به یاد ارباب تشنه لب
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها دخت پاک و مطهر عالیترین عنصر خلقت، محمد مصطفی(ص) و یگانه کفو و همتای امیرالمؤمنین(ع) مورد احترام خاک تا افلاک و ملک تا ملکوت اعلی است. گاهی شکوه بانوی بزرگ جهان که خلقت جهان، در گرو آن حوریه منزه است، چنان دل و جان بشر خاکی را لبریز میسازد که توان سخن گفتن را از آدمی میگیرد. جایگاه رفیع فاطمه اطهر خیره کننده دیدگان هربیناست. شخصیتی که تنها پیشوایان معصوم(ع) او را شناختند و دیگران تنها زوایایی از شخصیت آن بانوی بزرگ اسلام را خواهند شناخت. از اینرو، در این نوشتار مختصر، برآنیم ابعاد شخصیتی آن حضرت را در کلمات گوهربار پیشوایان معصوم(ع) که همتای آن حضرتند، مورد بررسی قرار دهیم. پیامبر اکرم(ص) در موارد گوناگون و به مناسبتهای مختلف و با تعابیر متفاوت مقام و عظمت فاطمه(س) را ستوده است. آن حضرت که خود مربی فاطمه(س) بوده و در پرورش جنبههای وجودی او بزرگترین نقش را داشته است، بهتر از هر کس میتواند درباره وی و ویژگیهای والایش سخن بگوید. بنابراین، شایسته است برخی سخنان گوهربار پیامبر(ص) را که در شأن و عظمت آن بانوی بزرگ بیان شده، مرور نماییم. فاطمه، برترین زنان عالم است؛ پیامبر اکرم(ص) در مناسبتهای بسیار فرمود: فاطمه(س) بهترینِ زنان جهان است. روزی علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) در محضر پیامبر(ص) بودند، که آن حضرت فرمود: پروردگارا! تو خود میدانی اینان اهلبیت و گرامیترین انسانها نزد من هستند؛ پس دوست بدار کسانی که اینها را دوست میدارند و دشمن بدار کسانی که اینان را دشمن میدارند .. . و کمک کن کسانی را که به اینها کمک میکنند و آنان را از هر ناپاکی، پاک گردان و آنان را از هر گناهی در امان بدار؛ آنگاه، فرمود: یا علی! تو امام امت و جانشین من هستی، که مومنان را به سوی بهشت هدایت میکنی و گویا میبینم دخترم «فاطمه» در حالی که بر اسبی از نور سوار است و فرشتگان زیادی اطراف اویند، وارد صحنه قیامت میشود، و زنان مؤمن امتم را به بهشت سوق میدهد. پس هر زنی که در شبانهروز نماز بخواند و روزه به جا آورد و حج کند و زکات مالش را بپردازد و از شوهرش اطاعت کند و بعد از من، ولایت «علی» را بپذیرد، با شفاعت دخترم فاطمه وارد بهشت میشود؛ او سرور زنان جهان است. سؤال شد، آیا فاطمه(س) سرور زنان این جهان است؟ فرمود: مریم دختر عمران، بانوی زنان زمان خود بود؛ ولی، فاطمه(س) سرور همه زنان جهان از اولین و آخرین است. او هنگامی که در محراب عبادت میایستد، هفتادهزار فرشته از فرشتگان مقرّب الهی بر او سلام گفته و همان ندایی را که به مریم میگفتند، او را نیز مورد خطاب قرار داده و میگویند: «ان الله اصطفاکِ و طهرّکِ و اصطفاکِ علی نساء العالمین؛ همانا خداوند تو را برگزید و پاکیزه گردانید و در میان زنان جهان تو را برتری داد.» عایشه میگوید: روزی صدیقه طاهره نزد پیامبر(ص) آمد در حالی که حرکت او از فاطمه سؤال کردم: چرا گریه میکنی؟ قبل از جواب فاطمه(س)، بار دیگر پیامبر سخنی آهسته با دختر خود گفت و زهرا(س) از این خبر خوشحال شد و خندید. من گفتم: تا امروز چنین خوشحالی همراه با غم ندیدم. سبب این دو را از ایشان جویا شدم. فاطمه(س) در جواب فرمود: من راز پدر را افشاء نمیکنم. این راز همچنان پوشیده ماند تا زمانی که پیامبر خدا(ص) رحلت فرمود؛ آنگاه بار دیگر سؤال را با ایشان مطرح کردم، فاطمه(س) در پاسخ فرمود: در آن روز پیامبر به من فرمود: جبرئیل در هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه میکرد، ولی امسال دو بار. من از این امر متوجه شدم که زمان رحلتم فرا رسیده است و تو از خاندان من، نخستین کسی هستی که به من ملحق میشوی. از این سخن پیامبر(ص) ناراحت شدم. سپس فرمود: آیا خوشحال نمیشوی که به تو خبر دهم: «برترین زنان بهشت یا زنان با ایمان هستی؟! از شنیدن این خبر خوشحال شدم و خندیدم.» «سیده» زنی است که برتر از دیگران باشد. ملاکهای فضیلت معیارهای مادی و زودگذر نیست که این مرام کمخردان است، بلکه معیار برتری در نظام ارزشی اسلام فضایل خاص معنوی است، از این رو فاطمه(س) سیدة نساء معرفی شده است. فاطمه(س) برترین زنهای جهان است و مطرح شدن او به عنوان یکی از بهترین چهار زن جهان (خدیجه همسر پیامبر(ص)، مریم دختر عمران، آسیه دختر مزاحم) منافاتی با این احادیث که فاطمه(س) را بهترین زنان میداند، ندارد؛ زیرا جمع این احادیث به این است که، زهرا(س) برترین آن چهار زن است. چنان که رسول خدا(ص) خطاب به حذیفه فرمود: فرشتهای که تاکنون به زمین نیامده بود، از خداوند اجازه گرفت و به زمین آمد تا به من سلام کند و مژده دهد: که فاطمه سرور زنان بهشت است و حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند. آیه تطهیر درباره فاطمه است؛ «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا؛ خداوند اراده کرد که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهلبیت پیامبر بزداید و شما را از هر عیبی پاک و منزه نماید.» ابن عربی در شرح این آیه شریفه میگوید: «رجس، عبارت است از هرچیزی که موجب پستی انسان بوده و بر اهلبیت(ع) ناروا باشد؛ زیرا در زبان عرب به هر آلودگی «رجس» اطلاق میگردد...». نکته بسیار حائز اهمیت در خصوص این آیه شریفه این است که پیامبر اکرم(ص) پس از نزول آن در طی شش ماه، همهروزه که از مقابل خانه فاطمه(س) عبور میکرد و راهی مسجد میشد، در مقابل خانه دخترش میایستاد و میفرمود: «الصلوة اهلالبیت؛ ای اهلبیت پیامبر! نماز» و آنگاه، این آیه (تطهیر) را قرائت میکرد. شأن نزول این آیه شریفه از زبان «امسلمه» که در منابع اهلسنت و شیعه نقل شده، چنین است، او میگوید: این آیه در خانه من نازل شد، در حالی که علی و فاطمه و حسن و حسین حاضر بودند؛ سپس پیامبر آنان را جمع کرد و عبایی بر سر آنان کشید و عرضه داشت: «اللهم ان لکل نبی اهلاً و ثقلاً و هؤلاء اهلبیتی و ثقلی؛ خدایا! هر پیامبری را اهلی و ثقلی است؛ اینها اهلبیت و سرمایه و ثقل من هستند.» عرض کردم: ای رسول خدا! آیا من از اهل تو نیستم؟ فرمود: تو خوبی؛ ولی، اینان خاندان (و ثقل) منند. اختصاص «اهلبیت» به این پنج تن بزرگوار در این آیه شریفه، به قدری واضح است که امام علی(ع) در احتجاج با خلفا، به آن استناد میجوید و آنان نیز بدون درنگ استشهاد حضرت را تصدیق میکنند. فاطمه محور حق و باطل است؛ در روایات مختلف و به مناسبتهای گوناگون از پیامبر(ص) نقل شده است که فرمود: «انّ الله لیغضب لغضب فاطمه و یرضی لرضاها؛ خداوند به هنگام خشمگین شدن فاطمه خشمگین میشود؛ و هنگام خشنودی او خشنود میگردد.» و در برخی روایات چنین نقل شده است: «انها بضعة منی یؤذینی ما آذاها؛ او پاره تن من است، هر که او را آزرده نماید، مرا آزرده کرده است.» و در بعضی نقلها اضافه شده است: «... و یسرّنی ما سرّها؛ آنچه او را شاد نماید، مرا شاد میگرداند.» ابن قتیبه دینوری مینویسد: «... فاطمه(س) به «ابوبکر و عمر» فرمود: شما را به خدا آیا نشنیدید که پیامبر(ص) فرمود: خشنودی فاطمه، خشنودی من و خشم او خشم من است. پس هر کس دخترم «فاطمه» را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسی که او را خشنود کند، مرا خشنود کرده است و هر آن شخص که او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است؟ آنان گفتند: بلی؛ ما این سخن را از آن حضرت شنیدیم؛ آنگاه، به آنان فرمود: من شهادت میدهم که شما مرا به خشم آوردید...». از روایات درمییابیم که اگر کسی فاطمه(س) را خشمگین کند، رسول خدا(ص) را به خشم آورده است و از آنجا که رسول خدا(ص) جز برای خدا و مطابق رضای او خشمگین نمیشود، پس خشم فاطمه(س) نیز فقط برای خداست. بنابراین روشن میشود که در فاطمه(س) چیزی جز خدا، سهم و شریک نیست و این همان تطهیر و توحید خالص و عصمت است. براین اساس، غضب و رضای آن بانوی بزرگ اسلام، مساوی غضب و رضای حقتعالی است. یعنی، او محور حق و باطل است. در اطاعت خداوند، مددکار نیکویی بود؛ امام علی(ع) در پاسخ پیامبر(ص) که پرسید: همسرت را چگونه یافتی؟ عرضه داشت: بهترین یاور در اطاعت از خداوند. آنگاه، پیامبر(ص) از فاطمه(س) درباره علی(ع) پرسید: آن حضرت در پاسخ عرضه داشت: او را بهترین شوهر یافتم؛ سپس پیامبر(ص) در حق آن دو گوهر پاک، دعا کرد و در ضمن دعا عرض کرد: پروردگارا! به فرزندان این دو برکت ده و آنان را از پیشوایان جامعه قرار ده، حضرت فاطمه(س) با تمام توان در مقابل دسیسههای منافقان ایستادگی نمود و با شیوههای مختلف از حریم دین و ولایت علی(ع) دفاع کرد؛ تا جایی که با بذل جان و پیگیری سیاست بینظیر، دلهای مستعد را متوجه حقانیت مولی علی(ع) ساخت. پس از رحلت رسول اکرم(ص) که خلافت غصب شد و «فدک» را از او گرفتند، همراه زنان بنیهاشم به مسجد آمد و در جمع مسلمانان حاضر، در خطبهای غرّا که پشت پرده خواند، از بدعتها، ستمها، حقکشیها، فراموش کردن وصیّت پیامبر و احیای سنتهای جاهلی انتقاد کرد. او در اثبات حق و مقابله با انحراف در رهبری امت اسلامی، از هیچ کوششی فروگذار نکرد و این امر را تکلیف خود میدانست. گاهی شبها همراه علی(ع) به در خانه مهاجرین و انصار میرفت و حمایت از ولایت و وصیّت رسول خدا را در یادها زنده میکرد و آنان را به دفاع از حقّ شوهرش در مسئله خلافت و حقّ خودش فرامیخواند، اگرچه جز کلامی سرد و بیمهر نمیشنید! آن بانوی بزرگوار، عنایت ویژهای به مسئله دفاع از امامت و ولایت امام علی (ع) داشت و به عنوان یک وظیفه اجتماعی در قالبهای مختلف، بدان اهتمام و جدّیت میورزید. در مسئله «فدک» آن چیزی که جوهر اصلی کارها و پیگیریهای حضرت فاطمه(س) بود، همان دفاع از «حقّ ولایت حضرت امیرمؤمنان(ع)» بود. در آن هنگامه غمآلود مدینه که علی(ع) را به زور برای بیعت با ستمگران به مسجد میبردند، فاطمه(س) به میان جمعیت آمد و بین امام و آنان قرار گرفت و فرمود: سوگند به خدا، نمیگذارم پسر عموی مرا ظالمانه به سوی مسجد ببرید. وای بر شما چه زود به خدا و رسولش خیانت کردید، با اینکه رسول خدا(ص) پیروی از ما و دوستی با ما را به شما سفارش کرده است...؛ آنگاه که امام را مظلومانه و با ستم به مسجد بردند، حضرت زهرا(س) وارد مسجد شد و فرمود: رها کنید پسر عموی مرا. قسم به آن خدایی که محمد را به حق برانگیخت، اگر از علی دست برندارید، گیسوان خویش را پریشان کرده و پیراهن رسول خدا را بر سر افکنده در برابر خدا فریاد خواهم زد. در مسجد وقتی که «عمر» با شمشیر برهنه، علی(ع) را تهدید کرد که اگر بیعت نکنی، گردنت را میزنم، در این هنگام حضرت زهرا(س) خطاب به ابوبکر فرمود: ای ابوبکر! آیا میخواهی شوهرم را از دستم بگیری؟ سوگند به خدا اگر دست از او برنداری، موی سرم را پریشان میکنم و گریبان چاک زده کنار قبر پدرم، رسول خدا(ص)، میروم. سپس دست امام حسن و حسین(ع) را گرفت و به سوی قبر پیامبر به راه افتاد. حضرت علی(ع) به سلمان فرمود: سلمان! فاطمه(س) را دریاب، گویی دو طرف مدینه را مینگرم که به لرزه درآمده، سوگند به خدا، اگر او گریبان چاک نماید و کنار قبر پیامبر نفرین و ناله سر دهد، دیگر مهلتی برای مردم مدینه باقی نمیماند و زمین همه آنها را در کام مرگبار خود فرو میبرد. سلمان شتابان خدمت حضرت زهرا(س) رسید و گفت: ای دختر محمّد(ص)! خداوند پدرت را مایه رحمت جهانیان قرار داده است، خواهش میکنم به خانه برگرد و نفرین در حق مردم نادان مکن. حضرت پاسخ داد: ای سلمان! آنها قصد جان علی (ع) را دارند، من در شهادت علی(ع) نمیتوانم صبر کنم، صبرم تمام شده. .. سلمان گفت: امام علی(ع) مرا فرستاد و فرمود که به شما بگویم: به خانه بازگردید و نفرین نکنید. وقتی که حضرت زهرا(س) پیام امام را شنید، فرمود: حال که شوهر و امام من فرمان داده که به خانه بازگردم، میروم و صبر میکنم و از او اطاعت میکنم. بعد از این که دست از امام برداشتند، امام علی(ع) تنها و مظلوم از مسجد مدینه بیرون آمده و راه خانه را در پیش گرفت. حضرت زهرا(س) به شوهر معصوم خود نگریسته و فرمود: علی جان! جانم فدای جان تو، جان و روح من سپر بلاهای جان تو. یا ابالحسن (ع)! همواره با تو خواهم بود. اگر تو در خیر و نیکی به سر بری، با تو خواهم زیست و با تو خواهم بود. آری، تا زهرا(س) زنده بود، علی(ع) حامی نیرومندی داشت. به تعبیر بعضی از بزرگان: «به خاطر فاطمه(س)، حُرمت حضرت امیرمؤمنان(ع) را تا حدّی پاس میداشتند؛ اما پس از شهادت آن مظلومه، علی(ع) تنها و بیپناه و مظلومتر شد.» در یک جمله، فاطمه، فدایی امامت و رهبریت شد. علی(ع) پیوسته به همسری با حضرت فاطمه(س) افتخار مینمود؛ چنان که در دیوان منسوب به آن حضرت، در ضمن اشعاری به وجود همسری با فاطمه(س) و قرابت با رسول خدا(ص) مباهات نموده است که ترجمه چند بیت از آن اشعار چنین است: «من به نعمتی که فرازنده هفتآسمان برای من فرستاد و مرا به آن اختصاص داد، افتخار میکنم. در اطراف میدان جنگ کسی را همانند من نمییابی. من در اسلام آوردن از دیگران سبقت گرفتم؛ آنگاه که طفلی زیبا بودم، به اسلام گرویدم. من به محمد(ص) نزدیکتر از دیگران هستم. اگر کسی هست بیاید و بررسی کند. مرا از علم آن قدر سرشار ساخت تا فقیه گردیدم. افتخار من نسبت به تمام مردم به واسطه خویشاوندی با رسول خدا(ص) بیشتر است؛ زیرا آن حضرت پدر زن من و پدر فرزندانش میباشد. پس افتخار میکنم که رسول خدا(ص) مرا داماد کرد و فاطمه(س) را به ازدواج من درآورد.» و نیز فرمود: «زهرا(س) محبوبی است که حبیب دیگری نمیتواند جای او را بگیرد و برای غیر او در قلب من جایی نیست.» حضرت علی(ع) در موارد گوناگونی برای اثبات حقانیت خود به داشتن همسری چون فاطمه(س) استناد میکرد؛ از جمله: 1. در جریان سقیفه علی(ع) ضمن برشمردن فضایل و کمالات خویش و این که او باید بعد از پیامبر(ص) رهبری و هدایت جامعه اسلامی را عهدهدار شود، به ابوبکر فرمود: تو را به خدا سوگند میدهم! آیا آن کسی که رسول خدا او را برای همسری دخترش «فاطمه» برگزید و فرمود: «خداوند او را به همسری تو (علی) درآورد، من هستم یا تو؟! ابوبکر پاسخ داد: تو هستی.» 2. در جریان شورای ششنفره که به توصیه خلیفه دوم برای انتخاب جانشین وی 3. معاویه در دوران حکومت غاصبانهاش به علی(ع) نامهای مینویسد و برای خود افتخارها و امتیازهای علی(ع) را مدعی میشود. علی(ع) در پاسخ، ضمن رد امتیازهای بی اساس معاویه، به فضیلتها و امتیازهای خود اشاره کرده، میفرماید: نمیبینی مردمی از مهاجران را در راه خدا شهید نمودند که همگان از فضیلتی برخوردار بودند، تا آن که شهید ما حمزه شربت شهادت نوشید و به «سیدالشهداء» ملقب گردید، و چون رسول خدا(ص) بر او نماز خواند، به گفتن هفتاد تکبیر او را مخصوص گرداند؟! نمیبینی مردمانی در راه خدا دست خود را دادند و ذخیرهای از فضیلت برای خود نهادند، و چون یکی از ما را ضربتی رسید و دست وی جدا گردید (جعفر بن ابی طالب)، «طیارش» خواندند که در بهشت به سر برد و «ذوالجناحین» که با دو بال پرد؟! و اگر نبود که خدا خود ستودن را نهی کرد، گوینده (علی) فضیلتهای فراوانی برمیشمرد که دلهای مؤمنان با آن آشناست و در گوش شنوندگان خوش آواست...آنگاه فرمود: پیامبر(ص) از میان برخاست و دروغگو ابوجهل از شماست. اسدالله از ماست و «اسدالاحلاف» از شماست. دو سید جوانان اهل بهشت از ماست و «صبیة النار» از شماست، کودکانی که نصیب آنان آتش گردید. «...منا خیر نساء العالمین، و منکم حمالة الحطب، و فی کثیر مما لنا و علیکم؛ بهترین زنان جهان افتخار ما و آن هیزمکش ننگ شماست. و بسیاری از این قبیل افتخارها و ننگها که مرز میان هاشمیان و امویان است. این فضیلتها از ماست و آن فضیلتها از شماست...». در این فراز از سخنان علوی دو شخص از دو حزب رودر روی هم معرفی شده است، که هردو از نظر جنسیت در شمار بانوان هستند. از حزبالله، حضرت «فاطمه(س)» و از حزب شیطان، «ام جمیل» عمه معاویه و همسر ابولهب. اگر از نظر خصوصیتهای فردی به موضوع بنگریم، کفر ام جمیل و ایمان حضرت فاطمه(س) بر ما بسی روشن میشود. اگر در جنبههای اجتماعی آن تعمق کنیم، آنها در در دو جبهه مخالف، یکی برای نابودی اسلام و رسول اکرم(ص) میکوشد و دیگری برای سرافرازی اسلام آیین احمدی تلاش میکند. از اینرو، درباره یکی سوره «تبت» فرود میآید و در شأن و عظمت دیگری سوره «کوثر» نازل میشود. امام حسن(ع) در موارد متعددی درباره مادر گرامیش، سخن گفته است، از جمله نقل شده است: مادرم را در شب جمعهای دیدم که پیوسته در حال رکوع و سجود بود تا این که صبح دمید و شنیدم که مردان و زنان با ایمان را نام میبرد و بسیار برای آنان دعا میکرد؛ اما ندیدم حتّی یک بار برای خود دعا کند. از روی تعجّب گفتم: مادر! چرا برای خودت دعا نمیکنی و از خدا چیزی نمیخواهی؛ همانگونه که برای دیگران دعا میکنی؟ مادرم در پاسخ فرمود: «یا بُنیَّ! اَلْجار ثُمّ الدّار؛ فرزندم! اوّل همسایه، سپس اهل خانه.» امام حسین(ع) در موارد متعددی از مادرش فاطمه(س) به عظمت یاد کرده و از این که مادری، چون فاطمه دارد، مباهات میکند و آن را از امتیازات و برتری خود بر دیگران میشمارد. چنان که در جریان عاشورا این موضوع به روشنی مشاهده میشود. چهارمین پیشوای شیعیان، امام سجاد (ع)، نیز در مواردی در شأن و عظمت و مرتبت فاطمه(س) سخن گفته است؛ از جمله: امام سجاد(ع) میفرماید: در روز عاشورا، پدرم مرا در حالی که خون از بدنش میجوشید، به سینه چسبانید و فرمود: پسرم! دعایی را که مادرم فاطمه زهرا(س) به من آموخته است و او خود از رسول خدا فرا گرفته و پیامبر آن را از جبرییل فرا گرفته که به هنگام گرفتاری و نیاز شدید و مشکلی که برای وی پیش میآمد بخواند، از من فرا گیر و بخوان: «بحق یس و القرآن الحکیم و بحق طه و القرآن العظیم یا من یقدر علی حوائج السائلین، یا من یعلم ما فی الضمیر، یا منفس عن المکروبین یا مفرج عن المغمومین، یا راحم الشیخ الکبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لا یحتاج الی التفسیر صلی علی محمد و آل محمد.» از امام باقر(ع) درباره مقام و عظمت حضرت فاطمه(س) روایات بسیاری نقل شده است. چنان که نقل شده «جابر» به امام باقر(ع) عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! من به فدایت گردم! درباره فضیلت جدهات، «فاطمه(س)» حدیثی برایم نقل کن که هر گاه آن را برای شیعیان نقل کنم، خوشحال شوند. حضرت فرمود: پدرم از جدم و او از رسول خدا نقل میکند: چون روز قیامت فرا میرسد... ، برای پیامبران و انبیای الهی، منبرهایی از نور نصب میکنند که منبر من از همه بالاتر است. آنگاه، خداوند فرمان میدهد: ای محمد! سخنرانی کن. من هم چنان سخنانی میگویم که هیچ کدام از پیامبران همانند آن را نشنیده باشند. آنگاه برای اوصیاء منبرهایی از نور نصب میکنند و برای وصی من علی در وسط آن منبرها، منبری نصب میشود که از همه آنها بالاتر است. سپس خداوند فرمان میدهد: ای علی! خطبه بخوان و علی سخنانی بیان میکند که هیچ کس از اوصیاء، همانند آن را نشنیده باشند. آنگاه، برای فرزندان پیامبران منبرهایی نصب میشود و برای دو فرزندم، (حسن و حسین) منبری از نور نصب میشود و به آنها گفته میشود: سخن بگویید. آنان چنان سخنانی بر زبان جاری کنند که هیچ کدام از فرزندان پیامبران، همانند آن را نشنیده باشند. آنگاه جبرئیل ندا میدهد: فاطمه دختر محمد کجاست؟ سپس خداوند از اهل محشر میپرسد: امروز عظمت از آن کیست؟ محمد و علی و حسن و حسین میگویند: از خدای یکتای قهار. آن گاه خداوند میفرماید: ای اهل محشر! امروز من کرامت را برای محمد و علی و حسن و حسین و فاطمه قرار دادم. سرها را پایین بیندازید و چشمها را فرو بندید، چون فاطمه میخواهد به بهشت برود. سپس جبرئیل ناقهای از ناقههای بهشتی میآورد و حضرت فاطمه بر آن سوار میشود و در حالی که فرشتگان زیادی او را احاطه کردهاند، وی را به بهشت میآورند. فاطمه هنگامی که به نزدیک بهشت میرسد، درنگ مینماید. خداوند میفرماید: درنگ شما برای چیست؟ فاطمه عرضه میدارد: پروردگارا! دوست دارم در چنین روزی مقامم شناخته شود. خداوند میفرماید: ای دختر حبیبم! برگرد و نظر افکن و هر کس را که دوستی تو یا دوستی یکی از فرزندان تو در دلش باشد، او را گرفته و وارد بهشت کن. سپس امام باقر(ع) فرمود: به خدا سوگند! ای جابر! در آن روز فاطمه شیعیان و دوستانش را همانند پرندهای که دانه خوب را از دانه بد جدا میکند، از بین جمعیت جدا میکند، هنگامی که شیعیان آن حضرت همراهش به نزدیک بهشت رسیدند، آنان نیز درنگ میکنند. خداوند میفرماید: ای دوستان من! درنگ شما برای چیست، در حالی که فاطمه درباره شما شفاعت کرده است؟ آنان پاسخ میدهند: دوست داریم در چنین روزی منزلت ما روشن شود. خداوند میفرماید: دوستان من! نظر افکنید و هر کس که به جهت محبت فاطمه، شما را دوست میدارد یا شما را مهمانی کرده یا به شما لباس داده یا شربت آبی به شما داده یا در غیاب شما از شما دفاع کرده، برگیرید و همراه خود به بهشت ببرید. سپس امام باقر(ع) فرمود: ای جابر! در آن روز باقی نمیمانند، مگر افراد شک کننده یا کافر یا منافق (و بقیه از برکت وجود فاطمه به بهشت می روند!) همچنین آن حضرت در روایتی دیگر میفرماید: در روز قیامت بر پیشانی هر فردی، مؤمن یا کافر نوشته شده است. پس به یکی از محبان اهلبیت(ع) که گناهانش زیاد است، دستور داده میشود به جهنم برده شود. در آن هنگام، فاطمه(س) میان دو چشمش را میخواند که نوشته شده است: دوستدار اهلبیت. پس به خدا عرضه میدارد: الهی و سیدی! تو مرا فاطمه نامیدی و دوستان و فرزندانم را به وسیله من از آتش دور ساختی و وعده تو حق است و هرگز خلف وعده نمیکنی. ندا میرسد: فاطمه! راست گفتی؛ من تو را فاطمه نامیدم و به وسیله تو، دوستان و پیروانت و دوستان فرزندانت و پیروانشان را از آتش دور گردانیدم. وعده من حق است و هرگز تخلف نمیکنم. اینکه میبینی دستور دادم بندهام را به دوزخ برند، بدین جهت بود که دربارهاش شفاعت کنی و شفاعتت را بپذیرم تا فرشتگان، پیامبران، رسولان و همه مردم از منزلت و مقامت آگاهی یابند. حال بنگر، دست هرکه بر پیشانیاش «مؤمن» نوشته شده، بگیر و به بهشت ببر. علامه مجلسی (ره) در ضمن روایتی از امام صادق(ع) نقل میکند: «فاطمه، صدیقه کبرا است. محور حرکت انسانهای گذشته، معرفت و شناخت حضرت فاطمه(س) بوده است.» امام صادق(ع) در ذیل آیه شریفه «انا انزلناه فی لیلة القدر» میفرماید: منظور از «لیله» فاطمه و منظور از «قدر»؟ خداوند است. هر کس فاطمه را آنگونه که سزاوار است بشناسد، «لیلة القدر» را درک کرده است. از امام(ع) نقل شده است: همانا فاطمه، صدیقه و شهیده است. سلیمان بن جعفر میگوید: از حضرت موسی بن جعفر(ع) شنیدم: در خانهای که اسم محمد، علی، حسن، حسین، جعفر، عبدالله و از زنان، اسم «فاطمه» باشد، فقر و تنگدستی وارد نخواهد شد. از امام رضا(ع) روایات متعددی درباره مقام و جایگاه رفیع حضرت فاطمه(س) نقل شده است. آن حضرت از پدران بزرگوار خود از علی(ع) نقل میکند که پیامبر خدا به من فرمود: ای علی! عدهای از بزرگان قریش، مرا درباره ازدواج فاطمه، سرزنش کرده و گفتند: فاطمه را از تو خواستگاری کردیم، او را از ما دریغ داشتی به همسری علی درآوردی. به آنها گفتم: به خدا سوگند! من از پیش خود در اینباره مخالفت نکردم و به نظر شخصی او را به ازدواج علی در نیاوردم، بلکه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج علی موافقت فرمود. جبرئیل بر من نازل شده و گفت: ای محمد! خداوند عزوجل میفرماید: اگر علی(ع) را نمیآفریدم، روی زمین کفو و همشأنی برای دخترت فاطمه یافت نمیشد. نه فقط امروز، که از زمان آدم تا انقراض عالم، فاطمه کفوی نداشته است و نخواهد داشت. برتری فاطمه(س) بر همگان؛ همسری با فاطمه زهرا(س) آنچنان سبب کمال و برتری و مباهات است، که امام رضا(ع) از پدر و اجداد گرامیش نقل میکند که پیامبر به فرمود: تو پدرزنی همچون من داری، که من چنین پدرزنی ندارم، همسری چون فاطمه به تو داده شده، که به من داده نشده است، حسن و حسین به تو داده شده، که به من داده نشده است. از آن حضرت درباره حضرت زهرا(س) روایاتی نقل شده که به دو مورد بسنده میکنیم. موسی بن قاسم گوید به حضرت جواد عرض کردم: «در ایام حج از طرف مادرت نیز زیارت کردم و گاهی هم نکردم؛ فرمود: آن را زیاد کن؛ زیرا این برترین چیزی است که بدان عمل میکنی.» زکریا بن آدم نقل میکند: «در محضر امام رضا(ع) بودم که امام جواد(ع) در حالی که چهار سال از عمر مبارکش نگذشته بود، وارد شد. وقتی نشست، دستش را روی زمین قرار داد و سر به آسمان بلند نمود و مدتی طولانی به فکر فرو رفت. امام رضا(ع) فرمود: جانم فدایت! چرا اینچنین در فکر و اندیشهای؟ پاسخ داد: به جهت ستمهایی که نسبت به مادرم «فاطمه» انجام دادند.» آن حضرت درباره علت نامگذاری حضرت صدیقه طاهره به «فاطمه» از رسول خدا نقل میکند: دخترم فاطمه را بدان جهت «فاطمه» نامیدند که خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم دور نگه میدارد. از امام حسن عسکری(ع) نیز روایاتی درباره حضرت فاطمه(س) رسیده است. بهشت درخشان از نور زهرا است؛ امام حسن عسکری(ع) از پدران بزرگوارش از علی(ع) نقل میکند که پیامبر(ص) فرمود: آن هنگام که خداوند آدم و حوا را آفرید، آنان در بهشت به خود مباهات میکردند. آدم به حوا گفت: خداوند هیچ مخلوقی بهتر از ما نیافریده است. خداوند به جبرئیل فرمود: این دو بندهام را به فردوس برین ببر! زمانی که وارد فردوس شدند، چشمانشان به بانویی افتاد که جامهای زیبا از جامههای بهشتی در برداشت و تاجی نورانی بر سر گذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشش آویخته بود و بهشت از پرتو نور چهرهاش درخشان بود. حضرت آدم به جبرئیل گفت: حبیبم جبرئیل! این بانو که از زیبایی چهرهاش بهشت نورانی گشته، کیست؟ گفت: او فاطمه دختر محمد، پیامبری است که از نسل تو میباشد که در آخر الزمان خواهد آمد. گفت: این تاجی که بر سر دارد، چیست؟ پاسخ داد: شوهرش علی بن ابیطالب است. گفت: این دو گوشواره که بر دو گوش او است، چیست؟ پاسخ داد: دو فرزندش حسن و حسین میباشند. آدم گفت: حبیبم! آیا اینان پیش از من آفریده شدهاند؟ گفت: بلی؛ اینان در علم مکنون خداوند چهار هزار سال پیش از آنکه تو آفریده شوی، وجود داشتند. از آن حضرت نقل شده است: زنی خدمت حضرت زهرا(س) شرفیاب شده، عرض میکند: مادر ناتوانی دارم که نسبت به مسائل نماز شبهاتی دارد. مرا فرستاده است که از شما بپرسم. حضرت پاسخ او را داد: مجددا سوال دیگری مطرح کرد که پاسخ شنید. باز هم سؤالی دیگر تا به ده سؤال رسید و پاسخ گرفت. زن از سؤالهای بسیار، شرمنده شده، گفت: بیش از این شما را به زحمت نمیاندازم! حضرت فرمود: هرچه میخواهی، سؤال کن. سپس برای تقویت روحیه وی فرمود: اگر به کسی کاری واگذار کنند، مثلاً بار سنگینی را به او بدهند که به ارتفاع بلندی حمل کند و در برابر، صد هزار دینار مزد بدهند، آیا احساس خستگی میکند؟ زن پاسخ داد: خیر؛ حضرت فرمود: من در مقابل هر پرسشی که جواب میگویم، پاداشی به مراتب بیشتر از این از خداوند دریافت میکنم. پس سزاوارتر است از جواب پرسشها خسته نشوم. آنگاه فرمود: از پدرم (ص) شنیدم که فرمود: در روز قیامت عالمان شیعه، در پیشگاه خداوند حاضر میشوند و به اندازه دانششان و کوششی که در راه ارشاد بندگان خدا نمودهاند، به آنان مقام و مرتبه داده میشود؛ بهطوری که به برخی از آنان «یک میلیون نور» میدهند. عدهای از شیعیان درباره جانشینی حضرت امام حسن عسکری(ع) با یکدیگر اختلاف داشتند. در اینباره خدمت حضرت مهدی(عج) نامهای نوشتند و جریان اختلاف را ذکر کردند. حضرت ضمن پاسخ به نامه آنها فرمود: «و فی ابنة رسول الله(ص) لی اسوة حسنه؛ دختر رسول خدا (فاطمه) برای من سرمشق و الگوی نیکویی است.» حضرت مهدی (عج) که جهان را با ظهور و احکام نورانی خود متحول میکند و آنچنان حکومتی در روی زمین تشکیل میدهد که تا به حال ایجاد نشده است و عدالت را در تمام کره زمین حاکم میگرداند، فاطمه(س) را الگو و اسوه خود در رفتار و برنامه حکومتی خود میداند. آنچه گذشت، قطره و جلوهای از سخنان گوهربار حضرات معصومان(ع) درباره شأن و جلالت و جایگاه رفیع فاطمه زهرا(س) سرور زنان اولین و آخرین بود. به امید آنکه مورد عنایت آن بانوی با عظمت واقع شود و در جهان واپسین، ما را مشمول شفاعت خویش قرار دهد منبع: حوزه نت تعداد امامزادگان شايسته تعظيم و تجليل در «دار الايمان قم»كه بر فراز قبور مطهرشان گنبد و سايبان هستبه چهارصد نفرمىرسد. در ميان اين چهار صد اختر تابناكى كه در آسمان قم نورافشانىمىكنند، ماه تابانى كه همه آنها را تحت الشعاع انوار درخشانخود قرار داده، تربت پاك شفيعه محشر، كريمه اهلبيتپيمبر(عليهم السلام)، دخت گرامى موسى بن جعفر، حضرت معصومه(س)مىباشد. پژوهشگر معاصر، علامه بزرگوار، حاج محمدتقى تسترى، مولف قاموسالرجال مىنويسد: «درميان فرزندان امام كاظم(ع) با آن همه كثرتشان بعد از امامرضا(ع)، كسى همسنگ حضرت معصومه(س) نمىباشد. » محدث گرانقدرحاج شيخ عباس قمى به هنگام بحث از دختران حضرت موسى بنجعفر(ع)، مىنويسد: «برحسب آنچه به مارسيده، افضل آنها سيده جليله معظمه، فاطمهبنت امام موسى(ع)، معروف به حضرت معصومه(س) است.» بررسىشخصيتبرجسته و فضايل گسترده حضرت معصومه(س) در اين صفحاتنمىگنجد. در اين نوشته به برخى از ويژگيهاى آن خاتون دوسرااشاره مىكنيم: بالاترين جايگاه شفاعت، از آن رسول گرامى اسلام است كه در قرآنكريم از آن به «مقام محمود» تعبير شده است. و گستردگى آن باجمله بلند: (ولسوف يعتيك ربك فترضى) بيان گرديده است. همانا دو تن ازبانوان خاندان رسول مكرم شفاعت گستردهاى دارند كه بسيار وسيعو جهان شمول است و مىتواند همه اهالى محشر را فراگيرد: 1- خاتون محشر، صديقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا سلام اللهعليها. 2- شفيعه روزجزا، حضرت فاطمه معصومه(س). در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا سلام الله عليها همين بس كهشفاعت، مهريه آن حضرت است و به هنگام ازدواج پيك وحى طاقهابريشمى از جانب پروردگار آورد كه در آن، جمله «خداوند مهريهفاطمه زهرا را شفاعت گنهكاران از امت محمد(ص) قرار داد.» باكلك تقدير نقش بسته بود. اين حديث از طريق اهل سنت نيز آمده است. بعد از فاطمه زهرا سلام الله عليها از جهت گستردگى شفاعت،هيچ كس و حد اقل هيچ بانويى به شفيعه محشر، حضرت معصومهدخت موسى بن جعفر سلام الله عليها نمىرسد، كه امام به حقناطق، حضرت جعفر صادق(ع) در اين رابطه مىفرمايد: «تدخل بشفاعتها شيعتناالجنه باجمعهم»: «با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت مىشوند.» بر اساس روايتى كه مرحوم سپهر در «ناسخ» از امام رضا(ع)روايت كرده، لقب «معصومه» را به حضرت معصومه، امام هشتماعطا كردهاند. طبق اين روايت امام رضا(ع) فرمود: «من زار المعصومه بقم كمن زارنى» «هركس حضرت معصومه را درقم زيارت كند، همانند كسى است كه مرا زيارت كرده باشد.» اينروايت را مرحوم محلاتى نيز به همين تعبير نقل كرده است.با توجه به اين كه عصمتبه چهارده معصوم(عليهم السلام) منحصرنيست، بلكه همه پيامبران، امامان و فرشتگان معصوم هستند.و علت اشتهار حضرت رسول اكرم، فاطمه زهرا و امامان(عليهمالسلام) به «چهارده معصوم» آن است كه آنها علاوه بر مصونيت ازگناهان صغيره و كبيره، از «ترك اولى» نيز كه منافات با عصمتندارد، پاك و مبرا بودند. مرحوم مقرم در كتابهاى ارزشمند: «العباس» و «على الاكبر» دلائل عصمتحضرت ابوالفضل و حضرتعلىاكبر(عليهماالسلام) را بر شمردهاست. و مرحوم نقدى در كتاب«زينب الكبرى» از عصمتحضرت زينب سلام الله عليها سخنگفته است. و مولف «كريمه اهلبيت» شواهد عصمتحضرت معصومه(س)را بازگو نموده است. و با توجه به اين كه حضرت معصومه(س) نام شريفشان «فاطمه»است و در حال حيات به «معصومه» ملقب نبودند، تعبير امام(ع)دقيقا به معناى اثبات عصمت است، زيرا بر اساس قاعده معروف:«تعليق حكم به وصف مشعر بر عليت است» دلالتحديثشريف برعصمت آن بزرگوار بىترديد خواهد بود. آيت الله سيد نصر الله مستنبط از كتاب «كشف اللئالى» نقلفرموده كه روزى عدهاى از شيعيان وارد مدينه شدند و پرسشهايىداشتند كه مىخواستند از محضر امام كاظم(ع) بپرسند. امام(ع) درسفر بودند، پرسشهاى خود را نوشته به دودمان امامت تقديمنمودند، چون عزم سفر كردند براى پاسخ پرسشهاى خود به منزلامام(ع) شرفياب شدند، امام كاظم(ع) مراجعت نفرموده بود و آنهاامكان توقف نداشتند، از اين رو حضرت معصومه(س) پاسخ آن پرسشهارا نوشتند و به آنها تسليم نمودند، آنها با مسرت فراوان ازمدينه منوره خارج شدند، در بيرون مدينه با امام كاظم(ع) مصادفشدند و داستان خود را براى آن حضرت شرح دادند. هنگامى كه امام(ع) پرسشهاى آنان و پاسخهاى حضرت معصومه(س) راملاحظه كردند، سه بار فرمودند: «فداها ابوها» «پدرش به قربانش باد.» باتوجه به اين كهحضرت معصومه(س) به هنگام دستگيرى پدر بزرگوارش خردسال بود،اين داستان از مقام بسيار والا و دانش بسيار گسترده آن حضرتحكايت مىكند. بر اساس روياى صادقهاى كه مرحوم آيت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سيدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه’ .)نقل مىكردند، قبر شريف حضرت معصومه(س) جلوهگاه قبر گم شدهمادر بزرگوارش حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها مىباشد.آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسيلهاى كه ممكن باشد، محل دفنحضرت زهرا سلام الله عليها را به دست آورد، به اين منظورختم مجربى را آغاز مىكند و چهل شب آن را ادامه مىدهد، تا درشب چهلم به خدمتحضرت باقر و يا حضرت صادق(عليهماالسلام)شرفياب مىشود، امام(ع) به ايشان مىفرمايد: «عليك بكريمه اهل البيت» «به دامن كريمه اهلبيت پناهببريد.» عرض مىكند: بلى من هم اين ختم را براى اين منظور گرفتهام كه قبر شريفبىبى را دقيقا بدانم و به زيارتش بروم. امام(ع) فرمود: منظور من قبر شريف حضرت معصومه درقم مىباشد.»سپس ادامه داد: «براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمهسلام الله عليها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه راتجليگاه قبرآن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى كه براىقبر شريف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروترا بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.» امام جعفر صادق(ع) در ضمن حديث مشهورى كه پيرامون قداست قم بهگروهى از اهالى رى بيان كردند، فرمودند: «تقبض فيها امراءه هى من ولدى، واسمها فاطمه بنت موسى، تدخلبشفاعتها شيعتنا الجنه باجمعهم» «بانويى از فرزندان من بهنام «فاطمه» دختر موسى، در آنجا رحلت مىكند، كه با شفاعت اوهمه شيعيان ما وارد بهشت مىشوند.» راوى مىگويد: من اين حديثرا هنگامى از امام صادق(ع) شنيدم كه حضرت موسى بن جعفر(ع)هنوز ديده به جهان نگشوده بود. پيشگوئى امام صادق(ع) از ارتحال حضرت معصومه(س) در قم پيش ازولادت پدر بزرگوارش بسيار حائز اهميت است و از مقام بسيار شامخآن حضرت حكايت مىكند. در احاديث فراوانى از قداست قم سخن رفته، تصوير آن در آسمانچهارم به رسول اكرم(ص) ارائه شده است. اميرمومنان(ع) به اهالى قم درود فرستاده و از جاى پاى جبرئيلدر آن سخن گفته و امام صادق(ع) قم را حرم اهلبيت معرفى كرده وخاك آن را پاك و پاكيزه تعبير كردهاست. امام كاظم(ع) قم را عشآل محمد (آشيانه آل محمد(ص)) ناميده و يكى از درهاى بهشت رااز آن اهلقم دانسته. امام هادى(ع) اهل قم را «مغفور لهم»(آمرزيده) تعبير كرده و امام حسن عسكرى(ع) از حسن نيت آنهاتمجيد كرده و با تعبيرات بلندى اهالى قم را ستوده است.اينها و دهها حديث ديگرى كه در قداست و شرافت قم و اهل قم ازپيشوايان معصوم به ما رسيده، فضيلت و عظمت اين سرزمين را براىهمگان روشن مىسازند، جز اين كه بايد ديد راز و رمز اين همهشرافت و قداست چيست؟ حديث فوق كه پيرامون ارتحال حضرت معصومه(س) به عنوان پيشگوئىاز امام صادق(ع) نقل شد، از راز و رمز آن پرده بر مىدارد وروشن مىسازد كه اين همه فضيلت و شرافت، از ريحانه پيامبر،كريمه اهلبيت، مهين بانوى اسلام، حضرت معصومه(س) سرچشمهمىگيرد، كه در اين سرزمين ديده از جهان فرو بسته، گردو خاكاين سرزمين را توتياى ديدگان حور و ملائك نموده است. ريشه عاشورا در سقيفه
1- مصباح كفعمي، ص 509. گريه امام حسين ب ) امام جامع بين تكاليف مختلف بود مقصد دوم ؛ در اين محل نور امام بعد از خلق آن منبع:کتاب خصائص الحسینیه نصب على(عليه السلام) به خلافت , در روز غدير سه روز طول كشيد تا مراسم بيعت و تهنيت به پايان رسيد حال , تكليف خلافت كبراى الهى مـعـلـوم وخـليفه رسول خدا منصوب شده , مردم او را شناخته و با او بيعت كرده اند ديگر وقت آن رسيده بود كه مراسمى چون تاجگذارى شاهان برگزار شود پيامبر(ص ) اميرالمؤمنين را خواست و عـمـامـه خود را كه ((سحاب )) ناميده مى شد بر سر وى نهاد و دنباله هاى آن را تا روى شانه هايش آويخت و فرمود: يا على العمائم تيجان العرب , يعنى عمامه تاج عرب است
همه چيز درباره مسلم بن عقيل وصال مسلم به ملکوت، او که در عرفه شهيد شد تا دعاى عرفه مولى الکونين را تفسير کند و حماسه مسلم بودن و تسليم نشدن را بيافريند. به ياد روح بزرگ انسانهاى خودساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداکارى است. عظمت انسانى چهرههاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون «مسلم بن عقيل» و «هاني بن عروه»، اسوه همه کسانى است که در زندگى به هدفهايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مىجويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند. «مسلم بن عقيل» يکى از اين چهرههاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداکار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمرديهاست؛ و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درسآموز و الهامبخش و سازنده است. حماسه مسلمبن عقيل در کوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود؛ و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت سيدالشهدا عليه السلام و سفير انقلاب کربلا و پيشمرگ حماسه تاريخساز و جاويدان عاشورا بود. درباره «مسلم بن عقيل» ، چه مىتوان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟ و چه مىتوان نوشت، جز فداکارى و حماسه و آزادگىاش، و چه مىتوان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و «مسلم بن عقيل» کيست؟ تجسمى از ارزشهاى والاى مکتب؛ الگو و اسوهاى از يک جوانمرد سلحشور و انقلابى پاکباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست سپرده و قدم در راه حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده. در ميان جوانان برومند «بنىهاشم»، «مسلم بن عقيل»، فرزند عقيل يکى از چهرههاى تابناک و شخصيتهاى بارز، به شمار مىرفت. «عقيل» برادر حضرت على عليه السلام و دومين فرزند ابوطالب بود. «مسلم بن عقيل»، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين بن على بود. دودمانى که مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى که شخصيت انسانى و اسلامى «مسلم بن عقيل» در آن شکل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تکامل معنوى و حماسى مسلم فراهم کرد. از آغاز کودکى، در ميان جوانان بنىهاشم به خصوص در کنار امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بزرگ شد و کمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درسهاى حماسه و ايثار و شجاعت را به خوبى فرا گرفت. اجداد «مسلم بن عقيل» کسانى، چون «ابوطالب» و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مىگذاشتند و «مسلم بن عقيل»، شاخهاى پربار از اين اصل و تبار بود؛ و بنا به اصل وراثت، خصلتهاى برجسته را از نياکان خود به ارث برده بود. به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بين سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى که اميرالمؤمنين عليهالسلام لشگر خود را صف آرايى مىکرد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر و «مسلم بن عقيل» را بر جناح راست سپاه، مامور کرد. شناسنامه «مسلم بن عقيل» را، پيش از آن که از نياکان و سرزمين و قبيله جستجو کنيم، بايد در فکر، عمل و زندگانىاش بيابيم؛ اين بهترين معرف «مسلم بن عقيل» است. «مسلم بن عقيل»، در دوران خلافت على عليه السلام در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس از شهادت آن امام، هرگز از حق که در خاندان او و امامت دو فرزندش، حسنين عليهماالسلام تجسم پيدا کرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاکش را بر اين آستان فدا کرد. در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى عليه السلام که از سختترين دورههاى تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهلبيت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقيل» با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مىشد. پس از شهادت امام مجتبى عليه السلام که امامت به حسين بن على عليهماالسلام رسيد تا مرگ معاويه که يک دوره ده ساله بود؛ باز «مسلم بن عقيل» را در کنار امام حسين عليه السلام مىبينيم. در اين دوره بيست ساله، يعنى از شهادت على عليه السلام تا حادثه کربلا بسيارى از کسان، يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها کردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بىدردسر را برگزيدند، ولى آنان که قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مىدانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداکارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، به خصوص وقتى آشکارتر مىشود که به شرايط دشوار ديندارى و حقپرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم. حضرت على عليه السلام از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل» نقل مىکند که آن حضرت فرمودند: «من او را (عقيل) به دو جهت دوست دارم: يکى، به خاطر خودش، و يکى هم به خاطر اين که پدرش ابوطالب او را دوست مىداشت.» و در آخر، خطاب به على عليه السلام فرمود: «فرزند او «مسلم بن عقيل» کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشک مىريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مىفرستند.» معاويه، پس از بيست سال سلطنت استبدادى مُرد. يزيد، پس از معاويه بر سر کار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مىخواست اباعبدالله الحسين عليه السلام را هم به بيعت وادار کند، که سيدالشهدا نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهرهبردارى کند. سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين عليه السلام در مکه و برخورد با مردم و تشکيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت با يزيد، آشنا کرد؛ به خصوص مردم کوفه از اقدام انقلابى امام حسين عليه السلام خوشحال و اميدوار شدند. مردم کوفه، خاطره حکومت چهار ساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهرههاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهلبيت بودند. از اين رو نامهها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهرههاى معروف شيعه در کوفه و بصره به امام حسين عليه السلام نوشتند، که تعداد اين نامهها به هزاران مىرسيد. کوفيان، گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سرکردگى «ابوعبدالله جدلى» به نزد آن حضرت فرستادند و نامههايى همراه آنان ارسال کردند. در ميان نامهها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از کوفه همچون «شبث بن ربعى» و «سليمان بن صرد» و «مسيب بن نجبه» و ... به چشم مىخورد که از آن حضرت مىخواستند مردم را به بيعت با خود دعوت کند و به کوفه بيايد و يزيد را از خلافت خلع کند. امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مکرر مردم کوفه، عکس العمل نشان داده و اقدامى کند. براى ارزيابى دقيق اوضاع کوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشکل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود که کسى قبلا به کوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت شهر و مردم، به او بدهد. حضرت حسين بن على عليهماالسلام مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم بن عقيل» ديد، که هم آگاهى سياسى و درايت کافى داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديک امام بود. به نمايندگانى که از کوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم «مسلم بن عقيل» را با شما به کوفه مىفرستم، اگر مردم با او بيعت کردند؛ من نيز خواهم آمد. اين که امام از «مسلم بن عقيل» به عنوان «برادرم» و «فرد مورد اعتمادم» نام مىبرد، ميزان اعتبار و لياقت و کفايت مسلم بن عقيل را مىرساند. آن گاه «مسلم بن عقيل» را طلبيد و به او فرمود: به کوفه مىروى، اگر ديدى که دل و زبان مردم يکى است و آنچنان که در اين نامهها نوشتهاند متحدند و مىتوان به وسيله آنان اقدامى کرد، نظر خودت را بر من بنويس و «مسلم بن عقيل» را وصيت و سفارش کرد، به اين که: پرهيزکار و با تقوا باش؛ نرمش و مهربانى به کار ببر؛ فعاليتهاى خود را پوشيده دار؛ اگر مردم، يکدل و يک جان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر کن. اعزام «مسلم بن عقيل» و فرستادن اين پيام به کوفه، پاسخى به همه نامهها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مىشود: 1 - تاييد کامل از «مسلم بن عقيل» به عنوان برادر، پسر عمو و نمايندهاى مورد اطمينان. 2 - محدوده مسؤوليت «مسلم بن عقيل» در کوفه نسبت به ارزيابى وحدت کلمه و صداقت مردم. 3 - پاسخى به دعوتهاى مکرر، به عنوان اتمام حجت. 4 - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از «مسلم بن عقيل». «مسلم بن عقيل» با گرفتن دو راهنما از مکه به سوى کوفه حرکت کرد. و اينک، «مسلم بن عقيل»، با شهرى رو به روست، حادثه خيز و پر ماجرا و با گرايشهاى مختلف؛ شهرى با افکار گوناگون که اگر چه به ظاهر آرام است، اما آرامش قبل از طوفان را مىگذراند. شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مىآمدند و با «مسلم بن عقيل» ديدار و بيعت مىکردند و «مسلم بن عقيل» هم نامه امام حسين عليه السلام را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براى هر جماعتى از آنان مىخواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين عليه السلام که با نمايندهاش «مسلم بن عقيل»، بيعت مىکردند افزوده مىشد تا اين که پس از چند روز، به هزاران نفر مىرسيد. با وجود اين همه بيعتگران جان بر کف و انقلابيهاى آماده براى هرگونه فداکارى در راه حمايت حسين عليه السلام و بر انداختن حکومت يزيد، «مسلم بن عقيل»، طى نامهاى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست که به سوى کوفه بشتابد. کنون «مسلم بن عقيل»، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شکوه و هيبتى دارد، ميان کوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لکههاى ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقيقتهاست، ز «رفتن»ها و «ماندن»هاست. ولى دوران آن کم بود و کم پاييد، تمام شعلهها ناگه فرو خوابيد ... يزيد براى حفظ سلطه و حاکميت بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن زياد» با حفظ سمت، والى کوفه نيز شد. ماموريت ابن زياد آن بود که به کوفه برود و «مسلم بن عقيل» را دستگير کند و سپس او را محبوس يا تبعيد کند، يا به قتل برساند. مردمى که با «مسلم بن عقيل» بيعت کرده و در انتظار آمدن حسين بن على عليهماالسلام به کوفه بودند، با ورود ابن زياد به کوفه، وضعى ديگر پيدا کردند. فردا صبح که مردم براى نماز جماعت به مسجد آمدند، ابن زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاکم بر شما و بيت المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمديدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيکى کنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار کنم. پس هر کس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل روشن مىشود؛ به آن مرد هاشمى «مسلم بن عقيل» هم برسانيد که از خشم و غضب من بترسد.» از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن زياد، رؤساى قبايل و محلهها را طلبيد و برايشان صحبتهاى تهديدآميز کرد و از آنان خواست که نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، وگرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. حزب اموى، که مىرفت بساطش نابود و برچيده گردد، ديگر بار جان گرفت و آن تهديدها و تطميعها و فريبکاريها و تبليغهاى دامنهدار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست با قدرت و قوت و با تمام امکانات جاسوسى و خبرگيرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونتها و برخوردهاى تندى که انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت. «مسلم بن عقيل»، در خانه «مختار» بود که صحنه حوادث به صورتى که ياد شد، پيش آمد. از آن جا که ابن زياد، براى سرکوبى انقلابيها به دنبال رهبر اين نهضت؛ يعنى «مسلم بن عقيل» مىگشت، «مسلم بن عقيل» مىبايست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب کند. اين بود که مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى» رفت. «هانى بن عروه»، از بزرگان کوفه و چهرههاى معروف و پر نفوذ شيعه در اين شهر بود که هواداران و نيروهاى مسلح و سوارهاى که تعدادشان به هزاران نفر ميرسيد در اختيار داشت. «هانى»، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درک کرده بود و در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام هم در جنگهاى جمل و صفين و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفايى شايسته در حق اهلبيت پيامبر برخوردار بود. اينک، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود که «هانى»، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناک و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم بن عقيل» گردد که در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاکم کوفه. نهضت «مسلم بن عقيل» و هوادارانش، صورت مخفيترى گرفت و ارتباط ها پنهانتر انجام مىشد. با تغيير شرايط، کوفه به کانون خطرى براى انقلابيهاى شيعه تبديل شده بود که با کمترين غفلتى ممکن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست کلى «ابن زياد» نابودى «مسلم بن عقيل» و شکست اين نهضت بود و براى اين کار، دو نقشه کلى را در دست اجرا داشت: 1 - جستجو و تعقيب «مسلم بن عقيل» و طرفدارانش. 