تعالى براى او هزار حسنه نويسد و صد هزار گناه او را محو كند و صد هزار درجه مقام او را بالا برد و چنان باشد كه صد هزار بنده آزاد كرده است و خداوند او را خرم و خوشحال گرداند.
امام صادق عليه السلام به ياد امام حسين عليه السلام آب مى نوشد


شيخ جعفر شوشترى رحمه الله مى نويسد: يكى از علامت هاى ايمان به ياد آوردن سيد الشهداء عليه السلام پس از نوشيدن آب است و اين مطلب براى همه كسى نيست بلكه ، براى حضرت صادق عليه السلام كه فرمود:
انى ما شربت ماء باردا الا و ذكرت الحسين عليه السلام ).
من آب سرد نياشاميدم مگر آن كه به يادم آمد حسين عليه السلام .
كنت عند ابى عبدالله عليه السلام اذا استسقى الماء فلما شربه رايته قد استعبر و اغرور قت عيناه بدعومه .
در خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم ، آب طلبيدم و آشاميد ، همين كه آن را ميل فرمود ديدم آن قدر گريه كرد تا چشمان مباركش غرق اشك شد .
ثم قال لى : يا داود! لعن قاتل الحسين ، فما من عبد شرب الماء فذكر الحسين و قاتله الا كتب الله له مائله الف حسنه ، و حط عند مائه الف سيئه ، و رفع له مائه اله درجه ، فكما، اعتق مائه الف نسمه ، و حشره الله يوم القيامه ثلج الفواد .
تشنگى حضرت بسيار بوده ولى مى خواست دشمان متوجه نشوند .
بارى اين كه امام صادق مى فرمايد: هر وقت من آب بياشامم امام حسين عليه السلام به يادم مى آيد به سبب تشنگى شديدى است كه امام حسين عليه السلام در كربلا به آن مبتلا شد.
تشنگى حضرت به حدى رسيده بود كه جبرئيل عليه السلام به حضرت آدم خبر داد گفت : چنان تشنه مى شود كه از تشنگى چشمش آسمان را نمى بيند.
حضرت چنان تشنه شده بود كه زبانش از تشنگى مجروح شده بود ولى به اين حالت و اين شدت از تشتنگى نمى خواست دشمانش بدانند كه حضرت تشنه است ولى دشمنان فهميدند، چون نهرى از شط و فرات نزديك حضرت بوده يا بنا به نقلى شط فرات در آن زمان

نزديك بوده به طورى كه حضرت شط را مى ديده است .
حضرت نگاهى به آن كرد فهيمدند كه حضرت تشنه است ، ظالمى گفت : يا حسين : الا تنظر الى الفرات كان بطونه الحياة و الله لا تذوقه او تموت عطشا

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت0:45توسط | |

 

امام حسين عليه السلام و آيه مباهله  


(فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءنا كم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين )(۱)
به كسانى كه درباره حضرت عيسى عليه السلام بعد از آمدن دليل قطعى با تو در مقام محابه و مجادله برآيند بگو: بيايد ما و شما با فرزندان زنان خود باهم به مباهله برخيزيم (يعنى در حق يگديگر نفرين كرده و در دعا و التجا به درگاه خدا مى كنيم )تا دروغ گو و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم .
داستان مباهله و نفرين پيغمبر صلى الله عليه و آله با نصارى انجران معروف است (۲) نجران در كشور يمن و آن موقع مركز نصارا بود، جمعى از روحانيون آن جا به مدينه آمدند تا درباره حقانيت اسلام و مسيحيت با پيغنمبر صلى الله عليه و آله گفت و گو كنند. وقتى در برابر منطق پيغمبر صلى الله عليه و آله عاجز ماندند پيغمبر فرمود: اگر باز هم خود را بر حق مى دانيد حاضرم با بهترين و نزديك ترين كسانم با شما مباهله كنم و شما هم بهترين و نزديك ترين كسان خود را بياوريبد تا نفرين هر دسته را كه باطل بود نابود كند چون پيغمبر صلى الله عليه و آله ، على و فاطمه و حسن و حسين ، عليهم السلام را آورد، نصارا ترسيدند كه با نفرين اينان عذاب نازل شود و حاضر به مباهله نشدند و جزيه را بر عهده گرفتند و رفتند.
جريان مباهله رسول خدا صلى الله عليه و آله با نصارى نجران يكى از ادله قطعى بر حقانيت آن حضرت است ، زيرا اگر رسول گرامى صلى الله عليه و آله يقين به رسالت خود از جانب پروردگار نداشت ، مباهله صد در صد به زيان خودش تمام مى شد و به دست خود خط بطلان بر مدعاى خويش ‍ كشيده بود اما رسول گرامى از جانب پروردگار مامور شد تا با شركت حضرت على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام اين كار را انجام دهد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله به نصاراى نجران فرمود: با من مباهله كنيد اگر من راست مى گويم خداى بزرگ و لعنت و دورى از رحمت خود را به شما فرو فرستد و اگر من دروغ گو باشم بر من ، گفتند: اكنون انصاف دادى ، سپس قرار به مباهله گذاشتند و تعيين وقت نمودند، چون به منازل خود مراجعت نمودند، سيد و عاقب كه دو تن از روساى ايشان بودند گفتند : اگر محمد صلى الله عليه و آله با قوم خود مباهله آيد ما با او مباهله كنيم كه پيغمبر نيست و اگر با اهل بيت خاص خود آيد، با او مباهله كنيم ، كه پيغمبر نيست و اگر با اهل بيت خاص خود آيد، با او مباهله نكنيم ، با اهل خود نمى آيد مگر آن كه راست گو باشد چون صبح شد به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند.
حضرت به اتفاق على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام براى مباهله بيرون آمد نصارا پرسيد: اينان كيانند ؟در جواب شنيدند: آن مرد پسر عمو و وصى و داماد او على بن ابى طالب عليهماالسلام است و اين دخترش ‍ فاطمه زهرا عليهاالسلام است و اينان دو فرزندش حسن و حسين عليهم السلام هستند.
نصارا چون چنين ديدند متفرق شدند و به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: ما از مباهله با شما استعفا داديم و آنچه راضى شوى به تو مى دهيم .
رسول گرامى صلى الله عليه و آله با ايشان به جزيه صلح فرمود.
(۳)
و آنها مراجعت نمودند.
دانسته شد كه آيه مباهله براى فضيلت خاندان رسالت است و آيه آشكارا مى رساند و معرفى مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله حسن و حسين عليهماالسلام پسران خود و على عليه السلام را تصديق و گواهى كرده است .
آيه مباهله مختص به پنج نور پاك الهى است : محمد صلى الله عليه و آله ت على ولى الله ، فاطمه زهرا، حسن و حسين عليهم السلام .
(۴)
معاويه روايت مى كند  
اهل سنت به اسناد صحيح از معاويه بن ابى سفيان روايت كرده اند كه روزى به سعد و قاص گفت : چه چيز تو را مانع مى شود كه ابوتراب (۵) را سب كنى ؟ سعد گفت : به خاطر سه چيز را من داشتم براى من از هر نعمتى بهتر بود به ياد دارم كه وقتى پيغمبر به يكى از جنگ ها(۶) مى رفت او را به جاى خود در مدينه گذارد على گفت : يا رسول الله ! شما مرا با زنان و بچه ها به جا مى گذاريد ؟
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: نمى خواهى نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى باشى جز اين كه بعد از من پيغمبرى نيست ؟
و شنيدم كه در روز جنگ خيبر فرمود: فردا پرچم اسلام را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيغمبر هم او را دوست بدارد ما گردن كشيديم كه ببينيم او كيست ناگاه فرمود: بگوييد على بيايد وقتى حضرت على عليه السلام را آوردند چمشش درد مى كرد پيغمبر كمى آب دهان به چشم او ماليد و پرچم به دستش داد و خداوند جنگ خيبر را به دست او فتح كرد.
(۷)
و چون آيه (قل تعالوا ندع ابناءنا... ) نازل شد پيغمبر صلى الله عليه و آله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين را خواند و فرمود : پروردگار اينان اهل بيت من هستند.
سخن دو نفر از بزرگان عامه  
زمخشرى در تفسير كشاف و طنطارى در تفسير الجواهر چنين گفته اند:
دسته اى از علماء و بزرگان نصاراى نجران به مدينه آمدند و با رسول اكرم صلى الله عليه و آله عليه درباره حضرت عيسى عليه السلام احتجاج كردند و اين آيه از سوى پروردگار نازل شد.
اين دو كلمه (ندع ) را چنين معنا كرده اند:بياييد (يعنى من و شما )پسران و زنان خود را دعوت نماييم و سپس مباهله كنيم سپس هر دو مى نويسند: فردا كه نصاراى نجران آن جا به وعدگاه حاضر شدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله حسين را بغل كرد و دست حسن را گرفت و فاطمه عليهاالسلام پشت سر رسول اكرم صلى الله عليه و آله پشت سر فاطمه عليهاالسلانم مى آمدند نصاراى نجران چون چشمشان به اين منظره افتاد راضى به پرداخت جزيه مى شدند، زمخشرى بعد از اين جريان مى نويسد: آيه تطهير درباره محمد صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است .
(8)
على عليه السلام جان رسول الله صلى الله عليه و آله 
در غاية المرام از شيخ مفيد در اختصاص به سند خود از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت مى كند: امت اسلام اعم از نيك و بد اتفاق دارند وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با نصاراى نجران مباهله كرد، جز خود پيغمبر على و فاطمه ، و حسن و حسين عليهم السلام كسى در كساء نبود، تاويل پسران خود را حسن و حسين زنان خودمان را حضرت فاطمه زهرا و كسى كه هم چون جان ماست على بن ابى طالب عليه السلام است . (۹)
مفسران و اهل حديث اتفاق كرده اند و تاريخ هم آن را تاييد نموده كه نبى اكرم صلى الله عليه و آله براى مباهله با نصاراى نجران جز على عليه السلام و فاطمه و حسنين عليهما السلام كس ديگرى نبود.
به على عليه السلام كه مصداق
انفسا بود و حسنين عليهماالسلام كه مصداق ابناءنا و به فاطمه كه مصداق نساءنا بود اكتفا كرد و دستور الهى را اجرا نمود. (۱۰)