2 - خريدن سران شهر و چهرههاى با نفوذ. براى پي بردن به مخفيگاه «مسلم بن عقيل» و اطلاع از قرارها و برنامهها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت «مسلم بن عقيل»، راهى که از سوى ابنزياد پيش گرفته شد، استفاده از يک عامل نفوذى بود که با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حکومت برساند. اين عامل نفوذى ابن زياد کسى جز «معقل» نبود. معقل که از سرسپردگان حکومت بود، با دريافت سه هزار درهم، مأموريت يافت که به عنوان يک هوادار «مسلم بن عقيل» و طرفدار نهضت با طرفداران «مسلم بن عقيل» تماس بگيرد و به عنوان يک انقلابى، که مي¬خواهد اين پولها را براى صرف در راه انقلاب و تهيه سلاح و امکانات مبارزه به «مسلم بن عقيل» تحويل دهد، کم کم به پيش «مسلم بن عقيل» راه يافته و از خانه او و تشکيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه کرده و به ابن زياد خبر دهد. به اين صورت، کم کم اين جاسوس ابن زياد، به خانه هانى هم که پناهگاه «مسلم بن عقيل» بود راه پيدا کرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و به تدريج خود را يکى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه ميآمد و ديرتر از همه ميرفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد، گزارش ميداد. با پى بردن به مخفيگاه «مسلم بن عقيل» و مرکزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر کرد و تصميم گرفت که هر چه زودتر دست به کار شود و انقلاب را قبل از آن که به مرحله غير قابل کنترلى برسد، درهم شکسته و سران نهضت و مقاومت انقلابيها را در هم شکند. اين بود که نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهرههاى سرشناس تشکيلات «مسلم بن عقيل» کشيده شد و اولين گام، دستگيرى «هانى» بود. نقش «هانى» در نهضت، بسيار بود؛ از اين رو والى کوفه به فکر دستگيرى «هانى» افتاد تا از اين طريق به «مسلم بن عقيل» هم دسترسى پيدا کند، زيرا ميدانست تا وقتى که «هانى»، در محل خود مستقر باشد، بازداشت «مسلم بن عقيل» عملى نيست و نيروهاى زيادى که در اختيار و در فرمان «هانى» هستند، مقاومت و دفاع خواهند کرد. پس بايد با نقشهاي پاى هانى را به «دارالاماره» بکشد و او را در همان جا زندانى کند تا بين او و «مسلم بن عقيل» جدايى بيفتد. «هانى» به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نميرفت، تا اين که ابن زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه که والى کوفه ميخواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند. ابن زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان ميکرد. قساوت و خشونت از گفتارش ميباريد. بيشترين تهديد، نسبت به کسانى بود که به «مسلم بن عقيل» پناه دهند و مژده جايزه به کسى داد که «مسلم بن عقيل» را يا خبرى از او را نزد او بياورد. «مسلم بن عقيل» نايب و نماينده حسين بود. نسخهاى برابر با اصل. تصميم گرفته بود کربلايى در کوفه بر پا سازد، و حماسهاى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يک «مؤمن» در تاريخ، بر جاى بگذارد. و اين چنين کوفه که به خاطر نهضت براى «مسلم بن عقيل» «وطن» شده بود، اينک به غربت تبديل شده است. «مسلم بن عقيل» بيياوري چون «هاني». و «مسلم بن عقيل»، غريبى در وطن! «مسلم بن عقيل» براى يافتن خانهاى که شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در کوچهها غريبانه ميگشت و نميدانست به کجا ميرود. و اما در کوفه، همه درها به روي «مسلم بن عقيل» بسته بود و هر کس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. تا اين که پس از چند روز آوارگي در محله «بنى بجيله» زنى به نام «طوعه» به مسلم پناه داد. پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن زياد» بود. شب که به خانه آمد، از حرکات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با کنجکاوى فراوان بالأخره فهميد که مهمانِ خانهشان کسى جز «مسلم بن عقيل» نيست. بسيار خوشحال شد، که اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد که به کسى نگويد. و سپاهيان ابن زياد شبانه به قصد جان «مسلم بن عقيل» به خانه طوعه يورش بردند. حضرت «مسلم بن عقيل» يک تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ ميکرد. هر هجومى را با شمشير دفع ميکرد و هر مهاجمى را ضربتى کارى ميزد. «مسلم بن عقيل»، تصميم داشت که تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يک حلقه محاصره از پشت سر، نيزهاى بر او زده و او را به زمين افکندند و بدين گونه، اسيرش کردند. طبق برخى از نقلها سر راهش گودالى کندند و «مسلم بن عقيل» در آن افتاد و اسير شد. «مسلم بن عقيل» را گرفتند؛ آزادهاى که در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد. حضرت «مسلم بن عقيل» با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد: من امروز، از خُم خون، ميچشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم که مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم که پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نکردم سجده بر دينار، نسودم لحظهاى پيشانيام بر زر، کنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند ميميرم که من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نميبايست گرييدن. ولى ناگاه «مسلم بن عقيل» را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» يکى از سران سپاه ابن زياد، از روى طعنه، گفت: کسى که در پى اين کارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه کند. «مسلم بن عقيل» گفت: «به خدا سوگند! گريهام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلکه گريه من براى خانوادهام و براى حسين بن على و خانواده اوست، که به سوى شما ميآيند.» در زير برق سرنيزهها، آن اسير آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش ميانديشيد و هم به فکر کاروانى بود که به سوى همين کوفه در حرکت بود و سالار آن قافله، کسى جز اباعبدالله الحسين عليه السلام نبود. «مسلم بن عقيل» را به بالاى دارالاماره ميبردند، در حالى که نام خدا بر زبانش بود، تکبير ميگفت، خدا را تسبيح ميکرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود ميفرستاد و ميگفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبکاران نيرنگ باز که دست از يارى ما کشيدند، حکم کن! شکوه و عظمت «مسلم بن عقيل» در آن اوج و بر فراز آن سکوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براى کشتن به آن بالا برده بودند، ليکن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است که ديدههاى بصير و دلهاى آگاه، شکوهش را مييابند. با ضربت شمشير، سر از بدنش جدا کردند، و ... پيکر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداى زيادى به پا کردند. پس از شهادت «مسلم بن عقيل»، به سراغ «هانى» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ «مسلم بن عقيل» را از بدن جدا کردند. در حالي که اين چنين با خداي خود ميگفت: «بازگشت به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!» آن فرومايگان، بدن هانى را هم به طنابى بستند و در کوچهها و گذرها بر خاک کشيدند. خبر اين بيحرمتى به همه رسيد. اسب سوارانشان حمله کردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن زياد بدن «هانى» و «مسلم بن عقيل» را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن کردند، در حالى که جسد «مسلم بن عقيل»، بيسر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در کنار آن دو قهرمان رشيد به خاک سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، کربلاى کوچکى در کوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست. در پى اين شهادتها که وضع کوفه اين گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، کاروان امام حسين عليهالسلام هم که از مکه به سوى کوفه حرکت کرده بود به سوى اين شهر ميآمد. حسين بن على عليهماالسلام در يکى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت «مسلم بن عقيل»، «هانى بن عروه» و «عبدالله يقطر»، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» و اشک در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براى «مسلم بن عقيل» و «هانى» از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، که تو بر هر چيز، توانايى!» آن گاه نامهاى را که محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع کوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود، خواند و گفت: هر کس از شما ميخواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست... آرامگاه حضرت «مسلم بن عقيل»، اين شخصيت والا مقام در بيرون باروى - ديوار - مسجد کوفه و در سمت جنوب شرقى آن قرار دارد که به وسيله راهرو کوتاهى از مسجد ميتوان به درون صحن آن قدم نهاد. حرم حضرت «مسلم بن عقيل» عليه السلام فضاى وسيعى در شرق مسجد کوفه را در برگرفته و از گنبد طلايى بزرگ و چندين رواق و شبستان و ايوان تشکيل شده است و در برابر حرم حضرت «مسلم بن عقيل» و در سمت شمالى صحن او آرامگاه هانى بن عروه قرار دارد. سلام خدا و فرشتگان و پاکان، بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقيل» و «هاني بن عروه» باد، که شرط وفا و جوانمردى را ادا نمودند و جان خويش را فداى رهبر و مولايشان سيدالشهدا عليه السلام کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق» و «آزادى» است. تاريخ طبرى نفس المهموم شيخ عباس قمى (رحمت الله عليه) ارشاد شيخ مفيد (رحمت الله عليه) بيست و پنجم ماه ذی القعده روز دحوالارض است. دحوالارض را چنین معرفی می کنند "روزي كه زمين از زير کعبه كشيده و گسترانيده شد" . امام صادق (ع) شیعه واقعی را چنین معرفی میکنند: شیعتنا اهل الورع والاجتهاد و اهل الوفاء والامانة و اهل الزهد والعباده شيعه يعني پيرو واقعي ائمه (ع) و براي شناخت آن علايم و نشانههايي از طريق خود معصومين (ع) در روايات بيان شده است که از مهمترين آنها انجام واجبات و ترک محرمات و در مرحله بعدي انجام مستحبات و ترک مکروهات است. همچنين متخلق شدن به صفات پسنديده و دوري از اخلاقهاي بد و دوستدار واقعي خدا و رسول و ائمه (ع) بودن و.... که ذکر همه آنها در اين نوشته ممکن نيست. براي آگاهي بيشتر ر. ک: 1- فضائل الشيعه، شيخ صدوق 2- صفات الشيعه، شيخ صدوق خصوصيات شيعه واقعي در يک کلمه تقوا و کار براي خداوند است که قرآن ميفرمايد: إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ يک موعظه مي کنم و آن اين که براي خدا کار کنيد. همچنين ميفرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اَللَّهُ مِنَ اَلْمُتَّقِي خداوند فقط از متقين قبول مي کند. امام صادق (ع) درباره وظيفه شيعيان فرموده است: کونوا لنازينا ولا تکونوا لناشيناً زينت و سبب افتخار ما باشيد نه اين که باعث شرمندگي ما باشيد. در اين راستا حضرت علي (ع) ميفرمايد: اعيوني بورع واجتهاد وسداد سعي کنيد تقوا و ورع داشته باشيد. در اين راه تلاش کنيد و استقامت داشته باشيد و امام صادق (ع) شيعه واقعي را چنين معرفي ميکنند: شيعتنا اهل الورع والاجتهاد و اهل الوفاء والامانة و اهل الزهد والعباده، اصحاب احدي و خمسين رکعة في اليوم والليلة، القائمون بالليل، الصائمون بالنهار، يزکون اموالهم و يحجون البيت و يجتنبون کل محرم شيعيان ما اهل پارسايي و سختکوشي [در عبادت] هستند، اهل وفاداري و امانتداري اند. اهل زهد و عبادتاند. آنانند که در شبانهروز 51 رکعت نماز ميگزارند. شبها را به عبادت سپري ميکنند و روزها را به روزهداري. زکات اموال خود را ميپردازند و از هر حرامي دوري ميکنند،(1).امام باقر (ع) نيز فرمودهاند: ما شيعتنا الا من اتقي اللَّه و اطاعه و ما کانوا يعرفون الا بالتواضع والتخشع واداء الامانه و کثرة ذکراللَّه شيعه ما کسي نيست مگر کسي که از خدا بترسد و او را فرمان برد آنان جز با فروتني و خاکساري و امانتداري و بسياري ياد خدا شناخته نميشوند،(2).نه تشيع و پيروي، بدون محبت و عشق واقعي مقدور است و نه عشق و محبت واقعي، بدون دنباله روي تصور ميشود ولي در عين حال بايد توجه نمود که محبت به اهل بيت به طور کلي از دو مرحله: 1- عنوان، اسمي، شناسنامهاي و ادعائي، 2- محبت واقعي برخاسته از شناخت و آگاهي، برخوردار است که تنها عشق ومحبت واقعي برخاسته از شناخت و عمق است که انسان را به مشابهت و پيروي عملي و مشاکلت با شخصيت و زندگي امام محبوب (ع) وا ميدارد و محبت ادعائي سطحي و شناسنامهاي ارزش کاربردي چنداني ندارد و به حقيقت نميتوان هر مدعي محبت را شيعه واقعي بشمار آورد. اما ناگفته نماند که محبت يک شعله گرمي بخش دروني است که فروزش آن داراي درجات ميباشد و به هر مقدار محبت به شوق نزديک شود ثمر بخشي آن در رفتار نمايانتر است ولي بايد دانست که محبت اهل بيت (ع)، چنان اکسير اعظم و گوهر گرانبهائي است که پايداري آن در دل و جان هر انساني حتي به مقدار اندک، منشاء برکات و توفيقات فراوان در دنيا و آخرت ميشود. بنابراين اگر چه محبان علي (ع)، شيعه واقعي نباشند، امّا زمينه مساعد بسيار خوبي براي نجات از آلودگي و راهيابي به سعادت دارند.
امام زمان (عج) از زبان امام حسين (ع) مقدمه به نام او كه مظهر عشق و شهادت را در زمين آفريد و ما را با نام حسين عاشقگرداند. حسيني كه در سرزمين كرب و بلا مردانگي خود را به صحنه نمايش گذاشته وفرزند شش ماهه خود را قرباني راه سپيد خوش بختي كرد. حسيني كه با آوردن نامش، چشمها به دريا و دلها به آتشفشانها مبدل ميشود.حسيني كه ما را با درسهايش به اين زندگي و دنيا آشنا كرد و به ما آموخت تنها هدفماندر دنيا قرب عندالله باشد. حسيني كه خود عاشق بود، اما همه را شيفته خود كرد و چه زيباشباهتي است بين قيام امام حسين (ع) و مهدي موعود (عج) آن منتقم خون حسين (ع).در اين نوشتار، با بررسي احاديثي كه از زبان امام حسين (ع) در مورد اباصالح (ع) روايتشده است، در مييابيم كه در ساية تحقيق و غوطه ور شدن در سخنان و روايات ائمهاطهار خصوصاً سيدالشهدا، ميتوان هر چه بيشتر به حد اعلايي از شناخت، محبت وعشق به ايشان دست يافت، چرا كه روح لطيف انسان هر چه بيشتر تحت تاثير و تأديبپرتو انوار الهي ـ كه همان قرآن و عترت است ـ قرار گيرد، زودتر و بهتر ميتوان به سعادتدنيا و آخرت و كام يابي بزرگ ـ كه همان قرب الهي است ـ دست پيدا كرد. ويژگيهاي امام صالح از ديدگاه امام حسين (ع) روزي از محضر امام حسين (ع) پرسيدند: آيا حضرت مهدي متولد شده است؟فرمود: « لا، ولو ادركته لخدمته ايام حياتي؛ نه هنوز متولد نشده است، من زماني كه او رادرك كنم، همه عمر به خدمت او كمر ميبندم». در كمال الدين از امام حسين (ع) روايت شده: «ما دوازده امام داريم، اول آنها اميرمؤمنان علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است، او امامي است كه بهحق قيام مينمايد و خداوند زمين را پس از آن كه با « كفر و بي ديني اهلش» مرده باشد،به وسيله او زنده ميكند و هم با وي دين حق اسلام را بر همه اديان غالب ميگرداند، هرچند مشركان نخواهند. او غيبتي دارد كه در آن مردم بسياري از دين بر ميگردند و گروهيديگر، بر دينِ حقِ اسلام ثابت ميمانند؛ برخي از « روي سرزنش» به آنها ميگويند: اگرراست ميگوييد موقعِ ظهور امام زمان شما چه وقت است؟!» «ان الصابر في غيبته علي الاذي و التكذيب بمنزله المجاهد بالسيف بين يديرسول الله(ص)؛ آگاه باشيد آنان كه در غيبت وليّ با تحملّ رنجها و تكذيب بي دينان برعقيدة خود ثابت ميمانند، مثل كسانياند كه با شمشير در ركاب رسول خدا جهاد كردند.» از پيشگاه امام حسين (ع) سوال كردند: آيا شما صاحب اين امر هستيد؟ فرمود: «لا' لكن صاحب الامر الطريد الشديد، الموتوربابيه، المكني بعمه، يَضَعُسيفه علي عاتقه ثمانية اشهر؛ نه من نيستم، بلكه صاحب اين امر كسي است كه از ميانمردم كنارهگيري ميكند، به سرزمينهاي دور دست ميرود و خون پدرش بر زمينميماند و از عمويش پنهان ميشود. آن گاه شمشير بر ميدارد و هشت ماه تمام شمشيربر زمين نگذارد». هم چنين در جاي ديگر روايت است: « قائم هذه الامه التاسع من ولدي صاحب الامر، و هو الذي يقسم ميراثه و هو حي؛قائم اين امت، نهمين فرزند من است كه او صاحب اين امر، و ميراثش تقسيم ميشود، درحالي كه او زنده است». نشانههاي حضرت حارث بن مغيره ميگويد: به ابي عبدالله حسين بن علي (ع) عرض كردم: امام مهدي (ع) با چه نشانهاي شناخته شود، فرمود: « با آرامش و وقار. عرضكردم: و (نيز) با چه نشانهاي؟ فرمود: با شناختن حلال و حرام الهي و به اين كه مردم به اومحتاج اند و او به كسي نياز ندارد». و باز از امام حسين (ع) روايت شده كه فرمود: « در قائم ما ( آل محمد (ص)) سنتياز ابراهيم و سنتي از موسي و سنتي از عيسي و سنتي از ايوب و سنتي از محمد (ص) است؛سنتي كه از نوح به ارث برده است: طول عمر است ؛ سنتي كه از ابراهيم به ارث برده است: پنهان به دنيا آمدن و كناره گرفتن از مردماست ؛ سنتي كه از موسي به ارث برده است: ترس و غايب شدن است ؛ سنتي كه از عيسي به ارث برده است: اختلاف مردم در مورد اوست؛ سنتي كه از ايوب به ارث برده است: بخشايش، پس از گرفتاري است ؛ سنتي كه از پيامبر اكرم (ص) به ارث برده است: ظهور با شمشير است». امام حسين (ع) فرمودند: «لِلمْهدي خَمسُ علامات: السفياني و اليماني و الصيحة من السماء، والخسفبالبيداء، و قتل النفس الزكيه ؛ براي مهدي ما پنج علامت است: 1 ـ خروج سفياني ؛ 2 ـ خروج يماني ؛ و باز حارث بن مغيره ميگويد: به خدمت امام حسين (ع) شرف ياب شدم و عرضكردم: حضرت مهدي را با چه نشانههايي بشناسيم؟ فرمود: «بمعرفة الحلال و الحرام وبحاجة الناس اءليه، ولايحتاج الي أحد ؛ با شناخت احكام و معارف و نياز همگان به او، و بي نيازي او از همه». ابو يحيي نقل ميكند: مردي از امام حسين (ع) دربارة امامان پرسيد، حضرتفرمود: «دوازده نفرند كه به شمار نقباي بني اسرائيل اند، نه نفر آنان از فرزندان منهستند، آخرين شان، قائم آل محمد (ص) است. به يقين از رسول خدا (ص) شنيدم،ميفرمود: بر شما بشارت باد، بر شما بشارت باد. بر شما بشارت باد! همانا مثَل اهل بيتمن، همچون مَثَل باغي است كه هر سال گروهي از آن (بهره ميگيرند) و سير ميشوند، تاآخرين آنان براي مردمي ظهور ميكند كه درياي جمعيت شان از همه گستردهتر و ( عمقو توسعة فهم و ادراكشان) از همه ژرفتر و پر شاخهتر، و در ميوه چيني وجود نوراني امامعصرشان از همه خوشه چينتر خواهد بود. اينها همگي اهل نجات و رستگارياند چگونه هلاك ميشوند، مردمي كه اولينشان من هستم و آخرين شان دوازده نفر از سعادت مندان خردمند پس از من و مسيح بنمريم خواهد بود؟ بله، در اين ميان، عمر نادانان ( پيرو اهل دنيا) نابود ميشود، آنان از مننيستند و من هم از آنان نيستم. ارتباط بين حوادث كربلا و ظهور مهدي روايت شده است كه ظهور حضرت مهدي (عج) با حوادث كربلا رابطة خاصي پيداكرده، كه از آن جمله است: 1 ـ در تمام ايام مربوط به حضرت ولي عصر (عج) زيارت امام حسين (ع) وارد شدهاست، چون شب نيمه شعبان و شب قدر ؛ 2 ـ آغاز قيام جهاني حضرت مهدي (عج) طبق روايات فراواني در روز عاشوراخواهد بود؛ 3 ـ در بيشتر احاديث كه از وجود مقدس رسول اكرم (ص) در خصوص آن مصلحجهاني وارد شده به وسيلة امام حسين (ع) به عناويني، چون ( از تبار پسرم حسين (ع))، (از نسل اين پسرم)، (نهمين فرزند پسرم حسين) معرفي شده است ؛ 4 ـ سفر تاريخي امام (ع) كه از مكه معظمه به مقصد كوفه آغاز شد و به مقصدنرسيد، توسط فرزند رشيدش تكميل ميشود و پايتخت حكومت جهاني آن حضرت،شهر كوفه خواهد بود ؛ 5 ـ وجود مقدس ولي ا... اعظم طبق روايات همواره به ياد جد بزرگوارش امامحسين (ع) هر صبح و شام اشك ميريزد. از جمله عبادتهاي بسيار مهم و با فضيلت در شب نيمة شعبان زيارت حضرتسيدالشهدا (ع) است و البته در اين جا اين سؤال پيش ميآيد كه ولادت حضرتمهدي(عج) چه ارتباطي با زيارت امام حسين (ع) دارد كه در شب تولد امام زمان (عج)زيارت حضرت اباعبدالله حسين (ع) مستحب است؟ ممكن است، گفته شود: چون امامحسين(ع) جد بزرگوار آن حضرت است با اين زيارت، ولادت فرزندش را به ايشان تبريكميگوييم، ولي اين سخن از جهاتي نميتواند درست باشد، زيرا كه در اين صورت زيارتحضرت امام حسن عسكري (ع) مناسبتر بود، چرا كه آن حضرت پدر بلا واسطه و امامحسين (ع) پدر با واسطه امام زمان (عج) است و اگر گفته شود امام حسين (ع) چون پدربزرگ است، زيارتش، زيارت بقية ائمه معصومين : مانند امام حسن عسكري (ع) نيزهست. در اين صورت گوييم زيارت حضرت اميرالمؤمنين و يا زيارت رسول الله (ص) زيارت امام حسين (ع) در اين شب حاكي از رابطة مخصوص و پيوند آسماني قيامكربلا و نهضت امام حسين (ع) با حضرت مهدي (عج) است، زيرا در اين قيام مقدسآسماني رهبر و پيشواي نهضت حسين بن علي (ع) بر خاك و خون كشيده ميشود و دراين جهاد مقدس اصحاب و ياران سلحشور و با وفايش به لقاء ا... ميپيوندند و همهميدانيم كه انتقام خون مقتول بر عهدة وصي و فرزند مقتول است. خداوند ميفرمايد: (و من قتل مظلوما جعلنا لوليه سلطانا)؛ كسي كه مظلومكشته شد و به دست ستمگران و مردم جفا پيشه از پاي درآمد، براي ولّيِ او سلطنت وقدرت قرار داديم». لذا وليّ دمِ امام حسين (ع) حضرت مهدي است و امر انتقام و خون خواهي بهدست آن حضرت ميباشد. ويژگيهاي امام هنگام ظهور امام حسين (ع) فرمود: « اگر مهدي آل محمد (ص) قيام كند، مردم او را نشناسند، زيرا او به سوي آنانميآيد، در حالي كه جواني رشيد است و از بزرگ ترين آزمون ها اين است كه صاحب مردم( امام زمان)، جوان ظهور ميكند، در حالي كه آنان ميپندارند، او پيرمردي كهن سالاست.» از احمد بن محمد بن احمد بن طلحة خراساني از علي بن حسين از اسماعيل بنمهران از عمرو بن ايان از عمرو بن ثمر از جابر از ابي جعفر (ع) مثل اين حديث روايتشده است. و در تفسير آيه (اقترب الساعة) صاحب تفسير از احمد بن ادريس و از ابيعبدا... از ابن نويد از حسين بن احمد سنقري از يونس بن حسين و از ابي عبدا... (ع) درقول خداي تعالي (مدهامتان) روايت كرده كه آن حضرت فرمود كه در مابين مكه ومدينه نخلستانها به هم متصل ميشوند، يعني در وقت ظهور. (يريدون ليطفئوا نوراللهبافواههم و الله مُتّمُ نوره) ؛ اراده ميكنند كه با دهانهاي خود نور خدا را خاموش نمايند وحال آن كه خدا نور خود را تمام كننده است». صاحب تفسير گويد: خدا با قائم اتمام نور خواهد نمود. او را بر همه مذاهب و اديانغالب ميكند. در آن وقت كسي غير از خدا عبادت نميشود. اين است معناي حديث كهزمين را پر از عدل ميكند؛ چنان كه پراز ظلم و جور كرده است: (و اُخري تحبّونها نصرمن الله و فتح قريب) را به فتح قائم تاويل كرده. (حتي' اذا رأوا ما يوعدون)؛ وقتي كه قائم (عج) و امير المؤمنين را كه به ايشانوعده ميشود، ميبينند. (فسيعلمون من اضعف ناصراً واقل عددا)؛ پس به زودي ميداند كه كيستضعيف تر و كمتر از حيث ياور و ناصر». (انهم يكيدون كيدا و اكيد كيدا فمهّل الكافرين أمهلهم رويدا)؛ به درستي كهايشان حيله ميكنند، حيله كردني، و من حيله ميكنم، حيله كردني و ايشان را ـ يا محمد ـاندكي مهلت بده . صاحب تفسير گفته كه هر آيينه قائم مبعوث ميشود و انتقام از ظالمان بني اميه وقريش ميگيرد. صاحب تفسير از احمد بن ادريس از محمد بن عبدالجبار از ابن ابي عميراز حماد بن عثمان از محمد بن مسلم روايت كرده كه ميگويد: از ابي جعفر پرسيدم: از قولخدا (والليل اذا يغشي) آن حضرت فرمود: مراد اميرالمومنين است كه در دولت باطلظلمتِ نفس ستم به او احاطه نمود و نور ديدهاش را خاموش كرد و مامور گرديد كه صبرنمايد، گفتم: (والنهار اذا تجلّي) فرمود: نهار عبارت از قائم است، زماني كه قيام كرد، بردولت باطل غالب ميشود. خداي تعالي در قرآن براي خلق مثلها آورده و با آنها با پيغمبرخود خطاب نموده غير از او كسي آنها را نميداند: (قل ارايتم ان اصبح ماءكم غوراً فمنياتيكم بماء معين) صاحب تفسير گويد: اگر خود امام شما غايب شود، پس چه كسيبراي شما امامي ميآورد كه مانند او باشد. شيخ صدوق در كتاب «ثواب الاعمال» از ابن وليد از صفا از عباد بن سليمان ازمحمد بن سليمان و او از پدرش روايت كرده: به ابي عبدالله (ع) گفتم (هل أتي'ك حديثالغاشيه) فرمود: مراد قائم (ع) است، ظالمان را با شمشير احاطه ميكند. راوي ميگويدكه گفتم: (وجوه يومئذ خاشعه) آن حضرت فرمود: به قائم (عج) خضوع ميكنند وطاقت ابا و امتناع ندارند، گفتم: (عامله) فرمود: عمل به غير از ظهور قائم ايمان به اونياورد، هر چند كه به ساير ائمه ايمان آورده باشد. ايمان آوردنش به قائم (عج) در وقتظهور سودي نخواهد داشت. كمال الدين از ابن متوكل از محمد عطار از ابن عيسي از عمربن عبدالعزيز از جماعتي از اصحاب ما، ايشان از داود رقي از ابي عبدالله (ع) در خصوصقول خداي تعالي: (الذين يؤمنون بالغيب) روايت كرده آن حضرت فرمود: ايمان بهغيب اعتقاد به قيام قائم است. و در كتاب « الامام الحجة ابن الحسن االعسكري» از حضرت امام باقر از پدرش امام حسين (ع) فرمود: « خدا قائم ما (آل محمد (ص) را آشكار ميكند، تا ازستمكاران انتقام بگيرد؛ عرض شد: اي فرزند رسول خدا قائم شما كيست؟ فرمود: نهمينفرزند از فرزندان پسرم، محمد بن علي (ع)، او حجة بن الحسن بن علي بن محمد بنعلي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي، فرزندم ميباشد و او همان كسي است كهزماني طولاني غايب ميشود. سپس ظهور ميكند و زمين را پر از عدل و داد ميسازد، بههمان سان كه از ظلم وجور پر شده است». تفسير آيات از زبان امام حسين (هل اتي'ك حديث الغاشية * وجوه يومئذ خاشعة * عاملة ناصبة * تصلي ناراحامية.) سهل بن محمد از حضرت ابي عبدالله نقل ميكند: مراد از حديث غاشيه، قائممهدي است كه با شمشير خروج ميكند و كساني كه به غير حق بر مردم سلطنت ميكنند،ميجنگند. (والفجر * وليال عشر * والشفع والوتر * والليل اذا يسر) حضرت ابي عبدالله فرمود: مراد از فجر، فجر ظهور قائم است و شبهاي عشر،دولت ائمه تا دولت قائم است. (والشمس و ضُحي'ها * و القمر اذا تلي'ها * و النهار اذا جلّيها * و الليل اذايغشيها) سليمان ديلمي از ابي عبدالله نقل ميكند: كه در اين سوره معناي شمس و قمرسوال كردند، فرمود: شمس شخصيت رسول خدا (ص) و قمر امير المؤمنين و نهار فاطمهالزهرا و مراد «جلّيها» نسل فاطمه زهرا مخصوصاً مهدي قائم است و «وضحي'ها» قيامقائم است. (والليل اذا يغشي * و النهار اذا تجلي) از حضرت ابي عبدالله روايت شده كه مراد از شب، تاريكي دولت ابليس است ونهار، متجلي دولت قائم آل محمد(ص) است. (امن يجيب المضطر اذا دعاهُ و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الارض) از حضرت ابي عبدالله (ع) روايت است كه فرمود: قائم ما وقتي خروج ميكند، واردمسجد الحرام ميشود و رو به قبله ميايستد و پشت به ديوار كعبه ميدهد و دو ركعت نمازميخواند و با صداي بلند ميگويد: « ايها الناس انا أولي الناس بآدم يا ايهاالناس انا أوليالناس بابراهيم يا ايهاالناس انا اولي الناس باسماعيل يا ايهاالناس انا اولي الناس بمحمدثم يرفع يده الي السماء و يدعو و يتضرع حتي يقع علي وجهه و هو قول ا... عز و جل (امنيجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الارض أءله مع الله قليلا ماتذكرون)؛ اي مردم! من اكنون اوليتر از آدم و از ابراهيم و از اسماعيل و از محمد (ص) به در كتاب مسطور از علي بن احمد از عبدالله بن موسي از برقي از پدرش از محمدبن سليمان از ابي بصير از ابي عبدالله در آيه معروف (يعرف المجرمون بسيماهُم)روايت كرده كه آن حضرت فرمود: خدا مجرمان را ميشناسد، ليكن قائم (عج) ايشان را ازسيما و صورت ميشناسد و با شمشير ايشان را ميزند. مفصل بن عمر روايت كرده كه از ابي عبدالله تأويل آيه: (ولنذيقنهم من العذابالادني' دون العذاب الاكبر) را پرسيدم، فرمود: عذاب ادني گراني نرخها و قحط، و عذاباكبر شمشير مهدي است. در تفسير مزبور از پدر قائم (عج) از ابن ابي عميد از ابن مكان از ابي عبدالله (ع) درتاويل آية شريفه. (اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير) روايتكرده كه آن حضرت فرمود: اهل سنت ميگويند كه اين آيه در شأن رسول خدا و آل او نازلشد وقتي كه قريش آن حضرت را از مكه بيرون كردند. نه، چنين نيست، بلكه مراد از آيهقائم (عج) است كه براي خون خواهي امام حسين (ع) خروج خواهد كرد. حاصل ومضمون آيه اين است كساني كه مظلوم شدهاند، در قتال مأذون ميشوند و خدا به ياريايشان قادر است. ايضاً در تفسير (و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغي عليهلينصرنهالله) ذكر كرده كه هر كس ارادة كشتن پيغمبر و ستم بر او نمايد، هر آيينه خدا او (الذين اءن مكناهم في الارض اقاموا الصلوة و اتوا الزكوة)؛ هر گاه ايشان را درروي زمين متمكن نمائيم، اقامة نماز و اداي زكات ميكنند. از ابي الجارود از ابي جعفر (ع) روايت كرد، كه آن حضرت فرمود: اين آيه در شأنآل محمد است تا آخر ائمه و مهدي و احجاب او. خداي تعالي ايشان را به مشرق و مغربزمين ملك گرداند و دين را ظاهر ميكند و بدعت و باطل را محو ميكند ؛ چنان كهسفيهان، حق را مضمحل كردند و در آن وقت ظلم و ستم اصلاً ديده نميشود و امر بهمعروف و نهي از منكر ميكنند؛ در تغيير مذكور (ان نشأننزل عليهم من السماء آية فظلتاعناقهم لها خاضعين)؛ هرگاه بخواهيم از آسمان بر ايشان آيتي نازل ميكنيم، آيتي كه گردنهاي ايشاندر مقابل آن ذلت و فروتني قبول ميكنند. از صالح بن سهل از ابي عبدالله (ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: آيه: (وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدُن في الارض مرتين)؛ ما به بني اسرائيل دركتاب ـ تورات ـ اعلام كرديم كه دوبار در زمين فساد خواهيد كرد، عبارت از كشته شدنامير مؤمنان (ع) و ضربت خوردن حسن بن علي (ع) است (و لتعلن علوا كبيرا)؛سركشي بزرگي ميكنيد، عبارت از كشتن امام حسين (ع) (فاذا جاء وعد اولي'هما)؛هنگامي كه وعده اولي (وقت انتقام) فرا رسد وقتي است كه وعدة خونخواهي امامحسين(ع) رسيد (بعثنا عليكم عبادا لنا اولي باس شديد فجاسوا خلال الديار) در آنوقت خداي تعالي پيش از خروج قائم قومي بر ميانگيزاند كه اگر به هر يك از دشمنانآلمحمد 6 دست يابند او را ميكشند، (و كان وعدا مفعولا) اين وعدهاي است كهپيش از قيام قائم (عج) خواهيد رسيد، (ثم رددنا لكم الكرة عليهم و امددناكم باموال وزماني كه به اعتقاد مومنين رسوخ نمود كه او امام حسين (ع) است ديگر شك درخصوص آن نميكنند. بعد از آن امام حسين (ع) به مردم ميرسد كه حجت قائم (عج) ميان آنانظاهرترين مردم است ؛ آن گاه مومنين قول او را تصديق ميكنند. وقتي كه حجت (عج) راوفات ميرسد امام حسين او را غسل و كفن و حنوط كرده و در قبرش داخل لحد ميگذارد.چرا كه كارهاي وصي را جز وصي نبايد انجام دهد. ابراهيم در حديث خود افزوده، امام حسين (ع) آن قدر سلطنت ميكند كهابروهايش پيش چشم هايش ميافتد. محمد بن ابراهيم در كتاب « الغيبه» از ابي علي اشعري از محمد بن علي ازعبدالله بن قاسم از مفضل از ابي عبدالله (ع) روايت كرده كه از آن حضرت در مورد آيه: (واذا نقر في الناقور) سؤال كردند، فرمود: از ما امامي است مخفي، زماني كه خدا اراده ظهوراو نمود، به دلش وحي ميگذارد. پس آن وقت ظاهر ميشود و به امر خدا قيام ميكند دركتاب مذكور، از ابن بطائني از پدرش وهب، ايشان از ابي بصير از ابي عبدالله (ع) از آيه:(وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلفالذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنايعبدونني لايشركون بي شيئا) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: كساني كه خدا ايشان در اين كتاب، از ابن عقده از احمد بن زياد از علي بن صباح از حسن بن محمدخضرمي از جعفر بن محمد از ابراهيم ابن عبدالحميد از اسحاق ابن عبدالعزيز از أبيعبدالله (ع) در آيه: (ولئن اخرنا عنهم العذاب الي امة معدوده)؛ روايت كرده كه حضرتفرمود: عذاب عبارت است از خروج قائم (عج) و امت معدوده، اصحاب آن حضرتند كه بهعدد اصحاب «بدر»اند. از ابن عقده از احمد بن يوسف از ابراهيم مهران از حسن بن علي از پدرش ازوهب از ابي بصير از ابي عبدالله در آية: (فاستبقواالخيرات اينماتكونوا يأت بكم اللهجميعاً) روايت كرده كه حضرت فرمود: اين آيه در شأن قائم (عج) نازل شده است، او واصحابش جمع ميشوند در وقتي كه پيش از ظهور حضرت؛ آن وقت، تعيين نشده است. از علي بن حسن مسعودي از محمد عطار از محمد بن حسن از محمد بن كوفي ازابن بخران از قاسم ابي بصير از ابي عبدالله (ع) در آيه (اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا وان الله علي نصرهم لقدير) روايت كرده كه اين آيه در شان قائم (عج) و اصحابش نازلشده است. علي بن الحسين به اسناد خود از ابي عبدالله (ع) روايت ميكند كه فرمودند: « يقومالقائم و ليس في عنقه بيعة لاحد». مهدي قيام ميكند، در حالي كه در گردنش بيعت كسي نيست، تا مجبور به اطاعتو رعايت شود و لذا قانون اسلام را كاملا اجرا ميفرمايد و دين را زنده ميكند. حضرت ابي عبدالله (ع) فرمود : «يخرج القائم يوم السبت يوم عاشورا يوم الذي قتل فيه الحسين» . روز خروج امام زمان، روزشنبه عاشوراي حسين (ع) خواهد بود و بين ركن و مقامظاهر شود و جبرئيل او را ملامت نمايد و در روايت ديگر فرمود: در روز وتر روز فرد 1 ،3، 5،7 ،9 خواهد بود. ابن فضال به اسناد خود از حضرت ابي عبدالله (ع) نقل ميكند كه فرمودند: ازعلامات مصلح: صيحه آسماني، خروج سفياني و خسف بيداء، خروج يماني، قتل نفسزكيه و غيره است . حديث بن مفيده انصاري گفت: از ابي عبدالله حسين بن علي (ع) پرسيدم:مهدي را به چه علامت بشناسيم؟ فرمود: با راستي و سنگيني. باز پرسيدم: به چه چيزهافرمودند: به شناختن حلال و حرام و نيازمندي مردم به او و بي نيازي او از مردم. رهبر آزادگان، امام حسين (ع) نيز در وصيت خود به محمد بن حنفيه مينويسد : « و اني لم اخرج اشرا و لابطرا و لامفسدا و لا ظالما و لكن خرجت لطلب الاصلاحفي امة جدي رسول الله و اريد أن امر باالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيرة جدي وابي؛ من براي جاهطلبي و نشاط شوق به مقام و رياست خارج نشدم، نه درصدد فساد وخرابكاري ام و نه قصد ستم كاري دارم و لكن خارج شدم، براي اصلاح امت جدم وتصميم من اين است كه امر به معروف و نهي از منكر كنم و به سيره و روش جدم و پدرمرفتار كنم و راه و خط مشي آنان را تعقيب و پيروي كنم. اكنون ولي عصر امام زمان (عج) از همين دودمان است و خط مشي او ادامه راه وروش پدران گرامي و اجداد طيبش خواهد بود، براساس اين آيه كه: (الذين ان مكنا همفي الارض اقاموا الصلاة و اتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبهالامور)؛ كساني كه اگر به آنان در زمين تمكن و قدرت قرار داديم، نماز را بر پا ميدارند وزكات ميدهند و امر به معروف و نهي از منكر ميكنند و عاقبت كارها از آن خداوند است . بر حسب روايات شريفه، اين آية كريمه، نظر به حكومت اسلامي و دولت آسمانيامام زمان و ياران او دارد و يا بهترين نمونه و مصداقش، آن است . گزارشات لحظه به لحظه از شهادت امام علي عليه السلام آن شب به داغ مولا مهتاب گريه مي كرد تصوير ماه در آب بي تاب گريه ميكرد 1. منزل ام كلثوم حضرت خديجه (س) شخصيتي بزرگواري است كه 25 سال در بحرانيترين دوران صدر اسلام در كنار پيامبر بود، پيامبر(ص) ميفرمايند: «خديجه اولين زني بود كه به من ايمان آورد و در زماني كه همه مرا ترك كردند او ياريام كرد» و باز پيامبر ميفرمايند كه: «خداوند از هيچ زني به من فرزند نداد و فقط از خديجه به من فرزند داد» پيامبر(ص) در حدث ديگري در مورد حضرت خديجه فرمودند كه «چهار نفر از زنان هستند كه بهترين زنان بهشت هستند ؛ حضرت خديجه، حضرت فاطمه، حضرت مريم و آسيه زن فرعون». در گزارشهاي تاريخي آمده كه وقتي حضرت خديجه - چند روز بعد از ابوطالب - از دنيا ميروند براي پيامبر واقعاً مصيبت و سختي بزرگي بود تا حدي كه آن سال را «عام الحزن» يعني سال اندوه ناميدند زيرا پيامبر حامي و پشتيبان خود را از دست دادند. از كرامات آن حضرت پذيرش ولايت اميرالمومنين علي(ع) است. اگرچه واقعه غدير خم و آيه مربوط به مسئله ولايت اميرالمؤمنين در سالهاي آخر رسالت پيامبر اكرم نازل شد و حضرت خديجه چند سال قبل از هجرت از دنيا رفتند اما پيامبر اكرم در زمان حيات حضرت خديجه مسئله ولايت اميرالمؤمنين را - چنانكه نقلها روايت ميكند - به ايشان گوشزد ميكنند و ايشان ولايت اميرالمؤمنين را ميپذيرند و با ولايت اميرالمؤمنين از اين دنيا ميروند كما اينكه هنوز مكلف به اين پذيرش نبودند اما از آنجايي كه حضرت مطيع پيامبر و مطيع رهبرشان بودند و هر دستور پيامبر را قبول ميكردند، مسئله ولايت را هم كه هنوز در موردش آيه نيامده بود پذيرفتند رمضان اسمى از اسماء الهى مىباشد و نبايستبه تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم رمضان از اسماء الله است هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم. فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1) امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» (2) شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است). رمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافتخاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان. و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است. در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد: آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده. پىنوشتها: 1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلاميه 2- بحار، ج 96، ص 377 روزه، درمان بيماريهاى روح و جسم صفحه 22 ولادت با سعادت رقیه (س) بنت الحسین (ع) را به محضر امام زمان (عج) و تمامی شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم. نيمه شعبان سالروز ميلاد مسعود قطب عالم امكان آخرين خليفه پروردگار،حضرت بقيه الله الاعظم(اروحنا فداه) مي باشد. باز گيتى پاى تا سر، مطلع الانوار شد امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شدند. امام زين العابدين فرزند امام حسين (ع) و شهربانو، دختر يزگرد سوم پادشاه ايران، بود که در زمان فتح ايران توسط مسلمين به اسارت گرفته شدند و سپس بر اساس انتخاب خودشان به عقد حسين ابن علی (ع) در آمدند. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد. هر كه كرامت و بزرگوارى نفس داشته باشد، دنيا را پَست انگارد. رسالتها در عصر امام سجاد عليه السلام: مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود. نقش امام سجاد در تربيت موالي "موالي" يعني: عده اي از ايرانيان كه به عراق آمده و در آنجا با تشيع آشنا شده. همچنين از جمله موضوع شايع در قرن اول و دوم هجري تربيت موالي بود. اين افراد عمدتاً به علت داشتن استعداد مناسب و نيز آمادگي كسب علم و نيز با احساس ضعفي كه ايشان در برابر عرب ها داشتند و درصدد بودند كه آن را جبران كنند، به خوبي در زمينه حديث كار كردند و در نتيجه توانستند در مدت زماني كوتاه از فقها و محدثين مراكز عمده اسلامي شوند. اين افراد در خانواده هاي مختلف عرب، تربيت شده بودند كه طبعاً انگيزه هاي سياسي و مذهبي جاري و مرسوم در آن قبايل و عشيره ها، به اينان نيز سرايت كرده بود، به ويژه كوفه، بيشتر گرايش شيعي داشت و "موالي" آن نيز چنين بودند، از اين رو اهل بيت عليهم السلام نيز از اين ويژگي براي تربيت موالي استفاده كردند. در اين ميان، سياست علي بن الحسين عليه السلام شايان توجه بسيار است. امام مي كوشيد تا در مدينه، با تربيت طبقه "موالي"، راه را براي آينده باز كند. و اسلام صحيح و سليم را به آنان (كه زمينه كافي داشتند) انتقال دهد، پس با شخصيتي كه امام داشت به شايستگي مي توانست در روحيه موالي اثر بگذارد و احساسات شيعي را به آنان انتقال دهد. زندگانی حکمت آمیز و غرور آفرین پیشوایان معصوم (ع) وفرزندان برومندشان، سرشار از نکات عالی وآموزنده در راستای الگوگیری از شخصیت کامل و بارز آنان بودع ونیز درس های تربیتی آنان نسبت به فرزندان خویش ، در تمامی زمینه های اخلاقی و رفتاری،سرمشق کاملی برای تشنگان زلال معرفت وپناهگاه استواری برای دهستداران فرهنگ متعالی اهل بیت عصمت (ع) وبه ویژه لرای نسل جوان ، خواهد بود. از آن جا که زندگانی پرخیر و برکت اهل بیت (ع)دربردارندۀ دو اصل استوار « حماسه و عرفان»است،پرداختن به بعد حماسی زندگانی آنان وفرزندانشان که در معرض پرورش و تربیت ناب اسلامی قرار داشته اند، برای عامه مردم و به ویژه جوانان جذّاب وگام مؤثری در عرصه تبلیغ اهداف خواهد بود.همچنین غبار برخی شبهات عامیانه را لز چهره مخاطبان مبلغان دینی،در راستای معرفی و تیلیغ اهداف وانگیزه های اهل بیت (ع) خواهد سترد. شبهاتی از قبیل این که چرا مبلغان بیشتر به جنبه های عاطفی وخصوصاً به مظلومیت اهل بیت پیامبر (ع) می پردازند؟ اگرچه پاسخ به این پرسش ساده ، برای مبلغان بسیار روشن و بدیهی است، اما باید به خاطر داشت که مبلّغ می بایست ضمن پاسداشت احترام شنوندگان ومخاطبان خود، برای تأثیری گذاری بیشتری درآنان ،پاسخگو و برآورنده نیازهای روحی آنان ،بااطلاع رسانی بیشتد درابعاد حماسی آن بزرگ مردان حماسه و اندیشه و هدایت نیز باشد. بااین پیش درآمد ، میتوان باتبیین جنبه های حماسی شخصیت پور بی هماورد حیدر(ع) درزوایایی از زندگانی آن حضرت که کمتر بیان شده است،گام مؤثری برداشت. این نوشتار سهی دارد، بابررسی زندگانی حضرت عباس(ع) پیش از رویدادروز دهم محرم سال 61هجری،به ابعاد حماسی شخصیت او با نگاهی به فعالیت های دوران نوجوانی وشرکت وی در جنگ ها، چهرۀ روشن تری از آن حضرت به تصویر کشد. _____ دوشادوش امام حسن (ع) از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل، که شوق انگیزترین حوادث ،غرورآفرین ترین وقایع، شادی آورترین اتفاقات، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود نمی بیند. مگر نه با ولادت تو، عشق متولد شد، رشادت رشد کرد، شهامت رنگ گرفت، ایثار معنا؛ شهادت، قداست؛ و خون، آبرو گرفت؟
مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید؟ مگر نه با ولادت تو " موج"، موجودیت یافت؟
مگر نه این که " نسیم" با تولد تو متولد شد و مگر نه " صاعقه" اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه "عشق" در کلاس تو، درس می خواند و مگر نه " ایثار" به تو مقروض شد و مگر نه " آفرینش" از روح تو جان گرفت؟
پس چرا ما خبر " ولادت" تو را هم که می شنویم، بغض گلویمان را می فشرد؟
از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل؛ همان غمی که دل آدم را شکست و یاد تواش گریاند.
پیامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی، گلویت را بویید و اشک دلش، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید.
همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به آسمان رساند که:
" ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتیة من آل محمد..."
اینجاست قتلگاه حسین، خون عزیزان محمد بر پیشانی این خاک جاودانه می شود. همین جا کاروان عشق درنگ می کند و بار بر زمین می نهد، وادی معاشقه اینجاست. همینجاست که پیامبران و فرشتگان صف در صف، گوش به راز و نیازی عارفانه می سپرند.
این جاست که فریاد خون آلودِ" الهی رضاً برضاک" سینه آسمان را می شکافد و بر رضایت خداوند، چنگ می زند و آسمان از این درد می شکند و زمین بر خود می پیچد.
آری، از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل و رسالتی سنگین بر پشت. تو اگر چه قرآن مجسمی و هر بطن وجود و شخصیت تو را بطنی است و آن را بطنی دیگر تا لایتناهی و اگرچه اوج پرواز والاترین انسان، حضیض - پایین ترین- شناخت تو را درنمی یابد.
و هر چند تو برتری از آنچه ما می اندیشیم و آن صفات که تو را متصف می کنیم و اگر چه تو زینت بخش صفاتی، و اگرچه یادمان نرفته است آن کلام را که در قیامت والاترین مؤمنین در تب و تاب دیدار خداوندی می سوزند و از او تقاضای دیدار می کنند؛ برقی می درخشد و نوری متجلی می شود که همگان را سالیان دراز بی خویش و بی هوش می کند و وقتی خود را می یابند و به هوش می آیند، عاجزانه از خدا می پرسند که این تو بودی؟ و پاسخ می شوند که این یک تجلی از چهره حسین بود؛ جلوه ای از رخ اباعبدالله، یک نیم نگاه ثارالله... و قلم را هرگز توان شرح این دیدار نیست...ولیکن ما را فقط یارای دیدن ظواهر است و همین و تا همین حد، آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دل های ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است.
ما که ظرفیت دریا نداریم، همان قطره مان که در گلو چکانده ای، حیات و زندگیمان بخشیده است. ما بر خاکی سجده می کنیم که پای تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکیده است.ما همچنان که ساده ترین نیازمان؛ آب نوشیدن را، به یاد تو مرتفع می کنیم، احساسمان، اندیشه مان، مرگمان، حیاتمان، سلوکمان، قیاممان، همه و همه رنگ از تو می گیرند و معنا از تو می یابند. بر مظلومیت جوانانمان از آن خرسندیم که مظلومیت تو را تداعی می کنند. جوانانمان را به یادواره علی اکبر تو به میدان فرستادیم.و خون را از آن جهت ارج می نهیم که تو- ثارالله- به خدایت اتصالش بخشیده ای و آوارگی زنان و کودکانمان را از آن روی تاب می آوریم که گوشه ای از آن همه درد و رنج تو را بشناسیم. ما هر چه خون به یادواره تو داده ایم و آنچه به دست آورده ایم، از دست های مبارک تو گرفته ایم و بر همین اساس ما گشتیم، جستجو کرده یم، زیرورو کردیم، و ارزشمندترین گلستان جامعه و عطرآگین ترین مجموعه گل را- به اعتقاد باغبان بزرگوار- آن ستون ها را که استواری جامعه در گروی وجودشان است- به اعتقاد بنیانگذار- زیباترین، خالص ترین، مؤمن ترین، ایثارگرترین جوانانمان را- به اعتقاد مربی- جدا کردیم، ممتاز نمودیم و روز تولد تو را به ایشان اختصاص دادیم و جز اینان، چه گروهی را شایستگی این منزلت بود؟
یا اباعبدالله! بابی انت و امی یابن الزهراء!
آتش عشق را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگی بخش!
و هدیه های این امت را که بر اساس آیه" لن تنالواالبرحتی تنفقوا مما تحبون"؛ معشوق های خویش را فدای تو کردند، به پیشگاهت بپذیر.
" سید مهدی شجاعی" اي علمداران علمداري كنيد مشك ها بر دوش و سالاري كنيد شب شب عيد است آفايي كنيد مثل تاسوعاست سقايي كنيد هستيها سينه را شيدا كنيد سينه زنها شور را بر با كنيد شاعران اشعار خود را رو كنيد نوحه خوانها لعل لب خوشبو كنيد تشنگان معرفت آب آمده جام برداريد ارباب آمده آمدي دنيا و جان دادي حسين هر دو عالم را تكان دادي حسين آمدي جانم به قربانت حسين آمدي دستم به دامانت حسين بس كه با ميلاد تو غم آمده فكر كردم من محرم آمده (مهدی عبد الکریمی) بزرگان، پيوسته ماه شعبان را مقدمه ورود به «ضيافة الله» در ماه رمضان دانسته اند. از اينرو، كسب آمادگيهاى فكرى و روحى براى درك هر چه بيشتر فيض معنوى از اين «مهمانى خدا»، لازم است. «شعبان» هم، ماه دعا و ذكر و ياد و توجه و عبادت و استغفار است. بنده خاضع هر شبانه روز پنج نوبت، چراغ دل قامت به نورى مىافرازد، تا فارغ از حجابها، جلوه هاى آشكار يار را در وسعت آفرينش به تماشا برخيزد و سفر معنويت و عرفان را، ره توشه اى بايسته فراهم آورد. از روشنايى تا روشنايى، پنج نوبت بلور نازك دل در خود مىشكند تا در سايه عطوفت بى مرز محبوب، پيوند گيرد و آينه تجلى نور خدا شود. «مناجات شعبانيه»، درخواست «روشنايى دل» از خدايى است كه هم «نور» است، هم فروغ آفرين. شعبانيه، گامى در زدودن «حجاب» از چهره «جان» است، تا جلوه ربوبى، در اين آينه بهتر انعكاس يابد و نجواى او در ضميرهاى روشن به گوش دل رسد. در مناجات شعبانيه، با امامان معصوم همنوا مىشويم تا همه ايام عمر را در سايه نيايش مبارك گردانيم. «بركت»، خير و نيكى ماندگار و پايدار در يك چيز است. «مبارك» بودن يك روز يا يك ماه يا يك مكان و ساعت و لحظه، به سرشارى آن از اينگونه نيكىهاى جاودانه است و شعبان و رمضان از همين رو «مبارك» است. آنان كه در اين ماهها، دست نيكى به سوى ديگران دراز مى كنند و گام يارى به سوى منزل محرومان بر مى دارند و زبان خيرخواهى به نفع مستمندان مىگشايند، در همين دنيا بار سفر آخرت خويش را مىبندند و براى آن «روز نياز»، ذخيره سازى مىكنند. به قول صائب تبريزى: اى رهروى كه خير به مردم رسانده اى آسوده رو، كه بار تو بر دوش مردم است بارى، ايام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارك» مىشود و اگر به غفلت و سستى بگذرد، «بىبركت» خواهد شد. شب زنده دارى هاى عابدان، اشكهاى شب بيداران، استغفارهاى متهجدان، «يا رب، يا رب» سحر خيزان، نجواى خالصانه دعا خوانان، همه و همه جلوه هايى از «بركت» است كه در ساعات و لحظات اين ماه «مبارك» نهفته است. اعياد خجسته شعبانيه سوم شعبان – ميلاد مبارک سومين امام معصوم، حسين بن علی حضرت اباعبدالله (ع)، سرور آزادگان جهان، دومين ثمره پيوند فرخنده على (ع) و حضرت فاطمه، دختر پيامبر اسلام (ص) در خانه وحى و ولايت؛ روز پاسدار. چهارم شعبان- ميلاد با سعادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)، سمبل مقاومت و وفاداری در راه آرمان مقدس جهاد فی سبيل الله و پرچم گذشت و فداكارى و جانبازى در صحراى كربلا؛ روز جانباز. پنجم شعبان - ميلاد مسعود زينت عبادت كنندگان و سرور نيايشگران، معصوم چهارم حضرت امام على بن الحسين زين العابدين صلوات الله و سلامه عليه. نيمه شعبان - فرخنده ميلاد دوازدهمين پيشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام عصر و زمان - عجل الله تعالى فرجه - گلشن گل فروز مهر گيتي آل محمد (ص)، مصلح الهى و طلايه دار رهايى بشر. در فضيلت و اعمال ماه شعبان است بدانيم كه شعبان ماه بسيار شريفى است و منسوب است به حضرت سيد انبياء صَلَّى اللَّه عَليه وَ اله و آن حضرت اين ماه را روزه مى داشت و وصل مى كرد به ماه رمضان و مى فرمود شعبان ماه من است هر كه يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود. از حضرت صادق (ع) روايت است كه چون ماه شعبان داخل مى شد حضرت امام زين العابدين (ع) اصحاب خود را جمع مى نمود و مى فرمود: اى گروه اصحاب من مى دانيد اين چه ماهى است اين ماه شعبان است و حضرت رسول (ص) مى فرمود شعبان ماه من است، پس روزه بداريد در اين ماه براى محبّت پيغمبر خود و براى تقرّب به سوى پروردگار خود بحقّ آن خدايى كه جان علىّ بن الحسين به دست قدرت اوست سوگند ياد مى كنم كه از پدرم حسين بن على (ع) شنيدم كه فرمود شنيدم از اميرالمؤ منين (ع) كه هر كه روزه دارد شعبان را براى محبّت پيغمبر خدا و تقرّب بسوى خدا دوست دارد خدا او را و نزديك گرداند او را به كرامت خود در روز قيامت و بهشت را براى او واجب گرداند. بدرستى كه رسول خدا (ص) هرگاه مى ديد هلال شعبان را امر مى فرمود مُنادى را كه ندا مى كرد در مدينه: اى اهل مدينه من رسولم از جانب رسول خدا صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله بسوى شما. مى فرمايد آگاه باشيد بدرستى كه شعبان ماه من است پس خدا رحمت كند كسى را كه يارى كند مرا بر ماه من يعنى روزه بدارد آن را. پس گفت: حضرت صادق (ع) كه اميرالمؤ منين (ع) مى فرمود كه فوت نشد از من روزه شعبان از زمانى كه شنيدم منادى رسول خداصَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله ندا كرد در شعبان و فوت نخواهد شد از من تا مدتى كه حيات دارم ان شاء الله تعالى. پس مى فرمود كه روزه دو ماه كه شعبان و رمضان باشد توبه و مغفرت است از خدا. از حضرت صادق (ع) منقول است كه از آن جناب سؤ ال كردند از فضيلت روزه رجب فرمود چرا غافليد از روزه شعبان راوى عرض كرد: يابن رَسول الله چه ثواب دارد كسى كه يك روز از شعبان را روزه بدارد؟ فرمود: به خدا قسم بهشت ثواب اوست. عرض كرد: يابن رسول الله بهترين اعمال در اين ماه چيست فرمود تصدّق و استغفار هر كه تصدّق كند در ماه شعبان حق تعالى آن را تربيت كند. كاش كاهش چشمگير خطاها و تخلفات و شكايت ها و نزاعها كه در اين ماهها جلوه گر است، تا ماههاى ديگر هم دامن بگستراند و همه ايام، در «طهارت» و «آرامش»، مانند شعبان و رمضان گردد. زيانكار، كسى است كه رمضان بگذرد و او در «كوره روزه» نگدازد و پاك نشود. خسران زده كسى است كه ماه مغفرت بر او بگذرد و غفران الهى شامل حالش نشود و حالش تحول نيابد. مگر ما چه قدر فرصت «تجديد ديدار» با «فطرت» داريم؟ مگر در طول سال، چند «شب قدر» داريم؟ ماهىِ جان در درياى «ياد خدا» ست كه حيات مىيابد. و گرنه دلهاى جدا از خدا، مشتى گوشت است، سخت تر از سنگ!... كاش چراغ «ذكر» و شمع «ياد» در شبستان همه دلها روشن شود و ظلمت گناه و غفلت، از زاويه همه قلوب، زدوده گردد. ان شاء ا...مقدمه
فاطمه(س) از نگاه پیامبر(ص)
فاطمه(س) در نگاه علی(ع)
فاطمه مددکار علی(ع)
فاطمه(س) اولین مدافع ولایت علی(ع)
مباهات علی(ع) به همسری فاطمه(س)
فاطمه(س) در نگاه امام حسن(ع)
فاطمه(س) از نگاه امام حسین(ع)
فاطمه(س) از نگاه امام سجاد(ع)
فراگیری دعای فاطمه(س)
فاطمه(س) از نگاه امام باقر(ع)
فاطمه(س) از نگاه امام صادق(ع)
فاطمه(س) از نگاه امام کاظم(ع)
فاطمه(س) از نگاه امام رضا(ع)
فاطمه(س) از منظر امام جواد(ع)
فاطمه(س) به روایت امام هادی(ع)
فاطمه(س) در نگاه امام عسکری(ع)
پاداش عالمان:
فاطمه(س) در نگاه حضرت مهدی(عج)

ويژگيهاى حضرت معصومه (س)
1- شفاعت گسترده
2- عصمت
3- فداها ابوها
4- بارگاه حضرت معصومه(س) تجليگاه حضرت زهرا(س)
5- پيشگوئى امام صادق(ع)
6- رمز قداست قم

بـسـيـارى از حـوادث، در ارزيـابـى بـنيادين به ريشههاى كهنترى منتهى مىشود كه گاهى فـاصـله زمـانـى بـسـيـارى مـيـان آن دو وجـود دارد، گـاهـى عـلل و اسـبـاب واسـطـهاى و مـيـانـى مـتـعـدّدى آن دو را بـه هـم مـتـصـّل مـىسازد. اگر شناخت عميق و جريان شناسانه از حوادث باشد، هم بصيرت انسان را در تـحـليـل وقـايـع مىافزايد، هم از تكرار برخى وقايع تلخ در دورانهاى بعدى جلوگيرى مىكند.