۱- سوره آل عمران ، آيه 61.
۲- فروغ هدايت ، ص 221.
۳- مناقب ، ج 3، ص 370، منه۱ج ، ج 2، ص 24، كفاية الخصام ، ص 392.
۴- احقاق الحق ، ج 9، از ص 70 تا 1 مفصلا بيان شده است .
۵- كنيه حضرت امير المومنين عليه السلام بوده است .
۶- اين جنگ ، جنگ تبوك بود، پيغمبر صلى الله عليه و آله هنگام عزيمت از مدينه ، على عليه السلام را به جاى خود در مدينه منصوب كرد و فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى يعنى وزير و جانشين من هستى .
۷- فروغ هداست ، ص 221 به نقل از خصائص نسائى ، ص 32، كنز العمال ، ج 6 ص 405.
8- كشاف ، ج 1، ص 134، جواهر طنطاوى ، ج 2، ص 119.
۹- فروغ هدايت ، ص 220
۱۰- اليمزان ، ج 3، ص 246، برهان ، ج 1، ص 179: عياشى ، ج 1، ص 177، مجمع البيان ج 3، ص 452.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت17:19توسط | |

 

امام حسين عليه السلام در آيه تطهير


(انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا ) (۱)
خدا چنين مى خواهد كه هر رجس و آلايش را از شما خانواده نبوت ببرد، و شما از هر عيب پاك و منزه گرداند.
آيه شريفه از نظر سنى
(۲) و شيعه (۳)در فضيلت پيغمبر صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسنين عليهم السلام نازل شده است .
عده اى نيز گفته اند كه درباره زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شده است
(۴) اگر آيه درباره زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله بود، بايد ضمير مونث ذكر مى شد تا به سياق صدر آيه دلالت داشته باشد.
ام سمله مى گويد: آيه تطهير نيز در منزل من در خصوص هفت نفر نازل شده است : جبرئيل و ميكائيل و رسول الله صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام .
سپس مى گويد: من در منزل بودم ، عرض كردم ، يا رسول الله آيا من از اهل بيت توام ؟ فرمود: خير تو از زنان پيامبرى ؟
(۵)
جامع ترمذى به اسنادش از انس بن مالك روايت مى كند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم : كدام يك اهل بيت بيشتر مورد توجه شماست ؟
فرمود: حسن و حسين عليهماالسلام .
مالكى در فصول المهمه صفحه 9از جامع ترمذى نقل مى كند: از وقتى كه آيه تطهير نازل شد قريب شش ماه هر روز رسول الله صلى الله عليه و آله در هنگام نماز به در خانه فاطمه عليهاالسلام مى آمد و آيه تطهير را مى خواند.
حضرت در وقت نزول آيه فرمود:
اللهم اهل بيتى و خاصيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطيرا
(6)
در صحيح مسلم و جامع الاصول روايت شده است : حصين بن سمره از زيدن بن ارقم پرسيد: آيا زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله از اهل بيتند ؟ زيد گفت : نه به خدا قسم ، زيرا كه زن مدتى با شوهر خود است ، چون طلاقش داد به خانه پدرش مى رود و به قوم خود ملحق مى شود و از شوهر به كلى جدا مى شود بلكه اهل بيت او خويشان او هستند كه صدقه برايشان حرام است و هر خانه و به هر كجا بروند از اهل او جدا نيستند. (۷)
آيه تطهير در حق پنج بزرگوار محمد صلى الله عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است . (۸)

عايشه روايت مى كند


حديث 22 از كتاب غاية المرام چنين است :
از متفق عليه بخارى و مسلم از مسند عايشه از مصعب بن شيعه از صفيه دختر شبيه از عايشه دختر ابى بكر روايت كرده كه گفت :
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون آمد و عباى سياه پوشيده بود كه حسن بن على عليه السلام داخل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در زير عبا داخل كرد، بعد از آن امام حسين عليه السلام آمد او را هم داخل عبا كرد بعد از آن فاطمه عليهاالسلام آمد او را نيز داخل كرد، بعد از آن هم على عليه السلام آمد او را نيز داخل كرد، سپس آيه تطهير را تلاوت كرد.
(۹)
ابوسعيد خدرى و انس بن مالك و واثلة بن واسقع و عايشه و ام سلمه مى گويند: آيه تطهير به رسول خدا صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام اختصاص دارد. (۱۰)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است :
النجوم امان لا هل السماء و اهل بيتى امان لامتى
(۱۱)
ستارگان امانند بر اهل آسمان ، و اهل بيت من امانند براى امت من .


امام شافعى


او كه از امامان چهار گانه است اهل سنت است در اشعار معروف خود درباره اهل بيت چنين عرض اخلاص كرده است :

يا آل بيت رسول الله حبكم

فرض من الله فى القران انزله

يكفيكم من عظيم الفخر انكم

من لم يصل عليكم لا صلاة له . (۱۲)

- اى اهل بيت رسول ، دوستى شما فريضه اى است از جانب خداوند كه در قرآن آن را فرود آورده است .
- از فخر بزرگ شما را اين كه بس كه درود بر شما جزء نماز است و هر كس ‍ بر شما درود نفرستد نمازش باطل است .

و لما رايت الناس قد ذهب بهم

مذاهبهم فى ابحر الغى و الجهل

ركبت على اسم الله فى سفن النجا

و هم اهل بيت المطفى خاتم الرسول

و امسكت حبل الله و هو ولاوهم

كما قد امرنا بالتمسك بالحبل (۱۳)

- چون مردم را ديدم كه راههاشان آنها را در درياهاى گمراهى و جهالت انداخته است ، به نام خدا سوار كشتى نجات شدم همانا اهل بيت مصطفى خاتم رسولان .
- آنها كشتى نجاتند، و به ريسمان خدا كه ولاى آنهاست چنگ زدم همچنان كه به ما دستور داده شده كه به اين ريسمان چنگ بزنيم .


ذكر اهل بيت عليهم السلام شفاست

 
ذكر اهل بيت انسان را وسوسه و از هر شك و ريبى حفظ مى كند.
در صواعق الحمرمة از شعبى روايت شده است كه روزى ابوبكر در زمان خلافت خود با جمعى نشسته بود كه على عليه السلام آمد ابوبكر از على عليه السلام استقبال كرد و گفت : هر كس بخواهد نظر كند به سوى بزرگ ترين مردمان از جهت مرتبه ونزديك ترين ايشان از جهت نسبت و فاضل ترين از جهت حالت از ما به رسول الله صلى الله عليه و آله پس نظر كند به سوى آن كه طالع شد، يعنى على مرتضى عليه السلام .
(۱۴)
امام جعفر صادق عليه السلام از پدرش روايت كرده كه فرمود:
ماييم اهل بيت و شجره نبوت و آورنده كتاب آسمانى ، فرشتگان در منزل ما رفت و آمد مى كنند و ماييم خانه رحمت و معدن علم وكمال .
(۱۵)
وقتى آيه تطهير نازل شده ، حضرت عبايى روى على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كشيد و دست به سوى آسمان بلند كرد و فرمود : پروردگارا، اينها اهل بيت منند، از آنها دورگردان هر پليدى و شك را.