حـادثـه عـاشـورا يـكـى از ايـنگـونـه جـريـانـات اسـت كـه ريـشـه آن بـه پـنـجـاه سـال قـبـل و بـه مـاجـراى غـصـب خـلافـت از خـانـدان پيامبر و بازيگرى با حاكميّت دينى و خلافت اسلامى باز مىگردد. آن جريان انحرافى كه در مساله رهبرى و خلافت پيش آمد، به تدريج جامعه را از سـرچـشـمـه زلال مـكـتب دور ساخت، دشمنان ديرين اسلام و پيامبر، كم كم قدرت يافتند و با اسـتـيـلا بـر سـرنـوشـت مـسلمين و حكومت، اهداف و نيّات شوم خود را تحقّق بخشيدند. اگر آن ستم نـخـسـتـين نبود و گستاخى فاحش نسبت به پيامبر و خاندان گرامى او انجام نمىگرفت، كار امّت پـيـامـبـر بـه آنـجـا نـمـىرسيد كه عزيزترين چهره امّت اسلامى و يادگار معصوم پيامبر را در كربلا به شهادت برسانند و پس از آن قتل عام خونين، خاندان پيامبر را به اسارت ببرند.
لعـنـتهـايـى كـه در زيـارتـنـامـههـا بـه (نـخـسـتـيـن ظـالم در حـق مـحـمـد و آل مـحـمـّد) ديـده مـىشـود، و لعـنـت بـر آنـان كـه پـايـه و اسـاس ظـلم بـر اهـل بـيـت را گـذاشـتـنـد (1) و آنـان كـه آن راه را ادامه دادند، همكارى كردند، سكوت كردند و ... همه اشاره به ريشه حادثه كربلا در سقيفه و جريانات صدر اسلام است .
عـاشـورا، در واقـع تـجـلّى نـهـايـت دشـمـنـىهـاى امـويـان بـا اهـل بـيـت عـصـمـت و طـهـارت بـود كـه بـا هـمـدسـتـى هـمـه عـوامـل پـيـدا و پـنـهـان شـكـل گـرفـت . اگـر وصـيـّت پـيـامـبـر دربـاره سـرنـوشـت مـسـلمـيـن پـس از خـودش عـمـل مـىشـد و (ولايـت) حـاكميّت مىيافت، آن بدعتها، رجعتها و شعلهور شدن آتش كينه و عداوت بـازمـانـدگـانِ احـزاب شـرك و ضـربـه خـوردگـان از تـيـغ اسـلام، مـجـال بـروز نمىيافت.
پس شهادت امام و يارانش در عاشورا، برگى ديگر از آن ستم نخستين بود. به تعبير عميق و زيباى مرحوم آية الله غروى اصفهانى: «... وقتى حرمله تير افكند، حرمله نـبـود كـه تـيـر انـداخت، بلكه تيرانداز واقعى كسى بود كه براى او زمينهسازى كرده بود. تـيـرى از جـانـب سـقيفـه آمد كه كمانِ آن در دست خليفه بود. آن تير، گلوى آن كودك را ندريد، بلكه بر جگر دين و قلب پيامبر فرو نشست.» (2)
تيرى هم كه روز عاشورا بر قلب حسين بن على (عليه السلام) نشست و خونِ (ثار الله) را بر زمين ريخت، در واقع در روز سقيفه رها شده بود و در عاشورا به هدف نشست!
اين كه يزيد، پس از كشتن امام حسين (عليه السلام) مغرورانه مىگفت كاش اجداد و نياكانم بودند و شاهد اين انـتـقـامگـيـرى بـودنـد، نشانه ديگرى است كه كينه او با امام، تداوم همان كينههاى ابوسفيان و مشركان بنى اميّه با پيامبر و خاندان او و دين خدا بود و اين كه (ابن زياد) در كوفه به سر مبارك سيدالشهدا جسارت مىكرد و با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى او مىزد و مىگفت: «يَومٌ بـِيـَومِ بَدرٍ)،(3) - اين روز در مقابل روز جنگ بدر - باز هم نشان دهنده ريشه داشتن كربلا در سقيفه است. جريان شناسى تاريخى، به حوادث، معناى ديگرى مىبخشد و بدون چنين شـنـاخـتـى، گـاهـى نمىتوان از قـضـايـاى تـاريـخى تحليل درستى ارائه كرد.
مرحوم نيّر تبريزى در پيوند اين دو حادثه با هم، گفته است:
كانكه طرح بيعتِ شورا فكند خود همانجا طرح عاشورا فكند
چرخ در يثرب رها كرد از كمان تير، كاندر نينوا شد بر نشان (4)
امـام حـسـين (عليه السلام) روز عاشورا در خطبه دوّمى كه با كوفيان سخن مىگفت، از آنان با اين القاب و اوصاف ياد فرمود:
«مرگ بر شما اى بردگان امّت، اى بازماندگان پراكنده احزاب، اى واگذارندگان كتاب خدا، اى تـحـريـفـگـرانِ دين، اى گروه تباهى و گناه، اى دميده شدگان شيطان، اى خاموش كنندگان سـنـّتهـا! آيـا از ديـن طـاغـوتهـا حـمايت كرده، ما را خوار مىسازيد؟ آرى به خدا سوگند! اين نـيـرنـگـى كـهـن در شـمـاسـت كه ريشههايتان بر همين استوار شده و شاخ و برگهايتان بر آن روييده است و شما پليدترين ميوه اين خارستانيد و لقمه غاصبان ... .» (5)
در ايـن بـيـان نـيـز، حـضـرت، آنـان را پـس مـانـدههـاى هـمـان قـبـايـل و احزاب جاهلى و معاند مىداند و ميوه تلخ درختِ دشمنى بنى اميّه با آيين خدا مىشمارد. اين نـيـز نـوعى نگرش جريان شناسانه به شركت كنندگان در فاجعه تلخ عاشوراست، از چشم امام حسين (عليه السلام).
شناخت ريشههاى هر حادثه و زمينههاى قبلى آن، از پيامهاى ديگر عاشوراست.
2- فرهنگ عاشورا، ص 405، جواد محدثي.
3- وسائل الشيعه، ج 5، ص 394، حديث 8.
4- همان، حديث 7.
5- بحارالانوار، ج 98، ص 333؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 294، حديث 1؛ مفاتيح الجنان، ص 286.

امام حسين عليه السلام در كربلا در چند مورد گريه كرد:
اول : به حال اهل بيت خود گريه كرد، چرا كه اصل گريه بر اهل بيت از طاعات محسوب مى شود.
آخر امام چگونه مى توانست گريه نكند، در حالى كه ياران و برادران و فرزندان خود را از دست داده و تنها و بى كس مانده ، زمين با همه بزرگى اش برايش تنگ شده و خود و اهل بيتش لب تشنه در خيمه ها در محاصره دشمن قرار دارد، مى خواهد به ميدان برود و به آنها مى گويد كه خود را براى اسارت آماده كنيد و آنها را به صبر فرا مى خواند و براى آرام كردن آنها به زحمت مى افتد. مى خواهد به ميدان برود كه دختر كوچكش شيون كنان و سر برهنه مى آيد و دامن پدر را مى گيرد و مى گويد پدر آهسته تر، بايست تا از ديدار تو توشه برگيرم و تو را سير ببينم كه اين وداع آخر است . آنگاه دست و پاى پدر را مى بوسد. امام مى نشيند و دختر را در دامن خود مى گيرد و شديدا گريه مى كند و اشك ديدگانش را با آستين پاك مى كند و مى گويد: سكينه جان ! بعد از من گريه تو طولانى خواهد شد. بايد بعد از مرگ من تو گريه كنى . آيا مى توان تصور كرد در چنين حالتى ، كسى طاقت بياورد و متاءثر نشود؟!
يكى ديگر از مواردى كه امام حسين گريه كرد هنگامى بود كه بر بالين برادرش عباس حاضر شد و او را ديد كه با مشك پاره بر زمين افتاده و هر دو دستانش قطع شده و به طرفى پرت شده اند. در اين حال بود كه امام سخت گريه كرد. آنگاه كه قاسم عزم ميدان كرد نيز امام را در آغوش گرفت و آنچنان گريه كرد كه از هوش رفت و زمانى هم كه بر بالين جسد قاسم آمد و ديد كه پايمال اسبان شده ، شديدا گريه كرد. زمانى هم كه فرزندش على اكبر راهى ميدان شد اشك ديدگانش جارى گرديد و دست به محاسن شريف برد و سر را بلند كرد و به درگاه پروردگارش دعا نمود. هنگامى كه خواهرش زينب سلام الله عليها را دلدارى مى داد نيز امام حسين عليه السلام گريه كردند. اگر در هر يك از اين موارد تاءمل كنى متوجه مى شوى كه براى صاحب قلب سليم و مهربان غير ممكن است در چنين حالاتى گريه نكند و در مى يابى كه در هر كدام از اين حالت ها حكمت و خصوصيتى نهفته است .
دوم : يكى ديگر از دلايل گريه امام حسين براى اين بود كه ملاحظه مى كردند، دين اسلام در حال اضمحلال و نابودى است .
دو ويژگى خاص امام در روز عاشورا :
الف ) امام حسين عليه السلام جامع بين اضداد بود:
* در روز عاشورا امام حسين عليه السلام به خاطر امورى مضطرب شدند، اما هر چه به اضطراب حضرت افزوده مى شد، قلبش آرام تر مى شد. بنابراين حسين عليه السلام همان مضطرب وقور است .
* امام حسين عليه السلام در مواردى گريه كردند، اما گريه بر صبر آن حضرت افزود تا جايى كه صبر او ملائكه را به تعجب واداشت ، پس امام گريان صبور است .
* امام حسين عليه السلام تنها و بى ياور بود، اما در همان حال ، در جلالت شاءن و عظمت ، خود يك لشكر بود، و به تنهايى وقتى به دشمن حمله مى كرد، دشمن چون گله بزى كه گرگ بر او حمله ور شده باشد، از مقابل امام مى گريخت ، پس امام تنها اما صاحب يك لشكر است .
* امام براى اتمام حجت استغاثه مى كرد، و در همان حال به فرياد هر كس كه او را صدا مى زد و مى گفت : يا ابا عبدالله مرا درياب مى رسيد، پس امام هم مغيث است و هم مستغيث .
* شهدا همه ، جان خود را فداى امام حسين عليه السلام كردند، امام نيز جان شريف خود را براى نجات و هدايت آنها فدا كرد. به همين خاطر برخى از حكما زبان حال حضرت را خطاب به اصحابش چنين بيان كرده اند كه : شما جان خود را فداى من كرديد و من هم خود را براى نجات شما از آتش جهنم فدا كردم . بنابراين ، امام حسين عليه السلام كسى است كه هم جان ها برايش فدا شد و هم خودش فداى جان ها شد.
* امام در حالى كه با بدن تكه تكه شده بر زمين افتاده بود، در همان حال براى نجات اهل بيت و هر كس به سوى او آمده بود، تلاش مى كرد، پس امام همان به خون غلطان تلاشگر است .
* امام عليه السلام به قدرى تشنه بودند كه زبانشان را در اطراف دهان مى گرداند، اما در عين حال سعى مى كرد تشنگان را سيراب كند. حتى امام خواستند قبل از اينكه خودشان آب بنوشند، ذوالجناح را هم سيراب كنند؛ پس امام ساقى لب تشنه است .
* براى امام حسين عليه السلام هيچ ماءمن و پناهى باقى نمانده بود، اما امام هر خائف بى پناهى را پناه بود. لذا امام حسين عليه السلام پناه بى پناهان است
يكى ديگر از خصوصيات ويژه امام حسين عليه السلام اين است كه دو تكليف به ظاهر مخالف با هم را به جا آورد، كه يكى از آن دو تكليف ، واقعى و موافق با تكليف خاص آن حضرت بود (همان تكليفى كه در كتاب خاصى كه مختوم به 12 امامان و از جمله امام حسين (تكليف خاصى مقرر شده بود) و ديگرى ظاهرى كه موافق با تكليف ساير مردم بود.
اما توجيه تكليف واقعى كه امام را دعوت به اقدام به مرگ و كشته شدن و به اسارت رفتن اهل و عيال و كشته شدن كودكان ، با علم و آگاهى به اين مسائل مى كرد، اين است كه طاغوتيان بنى اميه به ويژه معاويه ، توانسته بودند با مكر و خدعه محبت مردم را به سوى خود جلب نمايند، به گونه اى كه مردم گمان مى كردند كه حق با آنهاست و على و فرزندان آن حضرت و شيعيان آنها باطلند.
حتى ناسزا و دشنام به على عليه السلام را از اجزاى نماز جمعه مى دانستند و كار به آنجا رسيده بود كه تعدادى از پيروان آنها ناسزا بر امام على را در حين خطبه فراموش كردند و به مسافرت رفتند و در بيابان موضوع را به خاطر آوردند و در همانجا قضاى آن را به جا آوردند و در آنجا مسجدى ساختند و براى تاءكيد بر اين امر نام آن را مسجد ذكر گذاشتند.
بنابراين ، اگر امام حسين عليه السلام از روى تقيه با آنها بيعت مى كرد و تسليم آنها مى شد، از حق اثرى باقى نمى ماند؛ چرا كه مردم اعتقاد پيدا مى كردند كه در ميان تمامى امت كسى مخالف آنها نيست و آنها به راستى جانشينان پيامبر (ص ) هستند؛ اما پس از اينكه امام حسين عليه السلام با آنها جنگيد و آن واقعه رخ داد و با عيال و اطفال او و حرم رسول الله آن گونه رفتار كردند، مردم بيدار شدند و به گمراهى آنها پى بردند و دريافتند كه بنى اميه سلاطين جور و ستمند و نه حجت خدا بر خلق .
اما درباره تكليف ظاهرى آن حضرت ، بايد گفت كه : امام عليه السلام براى حفظ خود و خانواده اش به هر نحو ممكن تلاش كرد، اما برايش امكان پذير نشد.
آنچنان عرصه را بر امام را به قتل برساند؛ به همين خاطر امام از آنجا با ترس خارج شد و هنگام خروج آيه فاصبح فى المدينة خائفا يترقب را تلاوت فرمود. آنگاه به حرم خدا پناه برد كه خداوند آن را براى مردم ، حتى كافر و قاتل و حيوانات و پرندگان و درختان ، محل امن قرار داده است . در آنجا هم قصد دستگيرى يا ترور امام را داشتند. به همين خاطر امام نتوانست مراسم حج را به پايان برساند و از مكه خارج شد. ديگر جاى امنى براى امام در روى زمين باقى نمانده بود. در اين حال بود كه تكليف ظاهرى براى حركت به سوى كوفه محقق شد؛ زيرا اهل كوفه همگى به امام نامه نوشته پيروى خود را از امام اعلام نموده و به اين ترتيب حجت را بر امام نامه تمام كردند و به ويژه بعد از آنكه مسلم بن عقيل عليه السلام به امام نامه نوشت كه مردم با او بيعت كرده اند، ديگر امام براى اينكه به سوى آنها نيايد، حجتى نداشت . وقتى امام به سوى كوفه آمد و اطلاع يافت كه آنها بيعت خود را شكسته اند، ديگر به امام اجازه بازگشت ندادند، با اين همه بايد گفت اگر امام به آنجا نمى آمد، كجا مى توانست برود؟ زمين با همه وسعتش براى امام تنگ شده بود. ديگر هيچ چاره و راهى نداشت .
* دليل اين مطلب سخن حضرت با برادرش محمد حنفيه است كه اگر به يمن بروم يا به بيابان ها و يا در غارها و يا در داخل لانه جنبندگان زمين شوم ، مرا بيرون مى آورند و مى كشند.
همچنين امام در جواب ابوهره ازدرى كه پرسيد چه چيزى موجب شد كه از حرم خدا و حرم جدت پيامبر بيرون آيى ، فرمود: ابوهره ، بنى اميه مال مرا تصاحب كردند، صبر كردم ، معترض آبرويم شدند، صبر كردم ، اما خواستند خونم را بريزند كه فرار كردم . سخنان آن حضرت خطاب به عمرو بن يوزان - پيرمردى از بنى عكرمه - نيز دلالت به همين معنا دارد: آن مرد به امام حسين عليه السلام عرض كرد: يابن رسول الله مى خواهى به كجا بروى ؟ فرمود: كوفه . آن مرد گفت : تو را سوگند مى دهم كه از رفتن به كوفه منصرف شوى . به خدا سوگند به سوى شمشيرها و نيزه ها مى روى . آنها كه براى تو نامه نوشتند و به دنبال تو فرستادند، اگر با تو بودند هزينه جنگ تو را تاءمين مى كردند و همه چيز را برايت مهيا مى نمودند، آنگاه به سوى آنها مى رفتى .
امام عليه السلام گفت : اى بنده خدا! اين امر بر من مخفى نيست ، اما هر آنچه خدا بخواهد، آن مى شود. سپس فرمود: به خدا سوگند آنها مرا دعوت نكرده اند، مگر اينكه مى خواهند خون مرا بريزند.
بخش اول فرمايش اخير امام ، بيانگر تكليف واقعى ايشان و بخش دوم آن در بيان مقام اضطرار است و اينكه مراجعت و فرار فايده اى ندارد.
همچنين بايد گفت : اگر امام با آنها بيعت هم كرده بود، او را مى كشتند؛ زيرا سخن ابن زياد دلالت بر اين امر دارد. او گفت : حسين تابع حكم من و يزيد است ؛ يعنى خود را بايد در اختيار ما قرار دهد، يا او را مى كشيم ، يا رهايش مى سازيم .
شمر نيز گفت كه او بايد بيعت كند، بعد ببينيم راءى ما درباره او بر چه چيزى قرار مى گيرد.
پدرم فداى آن امام غريب و تنهايى بشود كه از او خواستند همچون بردگان در برابر آنها اقرار به بندگى كند!
اما اين فرمايش امام در روز عاشورا است كه به خدا سوگند در برابر شما مانند بردگان اقرار و اعتراف نمى كنم و دست ذلت و خوارى به شما نمى دهم .
حسين مخلوق نخست
بيشتر حكما، علما و متكلمان در تعيين اولين مخلوق با هم اختلاف نظر دارند، اما بر اساس روايات صحيح فراوان ، اولين مخلوق ، نور پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله مى باشد، كه نقل سليم نيز بر آن دلالت دارد؛ چرا كه اشرفيت و كثرت اعتنا و محبوبيت در پيشگاه خداوند تعالى ، موجب تقدم در آفرينش است . در بعضى روايات (ديگر) آمده است كه نور پيامبر اسلام (ص ) و ائمه عليهم السلام اولين مخلوق است .
پس چون اين حقيقت به اثبات رسيده است كه اولين مخلوق نور نبى (ص ) و يا نور آن حضرت و ائمه اولين عليهم السلام است ، مى توان گفت كه اولين مخلوق همان نور حسين عليه السلام است ؛ زيرا پيامبر (ص ) فرمودند: حسين منى و انا من حسين حسين از من است و من از حسين . و در روايت ديگرى آمده است ؛ انا من حسين و حسين منى من از حسينم و حسين از من .
بنابراين حسين اولين مخلوق و اولين چيزى است كه از روز اول ايجاد شده است و هر مخلوقى تابع آن حضرت است .
همه موجودات بر حسين گريانند
اگر همه موجودات بر حسين عليه السلام گريانند، جاى شگفتى نيست و اگر مى گوييم هر مخلوقى بر او اشك مى ريزد، مبالغه يا گزافه گويى نكرده ايم ، چنانچه از باب تمثيل و استعاره هم نمى باشد؛ حتى زبان حال و يا فرض ديگرى هم در كار نيست ، بلكه هم موجودات از جمله پيامبر، فرشته ، ملك ، جن و انس ، شيطان ، بهشت و جهنم ، درخت و گياه و حيوان ، خورشيد و ماه ، همه جهان ها، ماه ها و آسمان ها، زمين ها و ساكنان آنها هم ، همه براى او گريه مى كنند، و گريه هر موجودى بر حسب آن مورد، گريه حقيقى است و منظور از گريه ، گريه هر چيزى بعد از شهادت آن حضرت نمى باشد، بلكه مقصود گريه موجودات قبل از قتل امام عليه السلام نيز است . همان طور كه در زيارت منقول از حضرت حجت (عج ) در ماه شعبان آمده است كه آسمان و هر كه در آن است و زمين و هر چه در روى آن است ، به حال آن حضرت گريانند.
حتى وسايلى كه به واسطه آنها حضرت به شهادت رسيد نيز از جمله گريه كنندگان بر امام حسين عليه السلام هستند، قاتلان آن حضرت هم خارج از گريه كنندگان بر ايشان نيستند؛ زيرا آنها نيز به وجود عام و ماهيت شان دچار انكسار مى شوند و به حقايق و فطرتشان بر حسين عليه السلام گريانند، ولى به مقتضاى صفات افعالى اختيارى ، در آتش جاودانند. و گريه نمى كنند مگر وقتى كه از اعمال خود غافل باشند كه در اين حال گريه ظاهرى و اختيارى دارند، مانند كسى كه خدا را از روى ستم و طغيان انكار مى كنند، اما جان و روح شان به خدا يقين دارد.
سخن در اين مقصد در بيان نور امام پس از خلق و انتقال نور تا هنگام ولادت است . بدان و آگاه باش كه خداى جل جلاله همواره يگانه بوده در حالى كه نه مخلوقى بود و نه زمان و مكانى . و چون خلقت را آغاز كرد نخست افضل مخلوقات را آفريد و از نور آن ، نور على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام را مشتق ساخت و براى آنان جايگاه ها و عوالم متعدد و مختلف به وجود آورد. چنانچه اين معنا از مجموع روايات معتبر ظاهر مى شود.
آنگاه نور آن حضرت را يك بار در پشت آدم و يك بار در انگشتان او و بار ديگر در پيشانى آدم و سپس در پيشانى تمام پدران ايشان از آدم تا پدر بزرگوار پيامبر، عبدالله بن مطلب و در پيشانى تمام مادران ايشان - به هنگام حامله شدن از كسانى كه آن حضرت در صلب او بود - از حوا تا مادر نبى اسلام ، آمنه بنت وهب ، قرار داد.
ما معتقديم كه مصدر همه انوار اين جهان ها، نور نبى صلى الله عليه وآله است و امتياز نور حسين عليه السلام اين است كه از نور نبى است ؛ چرا كه حسين از اوست و او از حسين . و هنگامى كه اين دو از هم جدا شدند، نور حسين خصوصيت (خاص ) خود را يافت ، چرا كه رؤ يت آن موجب حزن و اندوه گرديد. اين امر براى آدم - هنگامى كه آن انوار در انگشتانش ظاهر شد - اتفاق افتاد و نور حسين عليه السلام در انگشت ابهام بود. اين اثر تا به حال نيز باقى است . مثلا اگر كسى كه خنده بر او غلبه پيدا كرده است ، به پشت انگشت ابهام خود بنگرد، اندوه بر او غالب مى شود. اين حالت براى ابراهيم عليه السلام نيز اتفاق افتاد.
همچنين بر زبان آوردن نام آن حضرت و شنيدن آن نيز موجب حزن مى شود؛ اين مساءله درباره آنچه منتسب به نور آن حضرت است نيز صادق مى باشد. كما اينكه در حديث ميخ هاى پنج گانه كه جبرئيل امين آنها را براى حضرت نوح عليه السلام آورد تا با آنها اطراف كشتى را ميخ كوب كند، آمده است : هر ميخى به نام يكى از انوار پنج گانه بود، وقتى نوح منتسب به نور امام حسين عليه السلام را گرفت ، آن ميخ درخشيد و از آن رطوبتى به رنگ خون احساس كرد. در اين باره سئوال كرد، به او گفته شد: آن ميخ منتسب به حسين است و سبب ظهور خون از آن ، شهادت ايشان است كه به نحو خاصى صورت گرفت .
حسين عليه السلام نور غالب
نورى بر پيشانى مادران به هنگام باردار شدن به يكى از اجداد پيامبر (ص ) ظاهر مى شد و همچنين بر جبين آمنه به وقت باردار شدن به پيامبر اسلام ظاهر شد، نشانه آن است كه آن مادران از اين انوار نيستند؛ بنابراين وقتى وقتى به آن نور حامله مى شدند، اثر نور در پيشانى آنان ظاهر مى شد، اما آنجا كه مادر خود از انوار باشد، وجهى براى ظهور نور نيست و بويژه نور بر چهره ظاهر مى شد، اما آنجا كه مادر خود از انوار باشد، وجهى براى ظهور نيست و بويژه نور بر چهره ظاهر نمى شود. به همين خاطر وقتى حضرت زهرا سلام الله عليها به امام حسن مجتبى عليه السلام حامله شد، نور ديگرى بر چهره زهرا ظاهر نشد؛ لكن ويژگى امام حسين عليه السلام طورى است كه وقتى مادر به حسين عليه السلام حامله شد، پيامبر اسلام (ص ) به فاطمه فرمودند: من در چهره تو نورى مى بينم و به زودى حجتى براى خلق خدا از تو متولد مى شود. و زهرا (س ) فرمود: چون به اين فرزند حامله شدم ، در شب نيازى به چراغ نداشتم .
بنابراين خصوصيت نور حسين اين است كه بر نور ظاهر مى شود و بر آن غالب مى گردد، لذا شخصى كه در هنگام شهادت آن حضرت ، در وسط روز پيكر مباركش را بر زمين افتاده ديد، گفته است : به خدا سوگند نور سيماى او مرا به خود مشغول كرد، بدان گونه كه از نظر و تاءمل در كيفيت قتل آن بزرگوار غافل شدم .
و از ديگر ويژگى هاى آن حضرت اين كه ؛ هيچ مانع و حاجبى نور ايشان را نمى پوشاند، همان شخص راوى مى گويد: نديدم كشته آغشته به خاك و خونى را كه نورانى تر از چهره حسين باشد. خاك و خون ، مانع از نور حسين كه بر هر نورى غالب است ، نشده بود
سـپـس فـرمـود: پـيـش بيا حضرت پيش آمد فرمود: برگرد حضرت برگشت آنگاه رو به اصـحـاب كرده فرمود: ((فرشتگانى كه در روز بدر و حنين به ياريم آمدند, اين گونه عمامه بر سر داشتند .
و فـرمـود: ((عـمامه سيماى اسلام است , عمامه علامتى است كه مسلمان را از مشرك جدا مى كند)) و فرمود: ((ملائكه با اين شكل به نزد من آمدند)) .