دوستى اهل بيت عليهم السلام واجب است


زمخشرى و فخر رازى كه در بحث خلافت به جنگ شيعه مى آيند خود راوى روايتى در موضوع ولاى محبت هستند، فخر رازى از زمخشرى نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
من مات على حب آل محمد مات شهيدا الا و من مات على حب ال محمد مات مغفورا له ، الا و من مات على آل محمد مات تابتا، الا و من مات على حب آل محمد مات مومنا مستكمل الايمان .
هر كس بر دوستى آل محمد مرد شهيد مرده است ، هر كس بر دوستى آل محمد مرد آمرزيده است هر كس بر دوستى آل محمد مرد توبه كار مرده است هر كس بر دوستى آل محمد مرد مومن و كامل ايمان مرده است .
زمخشرى و فخر رازى در ذيل روايت گذشته ، از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود:
(۱۶)
الا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا، الا و من مات على بغعض آل محمد لم يشم رائحة الجنة (۱۷)
هر كسى بر دشمنى آل محمد بميرد كافر مرده است ، هر كس با دشمنى آل محمد بميرد بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد .
هر كس به محبت اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بميرد شهيد مرده است
(۱۸)
على عليه السلام فرمود: فانه من مات منكم على فراشه و هو على معرفة حق ربه و حق رسوله وو اهل بيته مات شهيدا و وقع اجره على الله و استوجب ثواب ما نوى من صالح عمله و قامت النيه مقام اصلاته لسيفه (۱۹)
(هر كس از شما در خوابگاهش بميرد در حالى كه به حق خداى خود و رسولش و اهل بيت او شناسا باشد شهيد مرده است ، و پاداشش با خداست و سزاوار پاداش اعمال شايسته اى است كه در انديشه داشته وو يان انديشه همچون شمشير كشيدن است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد من در خانه ام سلمه در خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا نازل شد، رسول هدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: اين آيه درباره تو و فرزاندانت حسن و حسين و امامانى كه از نسل تو به وجود مى ايند نازل شده است .
گفتم : يا رسول الله ! بعد از تو چند نفر به امامت مى رسند؟
فرمود: پس از من تو امام مى شوى ، بعد تو حسن ، بعد از حسن حسين ، بعد از حسين ، فرزندش على ، بعد از او فرزندش محمد، بعد از محمد فرزندش ‍ جعفر، بعد از جعفر موسى ، بعد از موسى فرزندش على ، بعد از على فرزندش محمد، بعد از محمد فرزندش حسن ، بعد از حسن فرزندش ‍ حجت عليه السلام به امامت خواهند رسيد.
نام هاى ايشان به همين ترتيب بر ساق عرش نوشته بود. از خدا پرسيدم : اينها كيستند؟ فرمود: امامان پس از تو هستند، پاك و معصومند و دشمنانشان ملعون هستند.
(۲۰)
زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله ازاهل بيت نيستند
آيه تطهير از نظر سنى و شيعه بر پنج تن آل عبادت دارد كسانى كه گفته اند اين آيه درباره زنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده در اشتباهند.
اين چند نفر كه گفته اند گفته هايشان بى جاست و ذيلا بيان مى كنيم كه اين افراد و گفته هاى آنان هيچ گونه ارزش و اعتبارى ندارد.
عكرمه مى گويد: تنها زنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله مشمول آيه تطهيرند و آن قدر پافشارى در اين ادعا دارد كه اظهار آمادگى مباهله با منكران مى كند اين مرد متعصب در بازارها با صداى بلند فرياد مى كرد كه آيه تطهير تنها درباره زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شده است در پاسخ بايد گفت : نظريه عكرمه چه امتيازى بز نظريه ديگران دارد ؟او كسى نيست كه بتوان بر گفتارش تكيه كرد چون او از دشمنان على عليه السلام است .
عكرمه از دشمنان سر سخت اميرالمومنين على عليه السلام است و مى توان حدس زد كه نظريه او ناشى از عدوات شخصى با امام عليه السلام است .
سيد بزرگوار معاصر علامه شرف الدين ، در كتاب الكلمة الغراء بى تفضيل الزهراء عليهاالسلام مى گويد: عكرمه كوشش مى كرد مردم را در صف دشمنان على عليه السلام كشاند، و در راه انصراف مردم از آن حضرت و دور كردن از مقام ولايت ، سعى و تلاش پيگيرى داشت او سردسته طايفه مهمى از خوارج است و معتقد بود كه همه مسلمين كافرند و مسلمان واقعى كه از اسلام حقيقى برخوردار است تنها خوارجند.
خالد بن عمران مى گويد: در موسم حج از عكرمه شنيدم كه مى گفت : اگر كليه حاجيان را كه در مناسك حج حضور دارند از دم شمشير بگذرانم به منتهاى آروزى خود رسيده ام .
دومين كسى كه آيه تطهير را درباره زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله تاويل نموده ، مقاتل بن سليمان است .
علامه شرف الدين مى گويد: او از دشمنان سرسخت اميرالمومنين است .
او هم كوشش فراوان داشت حتى المقدور فضايل مسلم على عليه السلام را از اذهان بزاديد، مقاتل از مشبهه است و خدا را به صورت مردم تشبيه مى كرده .
ابوحنيفه درباره وى گفته است : مقاتل در اثبات تشبيه راه افراط پيش گرفته و پروردگار را هم چون خلق مى پندارد.
سومين كسى است كه آيه تطهير را تاويل به بانوان رسول خدا صلى الله عليه و آله مى كند عروة بن زبير است .
در قاموس الرجال در شرح حال عروه مى نويسد: عروه رسما على عليه السلام را دشمنام مى داد و در جنگ هاى كه على عليه السلام بالاجبار به صحنه كارزار كشيده مى شد مقصر اصلى را امام متقين مى دانست و آن قدر در افترا به امام على عليه السلام گستاخ بود كه مى گويد: ابن ابى الحديد از اسكافى روايت كرده و از زهرى و وى از عروه كه عايشه به او گفت : من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم عباس و على شرفياب شدند نبى اكرم صلى الله عليه و آله با مشاهده آن دو بزرگوار آهسته به من گفت : اين دو نفر در هنگام مرگ خارج از روش اسلامند.
(۲۱)

 

۱- سوره احزاب ، آيه 34.
۲- از نظر سنيان ، 41 روايت نقل شده است : غاية المرام ، ص 287.
۳- از نظر شيعه 34 حديث نقل شده است : غاية المرام ، ص 292.
۴- براى توضيح بيشتر به صفحات بعد همين كتاب مراجعه شود كه مخالفان پنج نور الهى را معرفى نموده ايم .
۵
- مجمع الزوائد ، ص 167.
۶- مسند احمد حنبل ، ج 6،ص 304، تفسير برهان ، ج 3، ص 319، النص و الاجتهاد ص 101.
۷- شبهاى پيشاور،ص 608.
۸- درر السمطين ، ص 239.
۹- غاية المرام ، ص 286.
۱۰- مجمع البيان ، ج 8، ص 356.
۱۱- احقاق الحق ، ج 9 ، ص 297.
۱۲- الغدير، ج 3، ص 173، فضائل الخمسه ، ج 1، ص 208.
۱۳- و لاءها ولايتها، ص 37.
۱۴- مناقب المرتضوى ، ترمذى كشفى ، ص 205.
۱۵- كافى ج 1، ص 221.
۱۶- ولاءها و ولايتها، ص 38.
۱۷- كامل بهائى ، عماد الدين طبرى ، ج 1،ص 88.
۱۸- ينابيع الموده ، ص 5.
۱۹- نهج البلاغه ، خظبه 232
۲۰- بررسى مسائل كلى امامت ، ص 209، به نقل از غاية المرام ، ص 293.
۲۱- چهره هاى درخشان اهل بيت عليهم السلام ، ص 43.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت21:40توسط | |