بـديـن تـرتـيـب واقـعـه غـديـر بـه پـايـان رسـيـد و حاجيان هر كدام راه ديار خويش گرفته در اطراف جزيرة العرب پراكنده شدند آنان حديث ولايت را به گوش همه مسلمانان رساندند.
اكنون كه حماسه غدير به طور خلاصه معلوم شد, دو نكته قابل ذكر است :.
الف ـ صحت واقعه غدير از نظر تاريخ ,.
ب ـ مفاد كلام رسول اكرم (ص ) در خطبه روز غدير.صحت واقعه غدير از نظر تاريخ
غـديـر چـشـمـه اى است كه زلال اسلام ناب از آن مى جوشد هركس به اين حقيقت اعتراف كند و جـان خويش , در زلال حقيقتش شستشو دهد, به پيشگاه باعظمت اسلام ناب بار مى يابد و آن كس كـه به هرعذر و بهانه , چشم از ديدن و گوش از شنيدن فرو بندد, جز صداى جرسى از دور نصيب نخواهدبرد.
غـديـر نخستين موقف و منزلى نيست كه پيامبراكرم (ص ) جانشين خود را به مردم شناسانده است آن گـرامى بارها به هر مناسبت با بيانهاى گونه گون و شيوه هاى مختلف اين حقيقت را به مردم يـادآور شده وايشان را با رهبر آينده خود آشنا كرده است همه كسانى كه با حضرتش حشر و نشرى داشـتـنـد و از اتـفـاقـات حـكومت اسلامى بى خبر نبودند, مى دانستند كه على (ع ) خليفه بلافصل پيامبر(ص ) و محبوبترين مردم ,و نزديكترين اصحاب به رسول خداست .
خـلافـت مـسـاله اى نبود كه تا سال دهم هجرت مسكوت مانده باشد خليفه پيامبر از همان روزى معلوم شد كه نبوت در مكه آشكار شد .
پـس از آن مـخـصـوصا در سالهاى بعد از هجرت به قدرى اين مطلب تكرار شد كه تقريبا همه اهل مدينه با آن آشنا بودند همه حديث ((منزلت )), حديث ((رايت )) و حديث ((طير)) را شنيده بودند حديث ((ثقلين )) مكرر بر آنها خوانده شده بود نزول آياتى چون آيه ((مودت )) آيـه ((مـبـاهـله )) و آيه ((ولايت )) باعث شده بود, خورشيد شخصيت اميرالمؤمنين درخششى روزافزون داشته باشد.
بـا ايـن هـمـه حـديـث غـدير از شهرتى به سزا برخوردار است همه احاديثى كه در اين زمينه وارد شده صحيح و مشهور و بعضى متواترند, ولى حديث غدير از مرز تواتر نيز گذشته است .
مرحوم علم الهدى سيد مرتضى , در اين باره مى فرمايد:.
كـسـى كـه بـراى صـحـت ايـن خبر دليل بخواهد, همانند كسى است كه براى صحت خبر غزوات وحالات معروف رسول خدا دليل بخواهد و چنان است كه گويى در اصل حجة الوداع شك داردزيرا اينها همه از جهت شهرت در يك رتبه اند.
چرا كه همه علماى شيعه اين حديث را روايت كرده و اهل حديث با اسناد خود آن را نقل نموده اند و مـورخان و سيره نويسان همان طور كه حوادث معروف را نقل مى كنند, بدون سندمخصوصى نسل در نـسـل از هـم روايـتش مى كنند و محدثان آن را در زمره احاديث صحيح درج كرده اند اين خبر مزيتى دارد كه هيچ خبر ديگرى از آن برخوردار نيست چرا كه اخبار بر دوگونه اند:.
يك دسته اخبارى است كه به سند متصل نياز ندارند, مانند خبر جنگ بدر و خيبر و جمل وصفين و همه وقايع معروفى كه مردم نسل در نسل بدون سند از آن آگاهند دسته ديگر اخبارى است كه به سند متصل نياز دارند, مثل اخبارى كه در باب احكام شرعى وارد شده است .
خبر غدير به هر دو صورت نقل شده است , يعنى در عين آنكه در كمال شهرت و از سندبى نياز است , داراى سند متصل نيز مى باشد.
افـزون بـر اينكه اخبارى كه در باب احكام شرعى نقل شده همگى خبر واحد هستند, ولى خبرغدير راويان فراوانى دارد .
مـا در اين مقال بر آن نيستيم كه راويان حديث غدير را نام ببريم , چون نه مقام را گنجايش است و نـه حـاجـتى به آن هست مرحوم علامه امينى نام راويان اين حديث را به ترتيب زمان زندگى ذكر كـرده اسـت مـا بـه ذكر شمار راويان حديث غدير در هر قرن بسنده كرده , علاقه مندان را به كتاب ارزشمند الغديرراهنمايى مى كنيم .
در ميان اصحاب رسول خدا (ص ) 110 نفر,.
در ميان تابعين 84 نفر,.
در ميان علماى قرن دوم هجرى 56 نفر,.
در ميان علماى قرن سوم هجرى 92 نفر,.
در ميان علماى قرن چهارم هجرى 43 نفر,.
در ميان علماى قرن پنجم هجرى 24 نفر,.
در ميان علماى قرن ششم هجرى 20 نفر,.
در ميان علماى قرن هفتم هجرى 21 نفر,.
در ميان علماى قرن هشتم هجرى 18 نفر,.
در ميان علماى قرن نهم هجرى 16 نفر,.
در ميان علماى قرن دهم هجرى 14 نفر,.
در ميان علماى قرن يازدهم هجرى 12 نفر,.
در ميان علماى قرن دوازدهم هجرى 13 نفر,.
در ميان علماى قرن سيزدهم هجرى 12 نفر,.
در ميان علماى قرن چهاردهم هجرى 19 نفر.
وهمو مى نويسد:.
ايـن حـديـث را احـمد بن حنبل با چهل سند, ابن جرير طبرى با هفتاد و اندى سند, جزرى مقرى بـاهـشـتاد سند, ابن عقده با صد و پنج سند, ابوسعد مسعود سجستانى با 120 سند و ابوبكر جعابى با125 سند روايت كرده است .
ابـن حـجـر در كـتـاب صـواعـق نوشته است : ((اين حديث را سى نفر صحابى از پيامبر اكرم (ص ) روايت كرده اند و بسيارى از اسناد آن صحيح يا حسن است )) .
ابن مغازلى در مناقب مى نويسد:.
حـديث غدير حديث صحيحى است كه حدود صد نفر صحابى كه عشره مبشرة نيز از آن جمله است آن را از رسـول خـدا(ص ) روايـت كـرده انـد اين حديث ثابت است و ايرادى بر آن وارد نيست واين فضيلتى است كه فقط على (ع ) حائز آن شده و هيچ كس در اين فضيلت با او شريك نيست .
سيد بن طاوس از علماى اماميه در كتاب شريف اقبال الاعمال نوشته است :.
ابـوسـعـد مـسـعـودبـن نـاصـر سـجـستانى از علماى اهل سنت كتابى در هفده جز به نام الدرايه فى حديث الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و بيست صحابى نقل كرده است .
مـحـمدبن جرير طبرى در كتابى كه به نام الردعلى الحرقوصيه نوشته , حديث ولايت را از هفتاد و پنج طريق روايت كرده است .
ابوالقاسم عبداللّه حسكانى در اين باب كتاب مستقلى به نام دعاالهداة الى ادا حق الولاة تاليف نموده اسـت ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده نيز كتابى به نام حديث الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و پنجاه طريق روايت كرده است وى پس از نقل عبارات راويان مى نويسد:.
هـمـه ايـن كتابها جز كتاب طبرى در كتابخانه من موجود است , مخصوصا كتاب ابن عقده كه در زمان حيات خودش (330 هجرى قمرى ) نسخه بردارى شده است .
طرفه آنكه از قرن دوم به بعد كه مرز مذاهب مشخص مى شود, هيچ يك از اين راويان شيعه نيستند درميان شيعيان نيز كمتر عالمى را مى توان يافت كه اين حديث را با اسناد مختلف نقل نكرده باشد.
اهـمـيـت حـديـث غـديـر بـه پـايه اى رسيده است كه بسيارى از دانشيان جهان اسلام , درباره آن كـتابهاى مستقل نگاشته اند به تحقيق علامه عاليقدر امينى در الغدير, تا زمان ايشان بيست و شش كـتـاب مستقل توسط عالمان برجسته در اثبات تواتر حديث غدير يا تحقيق مفاد آن به رشته تحرير درآمده است .
ايـن قـضـيه آن چنان روشن و واضح و در نزد همگان مسلم بوده است كه اهل بيت (ع ) و معتقدان بـه ايـشـان بـه مـنـاسبت هاى مختلف بدان استدلال و احتجاج كرده اند در روايات به موارد زيادى بـرمـى خـوريـم كـه امـيرالمؤمنين (ع ) در طول سالهاى پس از وفات پيامبر اكرم (ص ) در مجالس مـختلف , اصحاب رسول خدا(ص ) را سوگند مى دادند كه آيا شما به خاطر نداريد رسول خدا(ص ) در روز غدير فرمود: من كنت مولاه و ايشان سوگند مى خوردند كه آن را به خاطر دارند .
بـنـابـر آنـچـه گذشت , حديث غدير واقعيتى است كه دست تبهكار انكار از ساحت قدس آن كوتاه اسـت و چـنـد و چون تعداد انگشت شمارى از جاهلان عالم نما نمى تواند بر دامن كبريايش گردى بـنـشـاند, چه رسد كه خورشيد روشن حقيقتش را بپوشاند از همين روست كه نويسنده دانشمند كتاب امام على (ع )عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى , در ضمن تقريظ كتاب الغدير مى نويسد:.
حديث غدير بدون شك , حقيقتى است كه دستخوش باطل نمى شود, فروزان و درخشان است ,چون روشـنـايـى روز و آن يكى از حقايق خروشنده الهام است كه از سينه پيامبر(ص ) پراكنده گشته تا ارزش دست پرورده , برادر و برگزيده خويش در ميان امتش را معلوم كند .
مفاد حديث غدير
جـمله اى كه در حديث غدير مورد استشهاد قرار گرفته و در حقيقت پيام اصلى واقعه غدير در آن نـهـفـتـه اسـت ايـن اسـت كه حضرت فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه كسانى كه به اين حديث استدلال كرده اندمولى را اولى معنا كرده اند اولى , يعنى كسى كه به تصرف سزاوارتر است به عبارت سـاده تـر يعنى كسى كه لايق سرپرستى , رهبرى و اختياردارى است بدين ترتيب معناى حديث اين است : ((هركس من رهبر وسرپرست اويم , على (ع ) هم رهبر و سرپرست اوست بنابراين تنها كسانى به رهبرى و سرپرستى پيامبراكرم (ص ) پايبند و ملتزمند كه رهبرى و سرپرستى على (ع ) را بپذيرند.
ايـنـك بـايـد دانـسـت كـه آيـا در لغت عرب , مولى به اين معنا به كار رفته است ؟ يا نه ؟
ديگر آنكه اگـربـپـذيـريـم مـولـى در لغت بدين معنا به كار رفته است , آيا در اين خطبه نيز اين معنى اراده شده است ؟ يا خير؟ .
مـرحـوم عـلامـه امينى 42 نفر از علماى بزرگ تفسير و لغت را نام مى برد كه بيست و هفت نفر از آنـان گـفته اند: مولى به معناى اولى است پانزده نفر ديگر گفته اند: اولى يكى از معانى مولى است .
اما درباره اينكه آيا در اين حديث نيز مولى , چنان معنايى را افاده مى كند, توجه به شرايط و ظروفى كـه اين حديث در آن صادر شده , و مطالعه خطبه اى كه اين حديث در ضمن آن قرار گرفته است , هيچ شكى باقى نمى گذارد كه مولى در اين حديث هم به معناى اولى است .
زيـرا شـخـصـيـتـى چـون پيامبر اسلام (ص ) كه عقل كل , انسان كامل و بزرگترين پيامبر و سفير آسـمانى است , در روزى آن چنان گرم كه زمين چون آهن گداخته پاى مسافران را مى گدازد و خـورشـيـد مـغـز انـسان را به جوش مى آورد, در صحرايى سوزان و بدون امكانات كه اگر گوشت را بر زمين مى افكندى كباب مى شد , محلى كه هيچ كاروانى در آن توقف نمى كند, دهـهـا هزار حاجى خسته را نگه مى دارد,رفتگان را باز مى گرداند و منتظر مى ماند تا بازماندگان برسند و در گرمترين ساعات روز سخنرانى مى كندو در ضمن آن چند بار از مردم سؤال مى كند تا مـطـمئن شود صداى او را به خوبى مى شنوند, و در نهايت على (ع ) را به آنان نشان مى دهد, با نام و نسب معرفى مى كند و مى فرمايد: ((هركس كه من مولاى او هستم على هم مولاى اوست )) سپس همه حاضران را موظف مى كند اين سخن را به غايبان برسانند, و پس ازآن دستور مى دهد همه با او بـيـعـت كـنـنـد, و بـه او تـبـريك و تهنيت گويند, و عمامه خويش را بر سرش مى گذارد و به او مـى فـرمايد: ((تاج عرب عمامه است )) و به اصحاب مى فرمايد: ((فرشتگانى كه در روز بدربه ياريم آمدند, چنين عمامه هايى بر سر داشتند)).
حـال اگر فرض كنيم اين حديث بدون هر گونه قرينه و تفسير و توضيحى به دست كسى برسد و بـدون غـرض بـه آن تـوجه كند در مى يابد كه برخلاف گفته بعضى افراد بى اطلاع پيامبر(ص ) در صدد آن نيست كه بفرمايد: ((هركس من دوست او هستم على هم دوست اوست ))! يا ((هركس من يـاور او هـسـتـم , عـلى ياوراوست ))! چرا كه دوستى و ياورى , بيعت و تبريك نمى خواهد, عمامه و تاج گذارى نمى طلبد و به طوركلى چنان اهميتى ندارد كه در آن موقعيت خطير و با آن مقدمات اعلام شود.
مسلم بن عقيل کيست؟
مأخذ:

گر چه این مطلب یعنی کشیده شدن و گسترانده شدن زمین در وحله اول عجیب به نظر میرسد اما تعریف واضح تر این موضوع این است که گفته شود :
پس از آنکه تمام سطح کره زمین به مدت طولانی در زیر آب فرو رفته و خداوند خواست تا آن را از زیر آب بیرون آورد که صحنه زندگی موجودات مهیا گردد ، اولین نقطه ای که از زیر آب سر بیرون آورد همان مکان مقدس کعبه و بیت الحرام بود . این واقعه نشان دهنده اهمیت این نقطه و مرکزیت آن برای همه عالمیان است .
در واقع دحوالارض روز شروع حیات بخشی خداوند به جهان خاکی است كه توجه به آن در روایات و تعیین اعمال خاص همچون روزه ، عبادت ، دعا و غسل واهتمام به آن از سوی معصومین (ع) نشانگر عنایت حضرت حق به این روز با برکت است .
تعبیر به اینکه "در روز دحو الارض رحمت خدا منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع به ذكر خدا در اين روز، اجر بسيار است" و امثال آن ، مومنین را بر انجام مستحبات مخصوص این روز ترغیب می نماید . درباره روزه این روز آمده است :
روزه این روز همانند روزه هفتاد سال است .
روزه این روز کفاره گناهان هفتاد سال است .
برای روزه دار این روز هرکه و هرچه در میان آسمان و زمین است استغفار می کند و ...
از دیگر اعمال این روز شریف دو رکعت نماز است که در آن حمد و پنج مرتبه سوره "والشمس" خوانده می شود و پس از نماز نیز دعایی است که در مفاتیح آمده است . و همچنین دعای "اللهم داحی الکعبه ..." از دعاهای مخصوص این روز است .
روايت است که « امام رضا » عليه السلام فرموده اند: درشب بيست و پنجم ماه ذى القعده حضرت ابراهيم (ع) و حضرت عيسى (ع)متولد شده اند. و نیز در اين روز رسول خدا صلى الله عليه و آله ، به قصد حجة الوداع از مدينه به همراه يكصد و چهار هزار يا يكصد و بيست و چهار هزار نفر از راه شجره به مکه عزيمت نمودند که حضرت فاطمه (ع ) و تمامى زوجات آن حضرت نیز ایشان را همراهی می کردند .
و نیز در روایتی است که در این روز قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قیام خواهد نمود .
پايگاه استاد حسين انصاريان

شیعه واقعی کیست و آیا ما محب ائمه هستیم و یا شیعة واقعی هستیم؟
منابع و مآخذ:
(1) بحارالانوار، ج 68، ص 167- ميزانالحکمه، حديث 9931)
(2) (تحفالعقول، ص 295- ميزان الحکمه، حديث 9933)
3 ـ بانك آسماني ؛ 4 ـ خسف در سرزمين «بيدا» 5 ـ قتل نفس زكيّه.
مناسبتر خواهد بود. زيرا آن دو بزرگوار پدر ائمهاند، پس با اين مقدمات بايد گفت:حقيقت مهمتر از اينها است.
امام علي بن الحسين از پدرش امام حسين رسيده: «آن گاه كه ائمه معصومين درگير وگرفتار جور مخالفان قرآن و خلفاي جابر شدند، مردي از ما به حق قيام كند و 313 نفر ازمردان جانباز و ياران مخلص، او را ياري دهند، با تأييد الهي و پرچم پيغمبر به جانبمدينه روان ميگردد، از ميان بيداء كه ميگذرد، ميگويد: اين جا همان مكاني است كهخداوندِ قوي (حنيف) عذابش را بر زمين فرو ميبارد».
شما هستم. آن گاه دست بلند كند و دعا و تضرع نمايد و ميخواند آيا كسي هست اجابتكند مضطر را، و بديهاي واردة بر او را برطرف كند. آري، قرار داد خداوند خلفاي خود را درزمين. آيا با وجود خداي يكتا، خدائي هست، ليكن مردم اندكي يادآور اين حقيقتاند.
را با قائم (عج) ياري خواهد كرد. هم چنين در كتاب مذكور آمده است:
وبنين و جعلناكم اكثرا نفيرا) بار ديگر شما را بر آنان پيروز ميگردانيم، منظور خروجامام حسين است كه در ميان هفتاد و دو تن از ياران خود قرار دارد و هر يك از آنانشمشيرهاي زرفام دولبهاي بر دست دارند. و به مردم روي ميكنند و ميگويند: اينامامحسين(ع) است با اصحاب خود خروج كرده تا مؤمنين شك نكنند و او دجال وشيطان نيست، واين در حالي است كه امام زمان (عج) پشت سر آنان است.
را خليفه ميكند، قائم و اصحاب اويند.

در شب نوزدهم، مولا حال عجيب و غير توصيفي داشت. براي دلجويي بيشتر از دختر كوچكش، آخرين افطار خود را (با توجه به اطلاع قبلي از شهادت خويش) در منزل دخترش ام كلثوم قرار مي دهد. سر سفرة افطاري كه غذاي موجود در آن دو قرص نان جو و مقداري شير و نمك است، مي نشيند. رو مي كند به دخترش و مي فرمايد: دخترم! تاكنون نشده كه پدرت با دو خورشت افطار كند. دخترم! شير را بردار! من با همان نان و نمك افطار مي كنم.
بيش از سه لقمه ميل نمي كند و وقتي با پرسش دخترش رو به رو مي شود كه پدر! مگر روزه دار نبودي! چرا غذا كم ميل فرمودي؟ پاسخ مي دهد كه دوست دارم خدايم را با شكم گرسنه ملاقات كنم.[1]
2. انتظار در طول شب نوزدهم
در شب نوزدهم، مولا آرام و قرار نداشت؛ هر لحظه بيرون مي رفت، به آسمان نگاه مي كرد و مي گفت: به من دروغ گفته نشده و من نيز دروغ نمي گويم. اين شب همان شب وصال است. اين همان شبي است كه حبيبم رسول خدا صلي الله عليه و آله به من وعده داده است؛ چنان كه ابن حجر مي گويد: «فَلَمَّا كَانَتِ اللَّيْلَةُ الَّتِي قُتِلَ فِي صَبِيحَتِهَا عَلِيُّ بْنُ اَبِي طَالِبٍ اَكْثَرَ الْخُرُوجَ وَ النَّظَرَ اِلَي السَّمَاءِ فَقَالَ مَا كُذِّبْتُ وَ اَنَّهَا هِيَ الَّيْلَةُ الَّتِي وُعِدْتُ.» و گاهي يس مي خواند و آن گاه عرضه مي داشت: «اَللَّهُمَّ بَارِكْ فِي الْمَوْتِ اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِِيمِ؛[2] خدايا! مرگ را مبارك گردان! ما از خدائيم و به سوي او مي رويم. هيچ ياري و قدرتي نيست، مگر از خداي بلند مرتبه با عظمت. »
لحظه به لحظه بر اشتياق مولا افزوده مي شد و عرضه مي داشت: «اَللَّهُمَّ قَدْ وَعَدَنِي نَبِيُّكَ اَنْ تَتَوَفَّانِي اِلَيْكَ اِذَا سَئَلْتُكَ اللَّهُمَّ وَ قَدْ رَغِبْتُ اِلَيْكَ فِي ذَلِكَ؛[3] خدايا! پيامبرت به من وعده داد كه به سوي خودت مرا دريافت مي كني، هنگامي كه درخواست كنم. خدايا! و من [اكنون] مشتاق آمدن به سوي تو هستم. »
هيجان و اشتياق به شهادت و ملاقات الهي حضرت آن قدر زياد بود كه خود مي فرمايد: هر كاري كردم راز مطلب را بفهمم نفهميدم؛ «مَا زِلْتُ اَفْحَصُ عَنْ مَكْنُونِ هَذَا الْاَمْرِ وَ اَبَي اللَّهُ اِلَّا اَخْفَاهُ؛[4] پيوسته از سرّ و باطن اين امر تفحص و جستجو كردم، ولي خدا ابا كرد، جز اينكه آن را پنهان كرد. »
آري، مولا در آن شب حال عجيبي داشت.
آن شب علي در سينه سوداي دگر داشت تنها خدا از سوز و حال او خبر داشت
گام زمان آهسته بر روي زمين بود قلب زمين در اضطرابي آتشين بود
آن شب علي را حال و روز ديگري بود
در جان مولا ساز و سوز ديگري بود
آن شب علي عزم سفر كردن به سر داشت
زهرا سرشك غم به چشمان زين سفر داشت
آن شب محمد سخت دلتنگ علي بود مشتاق ديدار دل آراي علي بود
آن شب حسن را سينه اقيانوس غم بود
جان حسين آن شب پر از درد و الم بود
چشم علي، چشم انتظار اختران بود
جان علي مشتاق رضوان و جنان بود[5]
3. در خواب ديدن پيامبر صلي الله عليه و آله و تقاضاي شهادت
شب نوزدهم، بچه ها تا پاسي از شب خدمت پدر بودند و آن گاه به منزل خويش رفتند. امام حسن مجتبي عليه السلام هنوز صبح نشده بود، نزد بابا برگشت و مستقيم به مصلاي پدر رفت. علي عليه السلام با احترام خاصي از حسنش استقبال كرد. آن گاه فرمودند: « پسرم! لحظه اي خواب به سراغ چشمانم آمد، در حالي كه نشسته بودم. ناگهان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را [در عالم رؤيا] ديدم، عرض كردم: يا رسول الله! من از دست امت تو چه رنجها و خون دلها خوردم! پس حضرت فرمود: عليه آنها نفرين كن! پس [نفرين كردم و] گفتم: «اَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً وَ اَبْدَلَهُمْ شَرّاً؛[6] [خدايا! مرا از آنها بگير و] به جاي آنها بهتري براي من قرار ده و بر آنان [نيز] به جاي من [آدم نالايق] شري را مسلط گردان! »
الهي مردم از من سير و من هم سيرم از مردم
نما راحت مرا اي خالق ارض و سما امشب
در نقل ديگري آمده كه صداي گرية علي عليه السلام بلند شد؛ به گونه اي كه تا آن روز آن گونه گريه نكرده بود. عرض كردند: چه شده است كه اين گونه گريه مي كنيد؟ حضرت فرمود: در سجده دعا مي¬كردم كه لحظه اي خواب به چشمم آمد، ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمايد: «يَا اَبَا الْحَسَنْ طَالَتْ غَيْبَتُكَ فَقَدْ اِشْتَقْتُ اِلَي رُؤْيَاكَ فَقَدْ اَنْجَزَلِي رَبِّي مَا وَعَدَنِي فِيْكَ...؛[7] اي اباالحسن! دوري تو طولاني شده است. به راستي مشتاق ديدار تو هستم، پس به راستي پروردگارم براي من آنچه را در بارة تو وعده داده بود، حتمي كرد. »
4. به سوي محراب شهادت
نزديك اذان صبح شد و وقت رفتن به مسجد. حضرت آماده مسجد رفتن شد. مرغابيها سر راه مولا را گرفته، صدا و ناله مي كردند. حضرت فرمود: «دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ صَوَانِحُ تَتْبَعُهَا نَوَايِحُ؛ آنها را به حال خود واگذاريد؛ زيرا آنها صيحه مي زنند [و طولي نمي كشد] كه به دنبال آن نوحه گريها بلند مي شود.» ام كلثوم و حسن عليهما السلام عرض كردند: «چرا فال بد مي زنيد؟» فرمودند: «فال بد نيست، دل گواهي مي دهد كه به شهادت مي رسم.»[8]
ناله هاي مرغان و اشك فرزندان، مانع علي عليه السلام نگشت، به راه خويش ادامه داد تا به درب خانه رسيد، كمربند حضرت به قلاب در گير كرد و باز شد. گويا با زبان بي زبانيش مي خواست مولارا از تصميم رفتن به سوي دوست باز دارد؛ اما بر عكس، فرياد آن عاشق شهادت بلند شد كه خطاب به خود مي گفت: اي علي!
اُشْدُدْ حَيَازِيمَكَ لِلْمَوْتِ فَاِنَّ الْمَوْتَ لَا قِيكَا وَلَا تَجْزَعْ عَنِ الْمَوْتِ اِذَا حَلَّ بِنَادِيكَا
وَلَا تَغْتَرَّ بِالدَّهْرِ وَ اِنْ يُوَافِيكَا كَمَا اَضْحَكَكَ الدَّهْرُ كَذَاكَ الدَّهْرُ يُبْكِيكَا؛[9]
كمربندت را براي مرگ محكم ببند؛ زيرا مرگ تو را ملاقات مي كند و از مرگ هنگامي كه مي آيد جزع و ناله مكن و به دنيا مغرور نشو هر چند با تو همراهي كند؛ [زيرا] روزگار همچنان كه تو را بخنده مي آورد، همين طور مي گرياند. »
بعد از رسيدن به مسجد، اول با سپيده سحر خداحافظي كرد: اي طلوع فجر! از روزي كه علي به دنيا آمده، نشده تو بيدار باشي و چشمان علي در خواب؛ اما اين شب، آخرين شبي است كه چشم علي را بيدار مي يابي.
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدارِ علي خفته نيافت
آن گاه شروع كرد به گفتن آخرين اذان؛
آمد خطاب ارجعي از سوي جانان بر خاست تا بانك اذان از كوي جانان
تكبير گفت آن شير روز و عابد شب
بگشود بر حمد خداوندي علي شب
وقتي از بام مسجد پايين مي آمد، افتخار هميشگي خويش را به زبان جاري ساخت و فرمود:
«خَلُّوا سَبِيلَ الْمُؤْمِنِ الْمُجَاهِدِ
فِي اللَّهِ لَا يَعْبُدُ غَيْرَ الْوَاحِدِ؛[10]
راه مؤمن مجاهد در راه خدا را باز كنيد؛ كه [افتخار هميشگي اش آن است كه] جز خداي واحد را نپرستيده است.» آري، علي هنوز افتخارش اين است كه رزمندة مؤمن طالب شهادت است.
5. نماز عشق يا سكوي پرواز
آن گاه وارد مسجد شد و خفتگان هميشه در خواب و از جمله قاتلش را براي نماز بيدار كرد، نماز را بست و سر به سجده گذاشت.