 

                    

لقب اميرالمؤمنين

در مكه جبرئيل، لقب اميرالمؤمنين را به عنوان اختصاص آن به علي بن ابي طالب عليه السلام از جانب الهي آورد، اگر چه اين لقب قبلاً نيز براي آن حضرت تعيين شده بود.

پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم هم دستور دادند تا يك يك اصحابش نزد علي عليه السلام بروند و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنند و السلام عليك يا اميرالمؤمنين بگويند، و بدينوسيله در زمان حيات خود، از آنان اقرار بر امير بودن علي عليه السلام گرفت.

در اينجا ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض به پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم گفتند: آيا اين حقي از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناك شده فرمودند: حقي از طرف خدا و رسولش است، خداوند اين دستور را به من داده است.


 

اعلان رسمي براي حضور در غدير

با اينكه انتظار مي رفت پيامبر خدا در اولين و آخرين سفر حج خود مدتي در مكه بمانند، ولي بلافاصله پس از اتمام حج حضرت به منادي خود بلال دستور دادند تا به مردم اعلان كند: فردا كسي جز معلولان نبايد باقي بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.

غدير كمي قبل از جحفه كه محل افتراق اهل مدينه و اهل مصر و اهل عراق و اهل نجد بود به امر خاص الهي انتخاب شد. در اين مكان، آبگير و درختان كهنسالي وجود داشت. هم اكنون نيز، غدير محل شناخته شده اي در دويست و بيست كيلومتري مكه و به فاصله دو ميل قبل از جحفه به طرف مكه قرار دارد، و مسجد غدير و محل نصب اميرالمؤمنين عليه السلام محل عبادت و زيارت زائران است.

براي مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان - بعد از ده سال دوري از مكه – بدون آنكه مدتي اقامت كنند تا مسلمانان به ديدارشان بيايند و مسايل خود را مطرح كنند، بعد از اتمام مراسم حج فوراً از مكه خارج شدند و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در غدير امر نمودند.

صبح آن روز كه پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم از مكه حركت كردند، سيل جمعيت كه بيش از صد و بيست هزار نفر (و به قولي صد و چهل هزار، و به قول ديگر صد و هشتاد هزار نفر) تخمين زده مي شدند به همراه حضرت حركت كردند. حتي عده اي حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن كه مسيرشان به سمت شمال نبود همراه حضرت تا غدير آمدند.


 

اجتماع خطابه و جزئيات خطبه

همينكه به منطقه كراع الغميم - كه غديرخم در آن واقع شده – رسيدند، حضرت مسير حركت خود را به طرف راست جاده و به سمت غدير تغيير دادند و فرمودند:

أَيُّهَا النَّاسُ أَجِيبُوا دَاعِيَ اللَّهِ أَنَا رَسُولُ اللَّه

اي مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.

و اين كنايه از آن بود كه هنگام ابلاغ پيام مهمي فرا رسيده است.

سپس فرمان دادند تا منادي ندا كند: «همه مردم متوقف شوند و آنانكه پيش رفته اند بازگردند و آنانكه پشت سر هستند توقف كنند» تا آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند. و نيز دستور دادند: كسي زير درختان كهنسالي كه در آنجا بود نرود و آن موضع خالي بماند.

پس از اين دستور همه مركبها متوقف شدند، و كساني كه پيشتر رفته بودند بازگشتند و همه مردم در منطقه غدير پياده شدند و هر يك براي خود جايي پيدا كردند، و كم كم آرام گرفتند.

شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغی زمین سوزنده و به حدی ناراحت کننده بود که مردم و حتی خود حضرت گوشه ای از لباس خود را به سرانداخته و گوشه ای از آن را زیرپای خود قرار داده بودند، و عده ای از شدت گرما عبای خود را به پایشان پیچیده بودند.

از سوی دیگر، پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم سلمان و ابوذر و مقداد را فراخواندند و به آنان دستور دادند تا به محل درختان کهنسال بروند و آنجا را آماده کنند. آنها خارهای زیر درختان را کندند و سنگهای ناهموار را جمع کردند و زیر درختان را جارو کردند و آب پاشیدند. در فاصله بین دو درخت روی شاخه ها پارچه ای انداختند تا سایبانی از آفتاب باشد، و آن محل برای برنامه سه روزه ای که حضرت در نظر داشتند کاملاً مساعد شود.

سپس در زیر سایبان، سنگها را روی هم چیدند و از رواندازهای شتران و سایر مرکبها هم کمک گرفتند و منبری به بلندی قامت حضرت ساختند و روی آن پارچه ای انداختند، و آنرا طوری بر پا کردند که نسبت به دو طرف جمعیت در وسط قرار بگیرد و پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم هنگام سخنرانی مشرف بر مردم باشد تا صدای حضرت به همه برسد و همه او را ببینند.

البته ربیعه بن امیه بن خلف کلام حضرت را برای مردم تکرار می کرد تا افرادی که دورتر قرار داشتند مطالب را بهتر بشنوند.


 

پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما السّلام بر فراز منبر

انتظار مردم به پایان رسید. ابتدا منادی حضرت ندای نماز جماعت داد، و سپس نماز ظهر را به جماعت خواندند.

بعد از آن مردم ناظر بودند که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم بر فراز آن منبر ایستادند و امیرالمؤمنین علیه السلام را فراخواندند و به ایشان دستور دادند بالای منبر بیایند و در سمت راستشان بایستند. قبل از شروع خطبه، امیرالمومنین علیه السلام یک پله پایین تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ایستاده بودند.

سپس آن حضرت نگاهی به راست و چپ جمعت نمودند و منتظر شدند تا مردم کاملاً جمع شوند. پس از آماده شدن مردم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم سخنرانی تاریخی و آخرین خطابه رسمی خود را برای جهانیان آغاز کردند.


 

دو اقدام عملی بر فراز منبر

در اثناء خطبه، پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم دو اقدام عملی بر فراز منبر انجام دادند که بسیار جالب توجه بود:

1- علی بن ابی طالب علیه السلام بر فراز دست پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم

پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم پس از مقدمه چینی و ذکر مقام خلافت و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام، برای آنکه تا آخر روزگار راه هرگونه شک و شبهه بسته باشد و هر تلاشی در این راه در نطفه خنثی شود، ابتدا مطلب را به طور لسانی اشاره کردند، و سپس به صورت عملی برای مردم بیان کردند. بدین ترتیب که ابتدا فرمودند:

باطن قرآن و تفسیر آنرا برای شما بیان نمی کند مگر این کسی که من دست او را می گیرم و او را بلند می کنم و بازویش را گرفته او را بالا می برم. 

بعد از آن، حضرت گفته خود را عملی کردند، و بازوی علی بن ابی طالب علیه السلام را گرفتند. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام دست خود را به سمت صورت حضرت باز کردند تا آنکه دستهای هر دویشان به سوی آسمان قرار گرفت. سپس پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم امیرالمومنین علیه السلام را از جا بلند کردند تا حدی که پاهای آن حضرت محاذی زانوهای پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم قرار گرفت و مردم سفیدی زیر بغل آن دو را دیدند، که تا آن روز دیده نشده بود. در این حال فرمودند:

هر کس من مولی و صاحب اختیار اویم این علی مولی و صاحب اختیار اوست.

2- بیعت با قلبها و زبانها

اقدام دیگر حضرت آن بود که چون بیعت گرفتن از فرد فرد آن جمعیت انبوه، ار طرفی غیر ممکن بود و از سوی دیگر امکان داشت افراد به بهانه های مختلف از بیعت شانه خالی کنند و حضور نیابند، و در نتیجه نتوان التزام عملی و گواهی قانونی از آنان گرفت، لذا حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند: ای مردم، چون با یک کف دست و با این وقت کم و با این سیل جمعیت، امکان بیعت برای همه وجود ندارد، پس شما همگی این سخنی را که من می گویم تکرار کنید و بگویید:

ما فرمان تو را که از جانب خداوند درباره علی بن ابی طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندی اطاعت می کنیم و به آن راضی هستیم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر این مدعا بیعت می کنیم ... عهد و پیمان در این باره برای ایشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و ضمایر و دستمان گرفته شد. هر کس به دستش توانست وگرنه با زبانش بدان اقرار کرده است.

پیداست که حضرت، عین کلامی را که می بایست مردم تکرار کنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص کردند تا هر کس به شکل خاصی برای خود اقرار نکند، بلکه همه به آنچه حضرت از آنان می خواهد التزام دهند و بر سر آن بیعت نمایند.

وقتی کلام پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم پایان یافت همه مردم سخن او را تکرار کردند و بدینوسیله بیعت عمومی گرفته شد.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت21:33توسط | |

                  

                

 

 

اهميت حجه الوداع

هجرت پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم و خروج آن حضرت از مكه معظمه نقطه عطفي در تاريخ اسلام به شمار مي آيد و بعد از اين هجرت، حضرت سه بار به مكه سفر كرده اند.

بار اول در سال هشتم پس از صلح حديبيه به عنوان عمره وارد مكه شدند و طبق قراردادي كه با مشركين بسته بودند فوراً بازگشتند.