در سجده بانگ يا علي جان زود بشتاب
گويي خدا در انتظارش بود بي تاب
نامردي از كين تيغ بر فرق علي زد
تيغ ستم بر فرق انوار جلي زد
آه از نهاد خاك تا عرش خدا رفت
سوز دل افلاك تا عرش خدا رفت
پاي زمين روي زمين خشكيده بر جاي گويا قيامت ناگهان گرديد بر پاي
ديگر علي بود و خداوند جلي بود «فُزتُ و ربِّ الكعبه» فرياد علي بود
بشكست پشت دين حق يكباره بشكست ابر عزا بر چهرة خورشيد بنشست
ديگر علي تنها ترين مرد زمان نيست
اي واي بي حيدر چگونه مي توان زيست؟[11]
هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه شمشير ابن ملجم مرادي بر فرق مولا نشست. در آن لحظه حساس، دو صدا به گوش رسيد:
يكي بين زمين و آسمان، جبرئيل امين عليه السلام بود كه خبر شهادت علي عليه السلام را داد؛ به اين صورت كه «به خدا قسم! اركان هدايت فرو ريخت و نشانه ها و عَلَمهاي پرهيز كاري سرنگون گشت و ريسمان محكم الهي گسست.» و ادامه داد: «قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَي قُتِلَ الْوَصِيُّ الْمُجْتَبَي قُتِلَ عَلِيٌّ الْمُرْتَضَي قَتَلَهُ اَشْقَي الْاَشْقِيَاءُ؛[12] پسر عموي مصطفي كشته شد. وصي برگزيده به قتل رسيد. علي مرتضي كشته شد. او را شقي ترين افراد به قتل (شهادت) رساند. »
و صدايي هم از عاشق شهادت، علي عليه السلام شنيده شد كه مي فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَي مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَْهُ وَ رَسُولُهُ؛[13] به نام خدا و به ياري خدا و بر دين رسول خدا [از دنيا مي روم] قسم به پروردگار كعبه! رستگار شدم. اين[شهادت] چيزي بود كه خدا و رسولش به ما وعده داده بود. »
اي تيغ زهرآلوده مجنون تو هستم
چشم انتظارت هر شب اينجا مي نشستم
اي تيغ من لب تشنة ديدار بودم
شبها براي ديدنت بيدار بودم
عمري به راهت چشم حسرت دوختم من با آتش دل ساختم من سوختم من
هر نيمه شب من گفتگو با ماه كردم
فريادهاي سينه را در چاه كردم
اي تيغ زهرآگين مرا دل گير كردي
چون دير كردي تو علي را پير كردي
بعد از آن كه زخم سر را بستند و حضرت به هوش آمدند، در حالي كه خون از سر و روي حضرت مي¬ريخت، عرضه داشتند: « اِلهِي اَسْئَلُكَ مُرَافَقَةُ الْاَنْبِيَاءِ وَ الْاَوْصِيَاءِ وَ اَعْلَي دَرَجَاتِ جَنَّةِ الْمَاْوي؛[14] خداي من! از تو همراه بودن با انبياء و اوصياء و بالاترين درجة بهشت را درخواست مي كنم. »
6. و سرانجام جايگاه آن حضرت
آن شب به داغ مولا مهتاب گريه مي كرد تصوير ماه در آب بي تاب گريه مي كرد
شد چهرة عدالت گلگون ز تيغ فتنه
پيش نگاه مسجد محراب گريه مي كرد
همچون برادرانش زينب به چشم خون داشت
آن آيه صبوري بي تاب گريه مي كرد
اصبغ بن نباته مي گويد: وارد خانة علي عليه السلام شدم، ديدم علي عليه السلام يك پارچة زردي را به سر مباركشان بسته اند و خون هم مرتب از سر مولا مي ريزد و رخسار شريفشان زرد شده است؛ به گونه اي كه من بين پارچه و صورت تشخيص ندادم. آن گاه فرياد كشيدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را مي بوسيدم و اشك مي ريختم. حضرت فرمود: «لَا تَبْكِ يَا اَصْبَغُ فَاِنَّهَا وَ اللَّهِ الْجَنَّةُ؛[15] گريه نكن اصبغ به راستي و قسم به خداوند! اين [حالي كه مي بيني، مرا در شرف ورود به] بهشت [قرار داده] است. »
و به دخترش ام كلثوم كه به شدت گريه مي كرد، جايگاه خويش را گوشزد كرده، فرمودند: «يَا بُنَيَّةُ لَا تَبْكِِين فَوَ اللَّهِ لَوْ تَرَيْنَ مَا يَرَي اَبُوكَ مَا بَكَيْتِ...؛ دخترم! گريه نكن! به خدا سوگند! اگر مي ديدي آنچه را كه پدرت مي بيند، گريه نمي كردي.» عرض كرد: شما چه مي بينيد؟ فرمودند: «مي بينم كه ملائكه و انبياء عظام صف كشيده اند و همه منتظرند كه من بروم ... .»[16]
و حسن ختام را جملات عاشق علي عليه السلام صعصعة بن صوحان قرار مي دهيم. وي در حالي كه يك دست بر قلب خود گذاشته بود و با دست ديگر خاك بر سر مي پاشيد، مي گفت: « مرگ و شهادت گوارايت باد! كه تولدت پاك و شكيبايي ات نيرومند و جهادت بزرگ بود. بر انديشه ات دست يافتي و تجارتت سودمند گشت. بر آفريننده ات وارد گشتي و او تو را با خوشي پذيرفت و ملائكه اش به گردت جمع شدند. در همسايگي پيغمبر جاي گزين گشتي و خداوند تو را در قرب خويش جاي داد و به درجة برادرت مصطفي رسيدي و از كاسه لبريزش آشاميدي... .»[17]
ميسر نگردد به كس اين سعادت
به كعبه ولادت به مسجد شهادت
پي نوشت :
[1]. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، كتابفروشي اسلامي، چاپ افست، ج 1، ص 125.
[2]. همان.
[3]. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 42، ص 252، ح 54.
[4]. نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 7.
[5]. منصور كريميان، روزنامه رسالت، 18 رمضان، 1414، ص 2.
[6]. نهج البلاغه، ص 99.
[7]. بحارالانوار، ج 42، ص 194، ح 11.
[8] . منتهي الآمال، ص 125؛ بحارالانوار، ج 42، ص 198.
[9]. منتهي الآمال، ص 126؛ بحارالانوار، ج 42، ص 192.
[10]. منتهي الآمال، ص 126.
[11]. ادامه شعر كريميان.
[12]. منتهي الآمال، ص 127.
[13]. بحارالانوار، ج 41، ص 2؛ منتهي الآمال، ص 127.
[14]. همان مدارك.
[15]. اسرار عبادت، عبدالله جوادي آملي، نشراسراء، ص 265؛ بحارالانوار، ج 42؛ ص 204، ح 8 .
[16]. بحارالانوار، همان، ج 42، ص 201 ـ 202 ؛ انوار البهيه، همان، ص 31 ؛ خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 268.
[17]. بحارالانوار، ج 42، ص 295.
منبع: ماه نامه مبلغان

ايشان بانويي بسيار شريف، ثروتمند، با آبرو و احترام و عزت در جامعه عرب جاهلي بوده است.
از زماني كه ايشان متوجه شخصيت پيامبر اكرم ميشوند شيفته اين وجود مبارك ميشوند كه اين خود نشانه باز و روشن بودن قلب و ضمير حضرت خديجه (س) است است كه جذب رسولالله ميشوند
شيفتگي ايشان به پيامبر به خاطر گرايش به حق و حق پرستي بوده است.
ايشان در ميان زنان اولين كسي است كه در آن جامعه جهل و تاريكي و ظلالت كه فقط بت پرستي حاكم بود و دين حق چندان موقعيتي نداشت اسلام را ميپذيرند و به پيامبر اكرم ايمان ميآورند و از حضرت حمايت ميكنند و از دين جديدي كه در آن جامعه تاريك پشتوانهاي نداشت كاملاً حمايت ميكنند و سرمايهشان را در اين راه خرج ميكنند
در شرح حال حضرت داريم كه هر امري كه از جانب پيامبر ميآمد ايشان اطاعت ميكرد و در مسئله ازدواجشان هم با اينكه حضرت خديجه چنان ثروت و مكنتي داشتند اما طبق گزارشها در مسئله مهريه هم همان مهريهاي را كه پيامبربراي همسران بعديشان هم تعيين ميكنند كه يك مهريه متوسط و رايج در آن زمان بود
آثار و بركات روزه
1ـ اثر تربيتي، رواني
مهمترين اثر روزه بعد تربيتي و رواني آن است. روزه روح آدمي را تلطيف و اراده انسان را «قوي» و غرائز او را «تعديل» ميكند.
از مرتاضان و مهذبان نفوس، كه از راههاي مخصوص به خود به تطهير روح ميپردازند، گرفته كه معتقدند: آنچه نفس را ناخوش آيد، بايد بدان پرداخت و روزه چنين است تا صوفيان، كه چله نشينند و از اصولشان امساك است، و عارفان كه ميگويند: اندرون از طعام خاليدار تا در او نور معرفت بيني(10) همگي نقش محوري روزه در خودسازي و تهذيب نفس را باور دارند؛ زيرا روزه، تمرين مقاومت و آمادگي روحي در خودسازي است. براي اين كه اخلاق و تهذيب نفس بر دو پايه استوار است:
الف) تخليه؛ يعني پاكسازي و تصفيه روح از عادات ناپسند و آلودگيهاي مادي كه مقدمه آن شناخت صفات پسنديده و ناپسند است.
ب) تحليه؛ يعني آراستن نفس به صفات پسنديده و مطلوب انساني، مانند تقوا كه از حكمتهاي روزه است «لعلكم تتقون».(11)
روزه كلاس كسب تقوا است، تمريني براي متقي شدن است. افرادي كه ساليانه، يك دوره يك ماههاي براي شركت در اين پيكار دروني را ميگذرانند، از آمادگي رزمي و دفاعي بيشتري برخوردارند. براي اين كه پيامبر اكرم(ص) شكم پرستي و شهوت جنسي را از جمله سه امري برشمرد كه پس از خويش، براي امتش نسبت به آنها بيمناك بود.(12)
و نيز از كلام گوهر بار آن حضرت است كه فرمود: «اولين چيزهايي كه موجب گرفتاري انسان در آتش جهنم است، دهان (ابزار گناهان فراوان)، و فرج (ابزار شهوت جنسي) است».(13)
در ماه مبارك رمضان، از جمله اموري كه روزهدار بايد از آنان پرهيز كند، خوردن و آشاميدن و مسائل جنسي است. او بايد در حال روزه با وجود گرسنگي و تشنگي از غذا و آب، از بعضي لذات چشم بپوشد و عملاً ثابت كند كه همچون حيوان در بند اصطبل و علف نيست. او ميتواند زمام امور نفس سركش را به دست گيرد و با تمرينهاي پيگير و خستگيناپذير از رقبههاي دشوار شكم و شهوت پرستي بگذرد و بر هوسها و شهوات خود مسلط گردد.
در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر تربيتي و معنوي آن است. انساني كه انواع غذاها و نوشابهها در اختيار دارد و هر لحظه تشنه و گرسنه شد به سراغ آن ميرود، همانند درختاني است كه در پناه ديوارهاي باغ بر لب نهرها ميرويند، اين درختان نازپرورده، بسيار كم مقاومت و كم دوامند. اگر چند روزي آب از پاي آنها قطع شود، پژمرده ميشوند و ميخشكند؛ اما درختاني كه در لابلاي صخرهها در دل كوههاي بيابانها ميرويند و نوازشگر شاخههايشان در همان اوان رشد و نمو، طوفانهاي سخت و آفتاب سوزان و سرماي زمستان است و با انواع محروميتها دست به گريبانند، بسيار محكم و پر استقامت و سختكوش و سختجانند.
روزه نيز آدمي را از عالم حيوانات ترقي داده و به جهان فرشتگان صعود ميدهد.
اگر پيامبر اسلام (ص) ميفرمايند: «الصوم جنة من النار؛ روزه سپري است در برابر آتش دوزخ»(14)اشاره به اين موضوع است.
و نيز امام علي (ع) ميفرمايد: «و صوم شهر رمضان فإنه جنة من العقاب»(15) و روزه ماه رمضان سپر است از عقاب الهي.
يعني روزه موجب غفران و آمرزش گناهان و معاصي انسان است، كه به وسيله روزه نجات از آتش جهنم و عقوبت پروردگار حاصل ميشود.
در روايت آمده كه امام علي (ع) از پيامبر اكرم (ص) پرسيدند: چه كنيم كه شيطان از ما دور شود؟ حضرت فرمود: «الصوم يسود وجهه و الصدقة تكسر ظهره و الحب في الله و المواظبة علي العمل الصالح يقطع دابره و الاستغفار يقطع وتينه»(16)روزه روي شيطان را سياه ميكند و و انفاق در راه خدا پشت وي را ميشكند و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل نيك، دنباله او را قطع ميكند و استغفار رگ قلبش را ميبرد.
روان و جان آدمي تنها گذرگاه رحمان نيست، بلكه گامهاي دهشتبار شيطان نيز گاه در آن طنين ميكند. قلب هر چند «حرم» خداست، ولي گاه صداي نامحرم در حريم آن شنيده ميشود و قاهقاه شيطان گستره آن را پر ميكند. چه كنيم تا گناه به قلبمان راه پيدا نكند؟ چه كنيم تا رشتههاي مرئي و نامرئي كه دست سياه شيطان بر گردن دلمان ميافكند، ما را به سراشيبي جهنم نكشاند؟ چه كنيم كه «خودمان» باشيم و شفاف و روشن زندگي كنيم و خدا كه آرامگاه همه پروازگران عرصه معرفت و محبت است، آشناي جانمان باشد و ياد او هم سايه لحظهها و فرصتهايمان؛ هزاران راه پيشپاي نهادهاند تا بيراهه و گژراهه ما را نربايد، هزاران نردبان به شوق زيارت قدمهاي ما آغوش گشودهاند تا ما اسارت خاك و زمين را نپسنديم و سمت آبي آسمان را گم نكنيم.
آري به فرموده رسول رهبر (ص)، روزه بزرگترين مانع وسوسههاي شيطان و نردبان صعود و تقرب به پيشگاه خداي متعال است.
روزه، تمرين فشرده و سازنده براي نيكو شدن است. تمرين «گناهزدايي» و «خدا آشنايي» است.
فرصت فاصله گرفتن از پرتگاهها و آفات و رهايي از افتادن در مرداب هوس خواهي، نفس پرستي و شكم بارگي است.
يازده ماه خزان زدگي و انجماد زمستاني روان و جان، به يك ماه «بهارانه» زيستن در هم شكسته و رمضان نور افشاني ميكند.
2ـ اثر اجتماعي اخلاقي
نظام طبقاتي و فاصلههاي ژرف ميان تهدستان و توانمندان، يكي از عوامل تنشزا و نارضايتي در نظام و اجتماعي است كه به هر ميزان فاصله اختلاف طبقاتي، عميقتر گردد، ناهنجاريهاي اجتماعي و مفاسد اخلاقي افزونتر ميگردند و پيوسته آتش كينه و انتقام گروه تهيدست به واسطههاي فشارهاي اقتصادي و محروميتهاي اجتماعي نسبت به توانگران شعلهورتر ميشود تا آنگاه كه به مرحله انفجار و ناآراميهاي اجتماعي، ميانجامد.
شريعت حياتبخش اسلام با تكيه بر اصل «عدالت اجتماعي»، نهايت تلاش و كوشش را در تنظيم روابط جامعه به كار برده و از آنجا كه طبيعت بشر به واسطه استعدادها و توانمنديهاي فردي مختلف است، ساعي بوده تا با جعل احكام و دستورهاي گوناگون، آن اختلاف طبيعي را نيز به حد اقل برساند. از جمله اين احكام، «روزه» است كه اولاً به سبب آن، ميان تمام افراد جامعه برابري و مساوات ايجاد ميكند و ثانيا: شرايطي را پديد ميآورد كه تا ثروتمندان با درك موقعيت محرومان، فشارهاي اقتصادي و رنجهاي اجتماعي آنان را كاهش دهند و ثالثا: با اين اقدام، جامعه را از پريشاني و نارضايتي، پيراسته ميسازد و روحيه برادري و همگرايي را در ميان آنان به وجود ميآورد. ازاينرو، هنگامي كه «هشام بن حكم» از امام صادق (ع) فلسفه روزه ميپرسد، حضرت ميفرمايد:
«انما فرض الله الصيام ليستوي به الغني و الفقير و ذلك ان الغني لم يكن ليجد مسّ الجوع و فيرحم الفقير لان الغني كلّما اراد شيئا قدر عليه، فأراد الله تعالي ان يسوّي بين خلقه و ان يذيق الغني مسّ الجوع و الالم ليرقّ علي الضعيف و يرحم الجائع»(17)به راستي خداوند روزه را واجب كرد، تا به وسيله آن بين تهيدستان و ثروتمندان برابري ايجاد كنند و اين براي آن است كه ثروتمندان كه هرگز درد گرسنگي و فقر را احساس نكردهاند، به فقيران رحم آورند، زيرا اغنيا، هرگاه (خوردني و آشاميدني) را اراده نمودهاند (و هوس هر نوع مأكولات و مشروبات كردند) برايشان ميسر است، پس خداوند متعال «روزه را واجب نمود» كه تا بين بندگانش از فقير و غني، مساوات و برابري به وجود آورد، و اين كه سرمايهداران مسلمان گرسنگي و درد فقيران را لمس نمايند تا بر آنان شفقت ورزند و ترحم كنند.
يكي از آثار و بركات اخلاقي و معنوي روزه اين است كه انسان با گرسنگي و تشنگي، به ياد گرسنگي و عطش روز قيامت ميافتد و تصميم ميگيرد براي آن روز واپسين توشهاي آماده سازد. بنابر آنچه كه از آموزههاي اصيل اسلامي فهميده ميشود، روزقيامت گرماي طاقتفرسايي دارد. چنان كه امام علي (ع) ميفرمايد: «قدالجمهم العرق؛ عرق مانند لجام، اطراف دهان انسانها را گرفته است.»(18)اين نوع تشبيه براي گرماي قيامت، نشانه شدت و سختي آن است. در روايتي ديگر از امام باقر (ع) درباره آيه شريفه «واليوم تجزون عذاب الهون» پرسيدند، حضرت فرمود: مراد از «عذاب الهون» تشنگي روز قيامت است.(19)
پيامبر اكرم (ص) در «خطبه شعبانيه» ميفرمايد: «واذكروا بجوعكم و عطشكم فيه جوع يوم القيامة و عطشه»(20)با گرسنگي و تشنگي خويش در روزه رمضان به ياد گرسنگي و تشنگي روز قيامت باشيد.
و نيز در روايتي ديگر درباره خصلتهايي كه خداوند به روزهدار عطا ميكند، چنين ميفرمايد: «أوالخامسة امان من الجوع و العطش يوم القيامة»(21)يكي از خصلتهاي روزهدار اين است كه از تشنگي و گرسنگي قيامت در امان ميباشد.
در روايتي از امام علي (ع) نقل شده كه يكي از فلسفههاي اخلاقي روزه آزمايش اخلاص انسانهاست. چنان كه فرمود: «والصيام ابتلاء لاخلاص الخلق»(22)خداوند روزه را براي آزمايش اخلاص مردم واجب فرموده است.
معناي اين كلام گوهربار حضرت اين است كه كسي كه روزه ميگيرد و تمامي روز را با وجود اين كه به انواع خوردنيها و آشاميدنيها دسترسي دارد، در عين حال امساك ميكند، جز اخلاص به پيشگاه حق تعالي مفهومي ديگر ندارد و كسي كه به پيشگاه خداوند متعال اخلاص ورزد، تمامي اوصافي كه براي شخص صائم وجود دارد، شامل حالش ميشود.
3ـ اثر بهداشتي و درماني روزه
روزه، افزون بر فوائد تربيتي و اجتماعي و ...، فوائد بهداشتي نيز دارد. روزه تمام دستگاههاي بدن را از خستگي مدام رها ميسازد، عمر را طولاني ميكند، به جسم نشاط تازه اي ميبخشد و آدمي را از كسالت و سستي درميآورد، از بيماري و دردها آزاد ميسازد و چاقي زياد را از بين ميبرد.
روزه، براي تعويض و تجديد چربيهاي ذخيره شده بدن و كاهش ذخاير چربي گليكوژني اعضاي مختلف بدن، روش منحصر به فردي است. گويا اين كه ارزش جنبههاي معنوي و وظيفه روزه از نظر روانشناسي و بهداشت جسمي بيشتر است.(23)
روزهداري كه امروزه آن در پزشكي به نام «رژيم»، در موارد مختلفي از بيماريها تجويز ميكنند، سبب ميشود كه ذخاير مخصوص گليكوژن يا چربي بدن از نقاط مختلف برداشته شوند و به مصرف احتراق داخلي يا انرژي خارجي و سوخت و ساز آن برسند و مسلم است كه بدن در حال روزه ابتدا چربيهاي زير جلدي را به مصرف رسانده و به تدريج نوبت به چربيهاي احشا ميرسد، ولي در هيچ صورتي، روزهداري، صدمهاي به نسوج عضلاني و استخواني بدن وارد نميسازد، مگر اين كه انسان مدتها گرسنه بماند و تمام ذخاير بدن از بين بروند، آنگاه نسوج عضلاني مورد استفاده خود بدن واقع ميشوند.(24)
دكتر «الكسيس كارل» در كتاب «انسان، موجود ناشناخته» مينويسد: «با روزهداري، قند خون در كبد ميريزد و چربيهايي كه در زير پوست ذخيره شدهاند و پروتئينهاي عضلات و غدد و سلولهاي كبدي آزاد ميشوند و به مصرف تغذيه ميرسند.»
وي ميگويد: «لزوم روزهداري در تمام اديان تأكيد شده است. در روزه، ابتدا گرسنگي و گاهي نوعي تحريك عصبي و بعد ضعفي احساس ميشود، ولي در عين حال، كيفيات پوشيدهاي كه اهميت زيادي دارند، به فعاليت ميافتند و بالأخره تمام اعضا، مواد خاص خود را براي نگهداري و تعادل محيط داخلي و قلب، قرباني ميكنند و به اين ترتيب روزه تمام بافتهاي بدني را ميشويد (خانه تكاني ميكند) و آنها را تازه ميكند.»(25)
دكتر «ژان فروموزان» روش معالجه با روزه را، شست و شوي اعضاي بدن تعبير ميكند، كه در آغاز روزهداري، زبان باردار است، عرق بدن زياد است، دهان بدبو است و گاه آب از بيني راه ميافتد، كه همه اينها علامت شروع شست و شوي كامل بدن است. پس از سه چهارم روز بو برطرف ميشود، اسيداوريك ادرار كاهش مييابد و شخص احساس سبكي و خوشي خارق العادهاي ميكند. در اين حال اعضا هم استراحتي كافي دارند.
دكتر «تومانياس» درباره فوائد بهداشتي روزهداري مينويسد: «فائده بزرگ كم خوردن و پرهيز نمودن از غذاها در مدت كوتاه، آن است كه چون معده در طول مدت يازده ماه مرتب پر از غذا بوده، در مدت يك ماه روزهداري مواد غذايي خود را دفع ميكند و همينطور كبد كه براي هضم غذا مجبور است دائما صفراي خود را مصرف كند، در مدت سي روز ترشحات صفراوي را صرف حلكردن باقيمانده غذاي جمع شده خواهد كرد. دستگاه هاضمه در نتيجه كم خوردن غذا، اندكي فراغت حاصل نموده و رفع خستگي مينمايد. روزه، يعني كم خوردن و كم آشاميدن در مدت معيني از سال و اين بهترين راه معالجه و حفظ تندرستي است، كه طب قديم و جديد را از اين جهت متوجه خود ساخته است. به ويژه امراضي كه بر دستگاه هاضمه، به خصوص كليه و كبد عارض ميشود و به توسط دارو نميتوان آنها را درمان كرد، روزه به خوبي معالجه مينمايد. چنانچه بهترين دارو براي برطرف ساختن سوء هاضمه نيز روزه گرفتن است. بيماري مخصوص كبد نيز كه موجب يرقان ميگردد، بهترين طريق درمانش همانا روزه گرفتن است؛ زيرا ايجاد اين امراض اغلب اوقات به واسطه خستگي كبد است كه در هنگام زيادي عمل و فعاليت، نميتواند صفرا را از خود بگيرد.»(26)
دكتر «گوئلپا» فرانسوي ميگويد: «چهار پنجم بيماريها از تخمير غذا در رودهها ناشي ميشود كه همه با روزه اصلاح ميگردد.»(27)
دكتر «آلكسي سوفورين» مينويسد: «جسم به هنگام روزه به جاي غذا از مواد باقيمانده در بدن استفاده كرده و آنها را مصرف ميكند و بدين وسيله مواد كثيف و عفونياي كه در جسم است و ريشه و خميره بيماريها از آنهاست، از بين ميرود. روزه سبب بهبودي همه بيماريها است. بنابراين، شايسته است كه جسم خود را به وسيله روزه، نظيف و پاكيزه كنيد.»(28)
بيماريهايي را كه اين دانشمندان توانستهاند به وسيله روزه معالجه نمايند به قرار ذيل است: «نوراستني، التهاب معده، التهاب حنجره، سفليس، سل، درد چشم، زكام مزمن، درد سينه، نفخ و ورم ريهها، بيماريهاي عصبي، لرزش اندام، استسقاء، فلج، كمخوني، اضطراب روحي، ضعف عمومي بدن، بيماري كبد ، مالاريا و بالأخره تضعيف غدههاي سرطاني و ترك اعتياد.»
دكتر «كاريو» آمريكايي مينويسد: «هر شخص بيمار بايد در سال مدتي از غذا پرهيز كند؛ زيرا مادامي غذا به تن ميرسد، ميكروبها در حال رشدند، ولي هنگامي كه از غذا پرهيز شود، ميكروبها روبه ضعف ميروند.»
وي همچنين ميافزايد: «روزهاي كه اسلام واجب كرده است، بزرگترين ضامن سلامتي تن است.»
از مطالب يادشده درباره فايده بهداشتي درماني روزه در مييابيم كه امروزه در علم پزشكي به اثبات رسيده كه عامل بسياري از بيماريها زياده روي در خوردن و آشاميدن و عدم رعايت بهداشت تغذيه است.
پيام آور بزرگ اسلام، پيامبر اكرم (ص) قرنها پيش، اين مطلب را در كلامي ژرف چنين فرمود: «المعدة بيت كل داء و الحمية رأس كل دواء»(29)معده، خانه تمام دردهاست و پرهيز و امساك بالاترين داروهاست.
4ـ اثر عرفاني الهي
در حديث قدسي (يعني احاديثي كه سلسله سندش منتهي به خود خداي تعالي ميشود) آمده: كه خداي تعالي فرمود: «كل عمل آدم هو له غير الصيام، هو لي و انا أُجزي به»؛ از ميان اعمال و عبادات فرزندان آدم، فقط «روزه» براي من است و من پاداش روزهام.
اين روايت را شيعه و سني البته با مختصر اختلافي نقل كردهاند و وجه اين كه روزه براي خداي متعال است، اين است كه تنها عبادتي است كه از امور عدمي تشكيل ميشود، به خلاف عبادات ديگر، از قبيل نماز، و حج و امثال آن، كه از امور وجودي تركيب مييابد، و يا حد اقل امور وجودي هم در آنها دخالت دارند، و روشن است كه فعل وجودي نميتواند محض و خالص در اظهار عبوديت عبد و ربوبيت خداي متعال باشد؛ زيرا خالي از نقايص مادي و آفت محدوديت و اثبات انانيت نيست، و ممكن است در انجام آن قصد غير خدا (ريا) نيز به ميان آيد، و سهمي از آن را براي غير خدا انجام دهد، چنان كه در موارد ريا و سمعه و سجده براي غير خدا اين آفات مشاهده ميشود، به خلاف عملي كه همه آن نفي است، يعني روزه كه عبارت است از نخوردن، ننوشيدن، و ترك بسياري از مشتهيات ديگر كه صاحبش خود را بالاتر از اسارت در برابر ماديات ميبيند، و با خويشتنداري خود را از لوث شهوات نفس پاك نگه ميدارد، و اين امور عدمي چيزي نيست كه غير خدا هم سهمي از آن داشته باشد؛ زيرا امري است تنها ميان بنده و پروردگارش (پنهان از چشم ديگران است) و طبعا كسي جز خدا از آن با خبر نميشود.
و اين كه فرمود: «و انا اجزي به» اگر واژه «اَجزي به» را به صيغه معلوم بخوانيم، يعني من جزاي آن را ميدهم، آن وقت دلالت ميكند بر اين كه در دادن اجر به بنده، كسي ميان او و خدا فاصله و واسطه نميشود، همان طور كه بنده هم در بندگي و عبادت خدا به وسيله روزه كسي را دخيل قرار نداد، و نگذاشت كسي از روزهداريش با خبر شود، چنان كه در باره صدقه آمده است: صدقه را تنها خدا ميگيرد، و بين صدقه دهنده و خدا كسي واسطه نيست، و در قرآنكريم نيز آمده: «و ياخذ الصدقات»(30)و فقط خداوند ميگيرد صدقات را. چنان كه در روايتي تصريح شده كه همه اعمال آدمي را فرشتگان تحويل ميگيرند، جز «صدقه» كه به طور مستقيم به دست خدا ميرسد!(31)
و اما اگر «اُجزي به» را به صيغه مجهول بخوانيم، معنايش اين ميشود: خود من (خدا) جزاي روزه قرار ميگيرم.