بار دوم در سال نهم به عنوان فتح مكه وارد اين شهر شدند، و پس از پايان برنامه ها و برچيدن بساط كفر و شرك و بت پرستي به طائف رفتند و هنگام بازگشت به مكه آمده و عمره بجا آوردند و سپس به مدينه بازگشتند.

سومين و آخرين بار بعد از  هجرت كه پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم وارد مكه شدند در سال دهم هجري بعنوان حجه الوداع بود كه حضرت براي اولين بار به طور رسمي اعلان حج دادند تا همه مردم در حد امكان حاضر شوند.

در اين سفر دو مقصد اساسي در نظر بود، و آن عبارت بود از دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براي مردم به طور كامل و رسمي تبيين نشده بود: يكي حج، و ديگري مسئله خلافت و ولايت و جانشيني بعد از پيامبر صلي الله عليه و اله و سلم.


                          

آغاز سفر حج

پس از اعلان عمومي، مهاجرين و انصار و قبايل اطراف مدينه و مكه و حتي بلاد يمن و غير آن بسوي مكه سرازير شدند تا جزئيات احكام حج را شخصاً از پيامبرشان بياموزند و در اولين سفر رسمي حضرت، به عنوان حج شركت داشته باشند. اضافه بر آنكه حضرت اشاراتي فرموده بودند كه امسال سال آخر عمر من است و اين مي توانست باعث شركت همه جانبه مردم باشد.

جمعيتي حدود يكصد و بيست هزار نفر (گاهي بيشتر از آن را هم نقل كرده اند) در مراسم حج شركت كردند كه فقط هفتاد هزار نفر آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند، بطوريكه لبيك گويان از مدينه تا مكه متصل بودند.

حضرت چند روز به ماه ذي الحجه مانده از مدينه خارج شدند و بعد از ده روز طي مسافت در روز سه شنبه پنجم ذي الحجه وارد مكه شدند.

اميرالمومنين عليه السلام هم كه قبلاً از طرف حضرت به يمن و نجران براي دعوت به اسلام و جمع آوري خمس و زكات و جزيه رفته بودند به همراه عده اي در حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن براي ايام حج به مكه رسيدند.

با رسيدن ايام حج در روز نهم ذي الحجه حضرت به موقف عرفات رفتند و بعد از آن اعمال حج را يكي پس از ديگري انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براي مردم بيان فرمودند.


 

خطابه اول در مني

در عرفات دستور الهي نازل شد كه علم و ودايع انبياء عليهم السلام را به علي بن ابي طالب عليه السلام منتقل كند و او را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفي كند.

در مني پيامبر صلي اله عليه و اله و سلم اولين خطابه خود را ايراد فرمودند كه در واقع يك زمينه سازي براي خطبه غدير بود. در اين خطبه ابتدا اشاره به امنيت اجتماعي مسلمين از نظر جان و مال و آبروي مردم نمودند، و سپس خونهاي بناحق ريخته شده و اموال بناحق گرفته شده در جاهليت را رسماً مورد عفو قرار دادند تا كينه توزيها از ميان برداشته شود و جوّ اجتماع براي تامين امنيت آماده شود. سپس مردم را برحذر داشتند كه مبادا بعد از او اختلاف كنند و بر روي يكديگر شمشير بكشند.

در اينجا تصريح فرمودند كه:

اگر من نباشم علي بن ابي طالب در مقابل متخلفين خواهد ايستاد.

سپس حديث ثقلين بر لسان مبارك حضرت جاري شد و فرمودند:

من دو چيز گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم كه اگر به اين دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمي شويد: كتاب خدا و عترتم يعني اهل بيتم.

اشاره اي هم داشتند به اينكه عده اي از همين اصحاب من روز قيامت به جهنم برده مي شوند.

نكته جالب توجه اينكه در اين خطابه، اميرالمومنين عليه السلام سخنان حضرت را براي مردم تكرار مي كردند تا آنان كه دورتر بودند بشنوند.


 

خطابه دوم در مسجد خيف در مني

در روز سوم از توقف در مني، بار ديگر حضرت فرمان دادند تا مردم در مسجد خيف اجتماع كنند. در آنجا نيز خطابه اي ايراد فرمودند كه ضمن آن صريحاً از مردم خواستند كه گفته هاي ايشان را خوب به خاطر بسپارند و به غائبان برسانند.

در اين خطبه به اخلاص عمل و دلسوزي براي امام مسلمين و تفرقه نينداختن سفارش فرمودند و تساوي همه مسلمانان در برابر حقوق و قوانين الهي را اعلام كردند. بعد از آن بار ديگر متعرض مسئله خلافت شدند و حديث ثقلين بر لسان حضرت جاري شد، و بار ديگر براي غدير زمينه را آماده كردند.

در اين مقطع، منافقين كاملاً احساس خطر كردند و قضيه را جدي گرفتند و برنامه هاي خود را آغاز كردند و پيمان نامه نوشتند و هم قسم شدند.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت21:30توسط | |