علامه طباطبائي (ره) درباره اين حديث مينويسد: در اين صورت كنايه از نزديكي روزهدار به خداي تعالي است.(32)بر سالكان حق اهل تحقيق پوشيده نيست كه اين حديث شريف داراي معناي بلندي است كه سزاوار بود دانشمند بزرگواري چون علامه طباطبائي درباره آن سخن ميگفت. ولي به هر حال درك معناي اين حديث بسيار مشكل است؛ زيرا تساوي ميان كالا و بهاي آن از بديهيات عقلايي است و درباره پاداش اعمال بندگان، هر چه خداوند عطا فرمايد، تفضل است و كسي از او حق مطالبه ندارد. ازاينرو، معقول است حق تعالي، عدل جان انسان را، فردوس برين، قرار دهد، آنگونه كه فرموده است: «خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خريداري ميكند كه (در برابرش) بهشت براي آنان باشد....»(33)يا درباره روزهداران آمده است، كه باب مخصوصي در بهشت دارند، «ان للجنه بابا يدعي الريان لا يدخل منه الاّ الصائمون.»(34)
به هر حال معناي اين كه خداوند متعال پاداش روزهدار است، «من پاداش روزهام» بدين معناست كه خداوند ميفرمايد: من خود را به روزهدار ميدهم؛ خودم را به او ميدهم، يعني او را خدايي ميكنم و اين، همان است كه در روايت آمده است كه اخلاقتان را خدايي كنيد. (تخلقوا باخلاق الله) يعني انسان «خداگونه» شود. چنان كه در حديث قدسي آمده است: «... وقتي كه بندهام در اثر عبادت و كارهاي شايسته به من نزديك شود، او را دوست خواهم داشت و در نتيجه آن، من كه به توسط من ميبيند و زبان و دست او هستم، به طوري كه او به توسط من ميگويد و ميگيرد.»(35)
شايان ذكر است كه روزهاي اين پاداش را دارد كه تمام اعضا و بدن و قلب آدمي صائم (روزهدار) باشد. در اين صورت شخص به گونهاي از ماديات فاصله ميگيرد و با عالم عقل كه نزديكترين موجود به خداست نزديك ميشود، تا جايي كه فاني در اراده خدا ميگردد و به مبدأ مطلق اتصال مييابد و به مقام صائمين واقعي (خواص الخواص) ميرسد.
پينوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
1.ترجمه تفسير مجمع البيان،ج2، ص199.
2.تفسيرالميزان، ج3، ص8.
3.سوره بقره، آيه 43.
4.سوره توبه،آيه 112.
5.سوره بقره،آيه 183.
6.سوره انعام،آيه 12.
7.روزه، بهترين درمان بيماريهاي روح و جسم، ص149.
8.تفسير فخررازي، ج15،ص68.
9.روزه، بهترين درمان بيماريهاي روح و جسم، ص150.
10.سعدي.
11.سوره بقره،آيه183.
12.ر.ك: جامع السعادات، ح2،ص4.
13.ر.ك: خصال، ص78،ح126.
14.فروع كافي، ج 4،ص162.
15.نهج البلاغه صبحي صالح، ص163.
16.بحارالانوار، ج196ص255.
17.وسائل الشيعه، ج7،ص3،ح1؛من لايحضره الفقيه،ج2 ص73،ح1766.
18.نهج البلاغه، خطبه110.
19.بحارالانوار، ج7،ص186.
20.همان، ج96،ص356.
21.همان، ص299.
22.نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت244.
23.ر.ك: احمد صبور اردوبادي، اهميت روزه از نظر علم روز، ص29.
24.ر.ك: همان، ص53.
25.روزه، ضيافت نور، ص56.
26.همان.
27.همان.
28.همان.
29.بحارالانوار، ج62،ص290.
30.سورهتوبه،آيه105.
31.تفسير عياشي، طبق نقل تفسير برهان، ذيل آيه مورد بحث.
32.ر.ك: تفسيرالميزان، ج2،ص25.
33.سوره توبه،آيه 111.
34.بحارالانوار، ج93،ص252.
35.اصول كافي، ج2،ص352.
......................................................................................
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۳۰۹

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن


آن حضرت پس از ولادت به سجده افتاده و فرمودند:
اشهد ان لا اله الاالله وان محمدارسول الله وان ابي اميرالمؤمنين، سپس نامهاي مبارك امامان را يك بيك شمردند تا به خود رسيدند و آنگاه براي ظهور خويش دعا كردند.
امام عصر عليه السلام وجود مقدسي است كه خداوند به دست با كفايت ايشان جهان را پر از عدل و داد مي نمايد.امام مهرباني كه تمام خيرات و بركات و نعمتهايي كه خداي متعال به بندگان خويش عطا مي فرمايد،به يمن ايشان است.
حضرت امام موسي ابن جعفر عليهما السلام درباره غيبت امام عصر و حال مومنان در آن دوره اندوه بار چنين مي فرمايند:
يغيب عن ابصار الناس شخصه ،ولا يغيب عن قلوب المومنين ذكره
شخص او از ديدگان مردم غايب مي گردد ولي يادش از دلهاي مومنين نمي رود.
دوران ظهور آن امام مهرباني،دوران صلح و صفا و امنيت و آسايش براي همه جهانيان است و مذهبي را كه خدا مي پسندد در جهان حاكم خواهد نمود.
ما شيعيان بايد خاضعانه و خاشعانه براي ظهور آن حضرت دعا كنيم،همواره به ياد ايشان باشيم و بدانيم كه آن حضرت ناظر بر رفتار و كردار ما هستند و از اعمال صالح ما خوشحال و از گناهانمان اندوهگين و آزرده خاطر مي شوند.شايسته است كه همواره در جهت خشنود كردن آن حضرت بكوشيم.توسل مداوم به امام زمان عليه السلام و خواندن دعاي عهد و زيارت ال يس سرمايه اي گرانبها است كه بايد آن را غنيمت شماريم.
امام عسكري عليه السلام خطاب به فرزند عزيز خود امام عصر (عجل الله فرجه الشريف) مي فرمايد :
واعلم ان قلوب اهل الطاعه والاخلاص نزع اليك مثل الطيرالي اوكارها
وبدان كه دلهاي اهل طاعت واخلاص به سوي توپرمي كشد آن گونه كه پرندگان به لانه هاي خودمي روند. 
مطلع الانوار، گيتى از جمال يار شد
نيمه ى شعبان رسيد و مولد مهدى بود
آن شهى، كو خاك راهش گلشن ابرار شد
شام احبابش ز شادى، همچو روز روشن است
روز اعدايش ز غم، مانند شام تار شد
از همايون مولد سلطان لاهوتى مقام
عطرآگين، سرزمين سامره بسيار شد
خيز و شو آماده جانا، از پى تبريك عيد
كز صفا اقطار گيتى، غيرت گلزار شد
اين دو رنگى را بنه از سر، بيا يكرنگ باش
جبّذا ملكى، كه از خواب گران بيدار شد
اين چراغان هم بود از يمن يكرنگى به پا
كز صفا مانند گلشن، كوچه و بازار شد
هست مولود همايون ولى كردگار
آنكه تابان از جمالش، جلوه ى دادار شد
حجت يزدان، ولى عصر، نور ذوالمنن
آنكه ذاتش، در بناى معدلت، معمار شد
اى پناه ملك و ملت، پرده بردار از جمال
ملك و ملت موكبت را، طالب ديدار شد


امام سجاد (ع)
خشنودى از پيشامدهاى ناخوشايند، بلندترين درجه يقين است.
امام سجاد (ع)



_________________________________________
ولادت و نام گذاری
داستان شجاعت وصلابت عباس (ع) مدت ها پیش از ولادت او،از آن روزی آغاز شدکه امیرالمؤمنین (ع) از برادرش عقیل خواست تا برای او زنی برگزیند که ثمرۀ ازدواجشان،فرزندانی شجاع و برومند در دفاع ازدین وکیان ولایت باشد.1او نیز «فاطمه»دختر «حزام بن خالدبن ربیعة» رابرای همسدی مولای خویش انتخاب کرد که بعدها«ام البنین »خوانده شد. این پیوند، درسحرگاه جمعه چهارمین روز شعبان سال 26 هجری ، به بار نشست.2 نخستین آرایه های شجاعت، درهمان روز ، زینت بخش غزل زندگانی عباس (ع) گردید؛ آن لحظه ای که علی (ع) اورا «عباس» نامید. نامش به خوبی بیانگر خلق وخوی حیدری بود. علی(ع) طبق سنت پیامبر (ص) درگوش او اذان و اقانه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشک حلقه چشانش را فراگرفت. ام البنین (علیها السلام) ازاین حرکت شگفت زده شد و پنداشت که عیبی در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینه ای دیگر برکتاب شجاعت وشهامت عباس(ع) افزوده شد.امیرالمؤمنین (ع) حاضران رالز حقیقتی دردناک ، اما افتخار آمیز ،که درسرنوشت نوزاد می دید،آگاه نمود که چگونه این بازوان ،درراه مددرسانی به امام حسین (ع) از بدن جدا می گرددو افزود: ای ام البنین !نور دیدهاا نزد خداوند منزلتی سترگ دارد و پروردگار درعوض آن دو دست بریده، دوبال به او ارزانی میدارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛آنسان که پیشتر این لطف به جعفربن ابی طالب شده است.3
کودکی ونوجوانی
تاریخ گویای آن است که امسر المؤمنین (ع) همّ فراوانی مبنی بر تربیت فرزندان خود مبذول ممی داشتند و عباس(ع) راافزون بر تربیت در جنبه های روحی و اخلاقی از نظر جسمانی نیز مورد تربیت و پرورش قرار می دادند. تیزبینی امیرالمؤنین(ع) در پرورش عباس(ع) ،از او چنین قهرمان نامآوری در جنگ های مختلف ساخته بود. تاآنجا گخ شجاعت و شهامت او، نام علی (ع) را در کربلا زنده کرد.
روایت شده است که امیرالمؤنین (ع) روزی در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفتگو بودند. در آن لحظه ،مرد عربی درآستانه درب مسجد ایستاده، از مرکب خود پیاده شد و صندوقی راکه همراه آورده بود، از روی اسب برداشت و داخل مسجدآورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست علی(ع) را بوسید، وگفت: مولای من! برای شما هدیه ای آورده ام و صندوقچه را پیش روی امام نهاد . امام درِصندوقچه را باز کرد. شمشیری آب دیده در آن بود. درهمین لحظه، عباس (ع) که نوجوانی نورسیده بود،وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه ای ایستاده و به شمشیری که در دست پدر بود، خیره ماند.امیرالمؤنین (ع) متوجه شگفتی و دقت او گردید و فرمود: جلوتر بیا. عباس (ع) پیش روی پدر ایستاد و امام با دست خود،شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهی طولانی به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند؛ یا امیرالمؤنین! برای چه میگریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا می بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله می کند تا این که دو دستش قطع می گردد4... واین گونه نخستین بارقه های شجاعت و جنگاوری درعباس (ع) به بار نشست.
شرکت در جنگ ها ، نمونه های بارزی از شجاعت
1ـآب رسانی درصفین
ترسی از صاحب آن تجهیزات میندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در دیگر جنگ ها بدهد تا هر گاه فردی با این شمایل را دیدند، پیکار علی (ع) در خاطرشان زنده شود.
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین ، وی به منظور شکست دادند. امیرالمؤمنین (ع)، عده زیادی را مأمورنگهبانی از آب راه فرات نموده و«ابالاعور
اسلمی » را بدان گمارد. سپاهان خسته و تشنه امیرالمؤمنین (ع) وقتی به روی خود بسته می بینند. تشنگی بیش از حد سپاه ، امیرالمؤمنین (ع) را بر آن می دارد تا عده ای را به فرماندهی «صصعة بن صوحان» و « شبث بن ربعی»، برای آوردن آب اعزام نماید. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله کرده وآب می آورند.5 که در این یورش امام حسین (ع) و اباالفضل العباس (ع) نیزشرکت داشتند که مالک اشتراین
گروه را هدایت می نمود.6به نوشته برخی تاریخ نویسان معاصر، هنگامی که امام(ع)
درروز عاشورا از اجازه دادن به عباس (ع) برای نبرد امتناع می ورزد، او برای
تحریض امام حسین(ع) خطاب به امام عرض می کند:« آبا به یاد می آوری، آن گاه که
در صفین آب را به روی ما بسته بودند، به همراه تو برای آزاد کردن آب تلاش بسیار
کردم و سرانجام موفق شدیم به آب دست یابیم و در حالی که گرد وغبار صورتم را پوشانیده بود و و نزد پدر بازگشتم ...»7
2ـ تقویت روحیه جنگاوری عباس(ع)
در جریان آزاد سازی فرات، توسط لشکریان امیرالمؤمنین(ع) مردی تنومند وقوی هیکل به نام «کریب بن ابرهه»، از قبیلۀ«ذمی یزن»، از صفوف لشکریان معاویه، برای هماورد طلبی جدا شد. در مورد قدرت بدنی بالای اومگاشته اند که وی یک سکۀ نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می مالید که نوشته های روی سکه ناپدید می شد.8 اوخودرا برای مبارزه با امیرالمؤنین (ع) را برای مبارزه صدازد. یکی از پیش مرگان مولا علی (ع) به نام «مرتفع بن وضاح زبیدی» پیش آمد، کریب پرسید: کیستی؟
گفت : هماوردی برای تو! .کریب پس از لحظاتی جنگ، اورا به شهادت رساندو دوباره فریاد زد: یاشجاع ترین شما با من مبارزه کند ،یا علی (ع) بیاید. «شرحبیل بن بکر» و پس از او « حرث بن جلاح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند.
امام علی (ع) دراین جا با بکار بستن یک تاکتیک نظامی کامل، سرنوشت مبارزه را به گونه ای دیگر رقم زد واز آن جاکه «خدعه » درجنگ جایز است،9 تاکتیک نظامی بکار برد. اوفرزند رشید خود عباس (ع) را که درآن زمان علی رغم سن کم، جنگجویی کامل وتمام عیار به نظر می رسید،10 فراخواند وبه اودستور داد که اسب، زره وتجهیزات نظامی خود را با او عوض کند ودر جای امیر المؤنین درقلب لشکر بماندوخود لباس جنگ علای (ع) را پوشیده براسب او سوار شد در مبارزه ای کوتاه ، اما پرتب و تاب ، کریب را به هلاکت رساند...وبه سوی لشکر بازگشت وسپس محمد بن حنفیه را بالای نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند و..
امیرالمؤنین از این حرکت چند هدف را دنبال می کرد؛ هدف بلندی که در در جه اول پیش چشم او قرار داشت ، روحیه بخشیدن به عباس ( ع) بود که جنگاوری نو رسیده بود و تجربه چندانی درنبردنداشت والا ضرورتی در انجام این کار نبود و نیز افراد دیگری هم غیر از عباس (ع) برای این کار وجود داشت. از این رو، این این رفتار خاص، بیانگر هدفی ویژه بوده است. در درجۀ دوم، او می خواست لباس و زره و نقاب عباس(ع) درجنگ ها شناخته شده باشدودردل دشمن،ترسی از صاحب آن تجهیزات بیندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در دیگر جنگ ها بدهد تاه گاه فردی با این شمایل را دیدند، پیکار علی (ع) در خاطرشان زنده شود. ودرگام واپسین (به روایت برخی تاریخ نویسان )، امام بااین کار می خواست کریت نهراسد و از مبارزۀ با علی (ع) شانه خالی نکند.12 و همچنان سرمست از بادۀغرور و افتخارِ به کشتن سه تن از سرداران اسلام،درمیدان باقی بماید و به دست امام کشته شود تا هم او،هم همرزمان زرپرست و زور مدارش،طعم شمشیر اسلام را بچشند.
اما نکته دیگری که فهمیده می شود،این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخی، تناسب اندام عباس (ع) در سنین نوجوانی، چندان تفاوتی با پدرش ـ که مشهور است قامتی میانه داشته اند ـ نداشته که امام می توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یانوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا می توان به برخی از پندارهای باطل پاسخ گفت که واقعاً حضرت عباس(ع) از نظر جسمانی با سایر افراد تفاوت داشته است و علی رغم این که برخی تنومند بودن عباس(ع) و یاحتی رسیدن زانوان او تانزدیک گوش های مرکب را انکار کرده و جزء تحریفات واقعه عاشورا می پندارند، حقیقتی تاریخی به شمار می رود. اگر تاریخ گواه وجود افراد درشت اندامی چون کریب (در لشکر معاویه ) بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادی نظیر عباس(ع) وجود داشته باشند؛ که او فرزند کسی است که در قلعه خیبر را از جا کند و بسیاری از قهرمانان عرب را در نوجوانی به هلاکت رساند.آن سان که خود می فرماید:«من در نوجوانی بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان در قبیله معروف «ربیعه» و«مضر» را درهم شکستم...».13
3ـ درخشش در جنگ صفین
درصفحات دیگری از تاریخ این جنگ طولانی و بزرگ که منشأ پیدایش بسیاری از جریان های فکری و عقیدتی درپایگاه های اعتقادی مسلمانان بود،به خاطره جالب و شگفت انگیز دیگری در درخشش حضرت عباس(ع) بر می خوریم. این گونه نگاشته اند ؛در گرماگرم نبرد صفین،جوانی از صفوف سپاه اسلام جداشد که نقابی بر چهره داشت . جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت. هنوز چندان مو بر چهره اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می شد.سنش را حدود هفده سال تخمین زدند .آمدمقابل لشکرمعاویه، با نهیبی آتشین،مبارز خواست. معاویه به «ابوشعشاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رز کرد و به او دستور داد تا باوی مبارزه کند. ابوشعشاء باتندی به معاویه پاسخ گفت:مردم شام مرا باهزار سواره نظام برابر می دانند[اما تو می خواهی مرا بهجنگ نوجوانی بفرستی؟]، آن گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس لز لحظاتی نبرد،عباس(ع) اورا به خون غلتاند. گردو غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعشاء بانهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می غلتد. اوهفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تاجایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت رساند. به گونه ای که دیگر کسی جرأت بر مبارزۀ بااو به خود نمی داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤنین(ع) نیز براگیخته شده بود. هنگامی که به لشگرگاه خوود بازگشت،امیرالمؤمنین(ع) نقاب از چهره اش برداشت وغبار از چهره اش سترد...14

اما با وجود شرایط نا به سامان پس لز شهادت امام علی(ع) حضرت عباس(ع) دست از پیمان خود با برادران و میثاقی که باعلی(ع) در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پیش تر از آنان گام برنداشت واگر چه صلح، خرگز باروحیۀ جنگاوری ورشادت ایشان سازگار نبود، اما او ترجیح می داد اصل پیرویِ بی چون و چرا از امام برحق خود را به کار بنددو سکوت نماید. در این اوضاع نابهنجار حتی یک مورد در تاریخ نمی یابیم که او علی رغم عملکرد برخی دوستان ، امام خود رااز روی خیر خواهی و پند دهی مرد خطاب قرار دهد. این گونه است که درآغاز زیارتنامۀ ایشان که از امام صادق(ع) وارد شده است، می خوانیم:«السلام علیک أیها العبد الصالح،المطیع للّه و لرسوله و لامیرالمؤنین و الحسن و الحسین صلی الله علیهم و سلم»؛ «درودخدا بر تو ای بندۀ نیکوکار وفرمانبردار خدا و پیامبر خدا وامیرالمؤمنین و حسن و حسین که سلام خدا بر آن ها باد».15
البته اوضاع درونی و بیرونی جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظایف خود عمل می کرد. پس از بازگشت امام مجتبی(ع) به مدینه،عباس(ع)درکنار امام به دستگیری از نیازمندان پرداخت و هدایای کریمانۀ برادر خود را بین مردم تقسیم می کرد. اودراین دوران،لقب«باب الحوائج » یافت 16و وسیلۀ دستگیری و حمایت از محرومسن جامعه گردید. اودر تمام این دوران،درحمایت واظهارارادت به امام خویش کوتاهی نکرد.تاآن زمان که دسیسۀ پسر ابوسفیان،امام را در آرامشی بی بدیل،درجواررحمت الهی سکنی داد وبه آن بسنده نگرده وبدن مسموم اورا نیزآماج تیرهای کینه توزی خودقرار دادند.آن جابود که کاسه صبر عبای(ع)لبریزشد وغیرت حیدری اش به جوش آمد.دست برقبضۀ شمشیر برد،امادستان مهربان امام حسین (ع) نگذاشت آن را از غلاف بیرون آورد و بانگاهی اشک آلود برادرغیور خودراباز هم دعوت به صبر نمود.17
یاور وفادار امام حسین(ع)
معاویه که همواره می دانست رویارویی با امام حسن(ع) ویا قتل امام سبب فروپاشی اقتدارش میشود، هرگز با امامان بدون زمینه سازی قبلی و عوامفریبی وارد جنگ نمی شد و به طور شفاف و مستقیم در قتل امام شرکت نمی کرد. اما ناپختگی یزید و چهرۀ پلیدو عملکردشوم او در حاکمیت جامعه اسلامی، اختیار سکوت را از امام سلب کرده بو و امام چارۀ نجات جامعه را تنها در خروج و حرکت اعتراض آمیر به صورت آشکار میدید.اگه معاویه تلاش های فراوانی در راستای گرفتن بیعت برای یزید به کار بست، امابه خوبی می دانست که امام هرگز بیعت نخواهد کرد و در سفارش به فرزندش نیز این موضوع را پیش بینی نمود. امام باصراحت وشفافیت تمام در نامه ای به معاویه فرمود:اگر مردم را بازور و اکراه به بیعت با پسرت وادار کنی،بااین که او جوانی خام ،شراب خوار و سگ باز است ،بدان که به درستی به زیان خود عمل کرده و دین خودت را تباه ساخته ای».18و در اعلام علنی مخالفت خود با حکومت یزید فرمود:«حال که فرمانروایی مسلمانان به دست فاسقی چون یزید سپرده شده، دیگر باید به اسلام سلام رساند[وبا آن خدا حافظی کرد ]»19 .در این میان،حضرت عباس با دقت . تیز بینی فراوان،مسائل و مشکلات سیاسی جامعه را دنبال می کرد و از پشتیبانی امام خند دست بر نداشته و هرگز وعده های بنی امیه او را از صف حق پرستی جدا نمی ساخت و حمایت بی درغش را از امام اعلام می داشت.یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار وقت مدینه «ولید بن عتبه » نگاشت:حسین (ع)را احظار کن و بی درنگ از او بیعت بگیر و اگر سرباز زد،گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست». ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید ،اما امام سرباز زد و فرمود: «بیعت به گونه پنهانی چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را برای بیعت حاضر می کنی، مرا نیز احضار کن [تاسعتنمایم ]». مروان گفت:امیر! عذر او را نپذیرد،اگر بیعت نمی کند،گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود:«وای بر تو ای پسرزن آبی چشم!تو دستور می دهی که گردن مرا بزنند!به خداکه دروغ گفتی و بزرگتر از دهانت سخن راندی!»20
دراین لحظه، مروان شمشیر خودرا کشید وبه ولید گفت:«به جلادت دستور بده گردن اورا بزند،قبل از این که بخواهد از این جا خارج شود.من خون او را به گردن می گیرم». عباس(ع) به عمراه افرادش که بیرون دارالامارة منتظر بودند، با شمشیرهای آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایا نمودند.21
امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوی حرم امن الهی نمود و عبای (ع)نیز همانند قبل، بدون درنگ و تأمل در نتیجه و یا تعلّل در تصمیم گیری، بار سفر بست و با امام همراه گردید. و تا مقصد اصلی، سرزمین طفّ از امام جدا نشده و میراث سال هاپرورش در خاندان عصمت و طهارت (ع)را با سخنرانی ها،جانفشانی ها و حمایت های بی دریغش از امام بر خوئد، به منصۀ ظهور رساند.
پی نوشت ها:
1ـشیخ عباس قمی ، نفس المهموم،قم مکتبة بصیرتی ،1405ق،ص332.
2-سیدمحسن امین ، اعیانالشیعه ،بیروت ،دارالتعاریف للمطبوعات ،1406ق،ج7، ص429.
3-محمدبن ابراهیم کلبا سی،خصائص العباسیة،مؤسسه انتشاراتخامع ،1408ق،ص119و120.
4-محمد علی ناصری،مولدالعباس بن علی(ع)قم،انتشارات شریف الرضی،1372ش،صص61و62.
5-عبدالرزاق مقرم،العباس(ع)،نجف،مطبعةالحیدریظ،بی تا،ص88.
6-محمد مهدی حائری مازندرانی،معالی السبطین،بیروت مؤسسه النعمان،بی تا،ج2،ص437، العباس(ع)،ص153.
7-ابوالفضل هادی منش ،ماه درفرات؛ نگرشی تحلیلی به زندگانی حضرت عباس(ع)،قم،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما،1381ش،ص47،به نقل از تذکرة الشهداء،ص255.
8-احمد بن محمد المکی الخوارزمی،المناقب، قم،مؤسسه النشرالاسلام،1411ق،ص227،العباس(ع)،ص154.
9-دراحادیث شیعه وسنی روایاتی مبنی بر جواز به کار بستن فریب جنگی وجود دارد.امیرالمؤمنین (ع) فرمود:در جنگ هر چه می خواهید،بگویید.(فیض کاشانی،کتاب الوافی،ج15،ص123.) ابن هشام نیز درروایتی طولانی، خدعه زدن رسول خدا (ص) را دراین جنگ با دشمن نقل کرده که مرحوم شیخ طوسی نیز آن رادر باب جهاد (شیخطوسی،تهذیبالاحکام،ج6،ص180)بهروایت از ابن هشام (نک:السیرة النبویة لابن هشام،ج3،ص183-179)نقل مینماید.همچنین می نویسد:از مسعدة بن صدقه روایت شده :از فردی از نوادگان عدی بن حاتم شنیدم که گفت: امام علی (ع)درروز جنگ صفین ، باصدایی سا به گونه ای که همه شنیدند، فریاد برآورد: به خدا سوگند معاویه و اصحابش را خو اهم کشت. سپس بی درنگ زیر لب گفت:ان شاء الله . من عرض کردم : با امیرالمؤمنین ! شما برآن چه فرمودید، سوگند یاد کردید، اما در پایان ،سخنتان را تغییر دادید. چه درسر می پرورید؟ [و قصدتان با این سوگند چه صورتی پیدا میکند؟] امام پاسخ داد: همانا جنگ خدعه است ومن نیز دروغگو نیستم. خواستم سپاهبانم را بر جنگ برانگیزم تا پراکنده نشوند و به نبرد طمع ورزند. پس [قصد مرا از این خدعه ]بفهم که اگر خدا بخواهد،تو نیز ازآن خدعه انتفاع خواهی برد. و بدان که خدا نیز هنگامی که موسی و هارون را به فرعون فرستاد،فرمود: با او[فرعون] به نرمی سخن گویید، شاید پند گیرد و [از خدای خودش] بترسد (طه/44). این در حالی است که به یقین خدا می دانست که او پند نخواهد گرفت ونخواهد ترسید،اما بدین وسیله موسی را برای دعوت و گفتگو با فرعون ورفتن به سوی او ترغیب نمود (کتاب الوافی،ج15،ص123).
10- همان.
11-همان،ص228.
12- همان.
13- نهج البلاغه دشتی ،خطبه 192،ص398.
14- محمد باقر بیرجندی،کبریت الاحمر،تهران،کتاب فروشی اسلامیه،1377ق،ص385.
15-جعفربنمحمدبنجعفربنقولویه انقمی ،کاملالزیارات،بیروت ،دارالسرور،1418ق،ص441.
16-مولدالعباس بن علی(ع)،ص74.
17- باقرشریف قرشی،العباس بن علی(ع)رائد الکرامة والفداء فی الاسلام ،بیروت،دارالکتب الاسلامی،1411ق،ص112.
18- محمدباقر مجلسی،بحارالانوار،بیروت مؤسسه الرسالة،1403هق،ج44،ص326.
19- همان.
20- محمدبن حریر الطبری، تاریخ الطبری، بیروت. مؤسسه عزالدین، چاپ دوم،ج3،ص 172؛ سیدبن طاووس،المهلوف علی قتل الطفوف،ص98.
21- ابو جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب اسروی المازندرانی ، مناقب آل ابی طالب،ج4،ص88.
پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک، پهنای صورتمان را فرا می گیرد؟


ما در این کاروانسرای دنیا از آن جهت تنفس می کنیم که تو در آن درنگ کرده ای.
![]()

مناجات شعبانيه، سهمى از اين ره توشه دارد كه امامان معصوم عليهم السلام بر خواندن آن استمرار داشته اند. خوان رحمت الهى در ماه شعبان گسترده تر است، و «مناجات»، وسيله حضور در كنار اين مائده معنوى است. نمازگزاران و متهجدان و نيايشگران، در محرابى مى ايستند كه همه عارفان و سالكان و پيامبران و امامان، مقيم و معتكف آن بوده اند. اهل دعا، پيمانه از بحر بيكران رحمت خدا مى كشند و مستانِ سر خوشِ باده هاى سحرگاهى و شبهاى پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند.
آنكه به «نماز» مىايستد و به «دعا» مىنشيند، بر سفره رزق روح نشسته است و روزى رحمت و استجابت در محراب عبوديت او نازل مىشود.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


